سن کم و سختی بحثها هم مانع این نبود که از عقیده و فکرشان دفاع کنند. هر چقدر با مخالفان بیشتر حرف میزدند و دلایل محکم بیشتری میآورند به رفاقتشان هم چفت و بستهای بیشتری اضافه میشد؛ انگاری برای هم ساخته شده بودند.
در بین همین رفتوآمدها بود که مصطفی فهمید احمد قرآن بلد است. بعد از این کشف، دیگر نمیشد آنها را از هم جدا کرد. هر روز از ساعت چهار عصر به بعد مصطفی خانه دوستش بود تا نوبتی از روی آیات بخوانند و آن دیگری غلطش را بگیرد. وقتی هم که خانواده احمد یک هفته به شمال مسافرت کردند مصطفی دیگر از خانهشان نمیرفت.
انگاری وقتی قرآن میخواندند روی پایش بند نمیشد. میخواست همه چیز را سریع یاد بگیرد و به خوانش و درک درستی از آیات الهی برسد، هم بسیجی خوبی باشد.
جنگ که شروع شد، با هم تصمیم گرفتند به جبهه بروند. سنشان هنوز کم بود. هر دو تقریبا ۱۷ سال بیشتر نداشتند، اما این مساله مانع از آن نشد که به جبهه بروند و از کشور دفاع کنند.
هر کاری میتوانستند کردند تا خانوادههایشان راضی شوند.
مادر مصطفی احتمالا او را به احمد سپرده بود و زمانی که بعد از ثبتنام در جبهه گیلانغرب با هم همسنگر شدند خیالشان راحت شد.
تمام نگرانی احمد هم، سلامت مصطفی بود.
پیدا کردن دوستی که با هم به مباحثه بنشینند، قرآن بخوانند و در مجموع با هم رشد کنند اصلا کار آسانی نیست، به علاوه اینکه آنها از همان سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱ همیشه با هم بودند.
به قول قدیمیها، خانه یکی شده بودند؛ به همین خاطر هم احتمال آسیب دیدن مصطفی برای احمد ضربه سنگینی به حساب میآمد.
از همان اول هم تلاش کرده بود به هر شکلی که میتواند مصطفی را منصرف کند، اما وقتی دید گریه و التماسهایش جواب نمیدهد کمکش کرد تا خانوادههایشان راضی شوند.
درثانی خود مصطفی هم دلش راضی نمیشد احمد را تنها جلوی توپ بفرستد پس با هم راهی شده بودند و میخواستند جنگ را هم با هم تجربه کنند.
سنگر گیلانغرب برایشان حسابی آمد داشت!
در مدت کم توانستند رفقای خوبی پیدا کنند. جوانانی بسیجی و تقریبا همسن و سال خودشان.
حالا گروه دونفره مصطفی و احمد کمی بزرگتر شده بود و شب و روزشان را با دوستان جدیدشان میگذراندند. نادر، کیوان و حمید؛ سه پسر از یک خانواده.
آنها مدت بیشتری از احمد و مصطفی در جبهه بودند و راه رسم جنگیدن را میدانستند برای همین هم حسابی هوای باقی بچهها که تازهوارد محسوب میشدند را داشتند.
همه با کولهباری از آرزو آنجا جمع شده بودند؛ هرکدام میخواستند پس از آزادی وطن و پایان جنگ، بروند، کاری بیاموزند و به درد سرزمینشان بخورند.
ولی با این حال مثل همه آدمهای جبهه وقتی از آنها میپرسیدی: تهته دلت چه میخواهی؟
همه مشترکا میگفتند: شهادت!
احمد هم همین را میخواست، اما فکر نبودن مصطفی اذیتش میکرد و حسابی میترسید.
برای همین هم شب عملیات پا پی مصطفی شد و که برود و با فرمانده حرف بزند تا آنها دوتایی با هم برگردند کرمانشاه.
احمد میخواست به بهانه تلفن زدن برگردند عقب و بعد مصطفی را به کسی بسپارد که به تهران بروند، بعد هم خود احمد با خیال راحت برسد به خط مقدم.
فرمانده هم موافقت کرده بود، اما همان شب ناغافل راهی عملیات شدند.
احمد به فرمانده اعتراض کرد، اما خب کار از کار گذشته بود و آنها راه افتاده بودند.
دلشوره جان احمد را میخورد، اما مصطفی با خیال راحت و بیخبر از نگرانی دوستش به خط مقدم رسید.
هرچه مصطفی خوشحال بود، احمد بههم ریخته و نگران.
بعد از رسیدن احمد چندباری با مصطفی حرف زد که برگردد عقب، اما او راضی نشد که نشد و همانجا ماند.
او وصیتنامهاش را هم نوشته بود و اصلا خیال بازگشتن نداشت.
باقی بچههای گروه هم هیچکدام نمیخواستند برگردند که احمد بههوای یکی از آنها، مصطفی را برگرداند عقب.
همه با هم قصد کرده بودند آنقدر بجنگند که دشمن دیگر خیال تجاوز به خاک سرزمینمان را نداشته باشد.
خیلی از رسیدنشان نگذشته بود؛ حوالی بیست و دوم مهرماه سال شصت و یک که اوضاع بهنسبت در خط آرام بود، ناگهان مصطفی وارد سنگر شد و رو به احمد گفت: «من امروز شهید میشم!»
احمد حرفش را جدی نگرفت. خبری نبود که کسی بخواهد جانش را از دست بدهد.
اما مصطفی پافشاری کرد که حتما امروز بعد از ظهر شهید میشود و هنگام لبخندزدن امام زمان (ع) را میبیند.
بعد هم قصد کرد کف سنگر را گودتر کند که جا برای نمازخواندن باز شود.
احمد هم که چارهای جز همراهی نداشت، مصطفی را فرستاد تا بیل بیاورد.
مصطفی بیرون رفت و رفتن او از آن سنگر دقیقا همزمان شد با فرودآمدن خمپارهای با فاصله یک متر پشت پایش. اول خیال کردند چیزی نشده، اما گرد و خاک که به زمین نشست، دیدند با صورت روی زمین افتاده و ترکش پشت سرش را شکافته است.
وقتی احمد بالای سرش رسید مصطفی نمیتوانست حرف بزند.
حتی زمانی که از او خواست اشهدش را بخواند، نتوانست لب از لب باز کند، اما همانطور که گفته بود لبخند زد و رفت.
وقتی پیکر مصطفی را آوردند بهشت زهرا نادر کنار کفن او چیزی نوشت.
احمد که جویا شد، گفت: نوشتم اگر معرفت داری من را هم ببر، با خودت ببر!
و درست یک سال بعد از شهادت مصطفی، نادر هم شهید شد
.
پیکر نادر را که آوردند، کیوان برادر و آخرین فرزند باقیمانده از آن خانواده هم بهرسم عمل برادرش چنین یادداشتی را روی کفن او نوشت.
احمد که فهمید مطمئن بود همانی میشود که کیوان میخواهد، آخر این روش یکبار جواب داده بود. یک روز قبل از رفتنشان به خط مادر کیوان با عجله و نگرانی آمد پیش احمد. او دوباره همان خوابی را دیده بود که سر شهادت دو پسر دیگرش.
به احمد گفت: اجازه نده پسر من به جبهه بیاید. برو با او حرف بزن، من توان یک داغ دیگر را ندارم.
اما احمد میدانست کاری از دستش برنمیآید، برای مصطفی نتوانسته بود، برای کیوان هم نمیشد.
این را به مادر کیوان گفت و خواست که آرام باشد، او میدانست شهادت قسمت کیوان و آرزوی اوست پس باقی هم باید با این مسیر همراهی میکردند.
از آن گروه پنجنفره که با هزار امید و آرزو در اوج جوانی و شکوفایی جانشان را سپر مرز، ایمان و وطن کردند، تنها احمد باقی ماند تا بتواند حضورشان را روایت کند.
بتواند از آنچه که دیده بنویسد و بگوید که نبودن مصطفی چقدر برایش سنگین آمده، یا مادر کیوان چطور از شهادت سه پسرش سخت داغدار و مغموم است؛ و از نگاه دو نوجوان کتابی را بنویسد که حماسه را زنده نگهدارد و بشود سرمشق.
احمد خاطراتشان را نوشت تا جوانان همسن و سال آن دورانشان در اینروزها بتوانند بخوانند و ببینند که چقدر دفاع از وطن مهم است.
بخوانند و بفهمند که هزینه این دفاع هرچقدر هم که سنگین باشد، باز باید پرداخته شود تا نسلی بتواند آرام زندگی کند؛ و آن سیزده رفیق بسیجی در تبریز که در جنگ رمضان امسال با سالها فاصله از هشت سال دفاعمقدس در میدان حاضر و بعد با هم شهید شدند، ادامه آن تصویری بودند که توسط احمد روایت شده بود.
با وجود سالها فاصله باز هم اینجا، در این جنگ دو نوجوان حضور دارند. مهدی و هادی که احتمالا روایتشان چیزی است شبیه به احمد و مصطفی.
دو نوجوان، دو دانشآموز که میخواستند باهم دنیا را فتح کنند. میخواستند با هم مباحثه کنند، قرآن بخوانند و در نهایت به رشد برسند. احتمالا برای روزهای بعد از مدرسه یک عالمه برنامه ریخته بودند و کلی قرار گذاشته بودند برای اینکه چقدر و چطور به مسجد بروند.
احتمالا آنها هم میخواستند «بسیجی خوبی» باشند و مثل هر نوجوان دیگری قصد داشتند وقتی بزرگ شدند برای کشورشان کاری بکنند؛ و احتمالا آنها هم، با هم خانهیکی شده بودند و دوری از هم برایشان سخت شده بود؛ و با وجود این مقدار فاصله زمانی میان دو جنگ و دو دشمن متفاوت (هرچند که هردو از یک اندیشه استعماری استفاده کرده و بهدنبال بلعیدن ملتها هستند) باز اینجا گروهی هست که در دل بحران شکل گرفته بود.
حدود ۳۷ سال از پایان جنگ هشتساله میگذرد و باز اگر از این مدافعان تازه وطن بپرسید: ته ته دلت چه میخواهی؟ مشترکا میگویند: شهادت؛ و یا احتمالا آنها هم از هم خواسته بودند «اگر کسی رفت معرفت داشته باشد و باقی را هم با خودش ببرد.» و خب، پای حرفشان هم ماندند و ۱۳ نفره شهید شدند؛ و یا در آذربایجان باز داستان شهادت سه فرزند از یک خانواده در این جنگ تکرار شد. درست شبیه به ماجرای برادران کیوان. بازهم مانند آن سه برادر سه کودک از یک خانواده در بمباران شهید شده و مادری سخت داغدار و مغموم است.
یا کمی آنطرفتر در یک ایستگاه گشت وسط ماه رمضان نوجوانی بسیجی از جنس همان ۱۳ نفر و با آرزوهایی شبیه به مصطفی زیر بمباران شهر به وقت انجام وظیفه شهید میشود.
یا امیرمهدی، پسرک ورزشکار و جوان خانواده که با نگاه آرمانی ــ اعتقادی در بسیج ثبتنام میکند تا در امنیت خیابانها دخیل باشد مانند باقی آدمهای این روایت به هنگام انجام وظیفه به شهادت میرسد.
یا داستان عطا که موج انفجار او را از خانوادهاش میگیرد و میشود نوجوان ۱۳ ساله جنگ رمضان.
همه این داستانها چه در آن سالها که به روایت آدمهایی مانند احمد در کتاب «دیدم که جانم میرود» به دستمان رسیده، چه آنچه که در این روزها لمس میکنیم، همه از یک جنس است. همهشان شبیه همند. در تکتک روایتها میل به زندهبودن و حیات جاودانه وجود دارد. در تمام آنچه میتوان نوشت و گفت و دید علاقه به ادامهدادن و ساختن هست؛ و در همه اینها ایثار و ماندن پای کار، موج میزند.
حتما احمد نمیخواسته مصطفی را از دست بدهد یا هیچکدام از آن ۱۳ نفر چه نوجوان بوده چه نه، نمیخواستند دست از زندگی شسته، جان شیرینشان را تسلیم مرگ کنند.
آن جوانک بسیجی با زبان روزه هیچ از جنگ خوشش نمیآمده یا آن مادر هیچ دلش نمیخواسته سه فرزندش را در بمباران از دست بدهد.
یا امیرمهدی احتمالا در آن سن بیشتر از اینکه به اسلحه فکر کند باید به مقامآوردن در ورزش مورد علاقهاش میپرداخت؛ و هزاران هزار، اما و اگر دیگر که چه در سالهای دهه ۶۰ وجود داشت و چه حالا که باز کسی میل به حمله به سرزمینمان را دارد.
هزاران «اما»ی دیگر درحالیکه به یک چشمبرهمزدنی به یک «باید» تلخ بدل شدند و جان و آرزوهای آدمها را گرفتند؛ و هزاران نمونه از نوجوانان و جوانانی که شاید دلایل زیادی برای نرفتن به جنگ و شانهخالیکردن از بار نبرد داشتند، اما رفتند و با جان خود سرزمینشان را حفظ کردند.
با اینکه فاصله زیادی از جهت زمانی با دفاع مقدس هشتساله داریم، اما مسیر حفاظت از خاکمان هنوز هم همانی است که بود.
برای جوانان این سرزمین فرقی نمیکند که خط مقدم در مرزهای نزدیک به دشمن زمینی باشد یا در خیابانهای محله و درگیری با پهپادها.
برای نوجوانان این مردم تفاوتی ندارد که کجا اسلحه دست بگیرند و جانشان را قمار کنند.
آنها وظیفهشان را میدانند و حاضرند بارها داستانها و روایتهای مشابه بسازند که خواندن و فهمیدنش دل هرکسی را به درد میآورد، اما از آنچه که در جهان دارند دفاع کنند.
آنها حاضرند با معصومیت و پاکی جوانیشان به جنگ بروند و هرگز به خانه بازنگردند، حاضرند در شرایط سخت ازدستدادن دوستانشان را ببینند و فرصت اشکریختن نداشته باشند یا میتوانند باقی عمرشان را در لحظهای فدا کنند، اما از آنچه اعتقاد دارند کوتاه نیایند.
چه مصطفی و احمد و چه مهدی و باقی آدمها میدانستند که این مسیر برای همه کسانی که دوستشان دارند سخت است، اما آنها میخواستند کارهای سخت را در همان سن کم انجام دهند.