پس از افتتاح
صبح ۲۹ اردیبهشت، همهچیز شبیه روزهای دیگر سفرهای استانی بود؛ همان نظم همیشگی، همان شتاب آشنا، همان برنامههایی که با دقت روی کاغذ آمده بود.
تبریز میزبان بود و مقصد بعدی، ورزقان. هیچکس نمیدانست این سفر، آخرین صفحه یک تقویم فشرده و پرکار است؛ تقویمی که پر بود از خطخوردگیها، یادداشتهای حاشیهای و کارهایی که هنوز تیک نخورده بودند.
این روایت، درباره ناتمامهاست!
چیزی که بعد از آن بالگرد سقوط کرد...
صدایی که نماند!
روایت متنهای سخنرانی که هیچگاه خوانده نشدند. متنهایی که نه طولانی بودند، نه تشریفاتی. جملاتی ساده، شبیه همان حرفهایی که همیشه میزدند؛ از صبر مردم، از خدمت بیوقفه، از وعدههایی که باید عملی میشد و چه و چه...
کلمات و جملات ماندند اما صداها نه!
روایت تماسها و جلساتی که ناتمام ماندند.
تماسهایی که برقرار نشد...
در تقویم تلفن همراه وزیر خارجه، حتما تماسهایی ثبت شده بود؛ گفتوگوهایی که باید انجام میشد، پیگیریهایی که به فردا موکول شده بود. حتما شمارههایی برای تماس در زمانهای مشخص یادداشت شده بودند اما دکمه تماس دیگر فشرده نشد...
در دنیای امروز، خیلی چیزها با یک تماس حل میشود اما آن روز، حتی تماسها هم حل نشد و چیزی را حل نکرد!
قولهایی که عملی نشد...
شاید یکی از همراهان، پیش از سفر، به خانوادهای قول داده بود دیداری کوتاه داشته باشند؛ نه جلسه رسمی، فقط شنیدن. قولی ساده، از آن جنس قولهایی که حتما انجام میشود...
شاید استاندار جوان، برنامهای برای هفته بعد در نظر داشت؛ طرحی نیمهتمام که قرار بود سرعت بگیرد و به سرانجام برسد. شاید یکی از خلبانها به خانواده، قول سفر بعد از مرخصی را داده بود.
یا فقط قول زود برگشتن به خانه را...
و ۱۰۰۰ شاید دیگر که میتوانیم تصور کنیم! زندگی، همیشه همینقدر عادی است؛ اما این عادی بودنها به چشم نمیآیند تا وقتی که نبودن، مرگ، شهادت و جدایی، همه اینها را برایمان پر از معنا کند.
انتظار و انتظار
ساعتها بعد، وقتی تلفنها یکییکی زنگ خوردند و بیپاسخ ماندند، تازه چیزی در دل مردم تغییر کرد. اول نگرانی بود، بعد تردید، بعد سکوتی که سنگینتر از هر خبر رسمی روی همهچیز افتاد. در آن فاصله، دنیا هنوز کامل نشده بود؛ انگار بین یک «شاید» و یک «حتما» معلق مانده بود. بیخبری یکی از بدترین دردهاست... در آن ساعات، هر کسی هر دعایی بلد بود خواند، هر کسی که مهر ایشان و همراهانشان را در دل داشت، نگرانی کشید. چشم بهراه بودیم و امیدوار. و البته راضی به رضای خدا. مردم در مسیر منتظر بودند، بعضیها از روستا، بعضی از سر کار، بعضیها هم بچه به بغل انتظار میکشیدند. حتی استکانها هم منتظر بودند، منتظر چاییهای دم کشیده. پلاکاردهای آماده شده هم منتظر خودنمایی در دل آسمان... ساعت مقرر گذشت، ساعت دیگری هم و ساعات بعدی هم به همین ترتیب اما خبری نیامد. انتظار وقتی کوتاه باشد، امید به همراه دارد ولی طولانی شدنش اضطراب را نمایان میکند. آن روز، انتظار از یک جایی به بعد، فقط انتظار نبود؛ چیزی شبیه ترسی آرام بود که کسی آشکارش نمیکرد و نامش را ترس نمیگذاشت...
چای سرد شد، پلاکاردها پایین ماند و مردم، چیزی را تجربه کردند که کمتر تجربه کرده بودند: انتظار بیپاسخ.
کوهستان در مه
شب، زودتر از همیشه خودش را رساند. مه، کوهستان را بلعید. جستوجو شروع شد؛ با چراغ، با دعا و با امیدی که هر ساعت پررنگتر میشد. برای من که اینگونه بود! ندای حاجآقا هارداسان، در گوش کوهستان، در دل مه میپیچید اما جوابی نمیآمد ... در آن تاریکی، کسی به فکر تیتر فردا نبود. همه به دنبال یک نشانه بودند؛ صدایی، نوری، حرکتی. اما کوهستان جواب نمیدهد؛ فقط میایستد و نگاه میکند...
پایان بیخبری
همهجا صفحه تلویزیونها روشن بود و چشمها به آن دوخته...
صدای گوینده خبر، لرزان و آهسته، از احتمال «وقوع سانحه» گفت. همه فهمیدند یعنی چه. ساعتها به نفس نفس افتادند و دیر گذشتند. هوا تاریک شد. کوهستان چراغهای کوچک زیادی داشت؛ چراغهایی که دنبال امید بودند. شب تا صبح طول کشید و صبح که رسید، هیچ کس حرف تازهای نداشت. تنها گفتند: «پیداشدند.» و بیآنکه کسی بخواهد باور کند، فهمیدند معنای آن خبر را. آن شب، نه تبریز خوابید، نه مشهد، نه تهران و نه اصفهان. همه گوشیها در سکوت روشن ماندند، همه شبکهها پر از یک پرسش بودند: «حاجآقا هارداسان؟!»
وقتی خبر رسمی آمد، دیگر امیدی نبود که در انتهای وجودمان سو سو بزند.
دیگر صاحب آن عبای خاکی، آرام گرفته بود، دیگر قرار نبود از این استان به آن استان به دنبال حل مشکلات برود، دیگر زمان قرار گرفتن و خستگی از تن بهدر کردن بود.
انتظار به پایان رسید
همهچیز بعد از آن اتفاق رنگ و بوی دیگری گرفت؛ خبرها، تحلیلها، اشکها و تشییعها. بعد از آن، شهرها شلوغ شد. مردم آمدند؛ خیلیها، بیشتر از آنچه انتظار میرفت. همانهایی که روزی میزبان آنها در شهر و روستایشان بودند. اشکها بیصدا بودند و در عین حال بلندتر از هر شعار. کسی نیازی به مجری و فراخوان نداشت. مردم خودشان برنامه را بلد بودند. خودشان آمدند، خودشان گریستند، خودشان زمزمه کردند: «خسته نباشی حاجآقا…» رهبر انقلاب که سخنانشان همیشه بر زخمهایمان مرهم بود و تا ابد هست گفتند: این حادثه تلخ بود اما خدمت متوقف نمیشود و شاید همین جمله، پاسخ همه ناتمامها بود. خیلیها تا آن زمان نمیدانستند در زمان چه افرادی زیست میکنند، از خدمات برجسته و قولهای بهثمر رسیدهشان اطلاعی نداشتند و همین امر افسوس را به غمشان علاوه میکرد... تابوتها آمدند؛ به ظاهر سبک اما سنگین و پر از معنا. خادمین ملت، این بار نه در سفر، که در بدرقه. آنقدر با صدای بلند از مفاهیم وحدتبخش قرآن گفتند و آنقدر پشت میز ننشستند تا در نهایت در آغوش شاه خراسان آرام گرفتند و خدمت را کامل کردند...
خدمتی ادامهدار
شهید خدمت فقط کسی نیست که در حال خدمت جانمیدهد؛ کسی است که کارش هنوز ادامه دارد. آنها رفتند اما پروژهها ماند، قول و قرارها ماند و مسئولیتها هم همینطور و اینبار، روی دوش کسانی افتاد که ماندهاند. آن روز، فقط یک بالگرد سقوط نکرد؛ صدها «قرار بود» سقوط کرد اما شاید معنای روز شهدای خدمت همین باشد: اینکه بفهمیم خدمت وابسته به یک نفر نیست، اینکه بفهمیم بعضی رفتنها، مأموریت دیگران را شروع میکند، چشم بعضیها را باز میکند. آنها تمام شدند اما خدمت نه. در همین راستا یک اتفاق جالب رخ داد.
تبدیل شدن «آنچه شروع نشد» به «آنچه ادامه پیدا میکند»! شهدای خدمت در ظاهر شاید با تابوت و مقبره و سنگ قبر معنا شود اما در واقعیت اجتماعی با ادامه مسیر معنا مییابد. نام تکتکشان را مینویسم تا هم اینجا برایمان به یادگار بماند و هم یادشان در دلهایمان زنده بماند؛ شهید ابراهیم رئیسی، شهید حسین امیرعبداللهیان، شهید محمدعلی آلهاشم، شهید مالک رحمتی، سردار شهید سیدمهدی موسوی، شهید محسن دریانوش، شهید طاهر مصطفوی، شهید بهروز قدیمی، شهادتتان خیلی چیزها را تغییر داد. اینها همه نشاندهنده حقانیت مسیری است که قدم نهادن در آن سرنوشتساز است. خدمت به میهن و مردم تا ابد ادامهدار خواهد بود، این را جوانان ایران به شما قول میدهند.
و در آخر آنجایی که حاج مهدی رسولی میخواند؛ تا ابد قرآن نمیسوزد فدای غیرتت، ای که آخر سوختی در راه قرآن، هارداسان... خدمت سلطان نمودی، خادم مردم شدی، بازگشتی باز در آغوش سلطان، هارداسان...