خانه بروبچه‌ها

عقل و سرمایه

ای پاسخگوی عزیز[...] این همه از عاقلی دم می‌زنی اما هر چه فکر می‌کنم در جناب مستطابتان دور از جان مبارکتان قوة عاقله‌ای نیافتم.
کد خبر: ۶۱۴۹۲۸

 البت شاید در جایی پنهان کرده باشید؛ چرا که هر چه فکر کردم درنیافتم چرا باید انسان در این روزهای متورم اقتصادی کلیدهای طلایی را به دست دیگران بدهد؟! شما می‌توانید با فروش این کلیدها سرمایة هنگفتی به دست آورید و برای خودتان روزنامه بزنید تا دیگر محتاج این سردبیر و آن سردبیر نباشید.

گَوَن از قم

نه... خجالت نکش! یهو بگو این جناب مستطاب تاب داره دیگه! اولاً فکر کردی آن قوة عاقله، کلید طلایی می‌ده به این و اون، خودش با مفرغ و آجر یا سیم و سوزن دزدا قفل در مشکلاتش رو باز می‌کنه؟! نه جونم! دویوماً، در این روزهای متورم (به قول خودت)، از هر ده تا آدم، نُه تاشون اگه ببینن توی جوب آب، یه حلب مسی مث طلا برق می‌زنه، با این که معتقدن بعیده که طلا باشه، بازم خم می‌شن برای اطمینان و به هوای طلا ورش می‌دارن، بل‌که زندگیشون از این رو به اون رو شه، اما همین اینا! مفت و مجانی هم بهشون کلید طلایی بدی استفاده‌ای ازش نمی‌برن! پس اینجا کی حفظ سرمایه کرده؟ سوماً...

رنج

 

پشت بغض سنگی‌ام دوری‌ات را پنهان کردم اما می‌دانم تو در چشمانم غم این فاصله را می‌خوانی. همان چشمهایی که روزی بهانه‌ای برای با هم بودنمان شد. کاش این غرور قدیمی به​ دلت اجازه اعتراف دهد. اعتراف به عشقی که دیگر به اثبات رسیده است. کاش بدانی... بغض سنگی‌ام بی‌قرار قطره‌ای اشک است.

زهرا 92

تیر و کمان

 

شده‌ام ساعتی که تیک‌تاک شعرهایش، مغز دیوارهای اتاق را خورده، نوید صبح را هم که می‌دهم مشتی از اعصاب خرد بر سرم می‌کوبند. وای از روزی که عقربه‌هایم نای راه رفتن ندارند؛ تیری می‌شوم که هدفش بی‌انتهای اتاق است.

ساقی تجنجاری

به قول معروف: دو به شک بودم​ که چاپش کنم یا نه... شاعرانگی توش اون‌قدر هست که اگه فردا بیان بگن کپی بوده، اینم سند و مدرکش، از چشم بیفتی و... خلااااص.

تجدیدی

 

وقتی امتحانی رو بد می‌دیم، معلم می‌گه امتحانای بعدی جبران کنین تا نمره‌ش رو در نظر نگیرم؛ اما نمی‌دونم چرا بعضیا وقتی امتحانی در زندگی رو خراب می‌کنن، یا ناامید می‌شن، یا به اشتباه کردن ادامه می‌دن!

عاطی کنکوری از دی‌کرد

حسرت

 

ترانه‌هایم را پولک‌باران می‌کنم تا پیشکش کنم به بغضهای ناتمامی که پرسان‌پرسان به پیشواز عکسهایت می‌آیند. برای تمام تن پوشهای پوسیدۀ خاطرات، وصلۀ چشمهایم را آورده‌ام تا با شمیم خیس اشکهایشان شمعدانیهای پلاسیدۀ دورتادور حوض دلتنگی را سیراب کنند. سرزنشم نکن. این‌همه پژمردگی را تاب نمی‌آورم. من به تمام ماهیها مژدۀ روخوانی دوبارۀ سورۀ نگاهت را داده بودم. همة وجودم گوش شده بود تا کنسرت گوشنواز قدمهایت بار دیگر لالایی سنگفرشهای حیاط خانه شود؛ اما تو دعوتی را لبیک گفتی و سوار بر بال پروانه‌هایت به ابدیت پیوستی. حال تنها من مانده‌ام و حسرتهایی که خواب بوسیدنت را نقاشی می‌کنند.

آناهیتا بابااحمدی از اهواز

رویش

 

حالت خوب می‌شود، می‌دانم! شهر به زیر آب رفتۀ چشمانت دوباره رنگ آفتاب و زندگی به خود خواهد گرفت و بهار در رگهایت قیام خواهد کرد. مبادا یادت برود آب دادن به گلدانهای آرزو را. چه بسا گلهای نایاب که از خاک روزهای سخت بروید.

شیوا​

دَس فَرمون!

 

چرخ روزگار چه بیرحمانه گشت و گشت و بعد از سالها ما را دوباره روبروی هم قرار داد. من اما این بار اشتباه قبل را تکرار نکردم: فرمان ماشین را چرخاندم و دورت زدم؛ درست مثل خودت!

مینای مهتاب

باز خوبه دورش زدی، یکی دیگه بود فک کنم کلا از روش رد می‌شد و تاااامااام!

لطفا عنایت کنید

 

نمی‌دونم چرا بعضی از ما هر جا پا می‌ذاریم ویرونش می‌کنیم! مثلا بحث دربارۀ تأثیرات اشعۀ گاما بر سلامتی رو به سوال دربارة دوست داشتن یا نداشتن خورش فسنجون می‌کشونیم! یا گروه تبادل اطلاعات تاریخی رو به قشون‌کشی برای طرفداری از تیمهای سرخابی تبدیل می‌کنیم! بابا جان من! همین جوری هر چیزی هر جایی نمی‌شه که آخه! یه کم رعایت عنایت کنین لطفاً!

نسیم صبح از دورود

هیس

 

1-تا حالا دیدین آدمایی که یه چیزی رو گوشزد می‌کنن ولی خودشون رعایت نمی‌کنن؟ حتماً علامت پرستار کوچولو رو توی بیمارستان‌ها دیدین که نشون می‌ده: «هیس»! اون‌وقت خودشون تو بلندگو اسم دکترا رو صدا می‌زنن در حد شکستن دیوار صوتی. نمی‌دونم، من که دکتر نیستم ولی شاید مریضا فقط به صدای ما آلرژی دارن!

2-داشتم برنامه‌نویسی می‌کردم. برای حل کردن یه مسئله مجبور شدم از چند حلقة تکرار و شرطی استفاده کنم تا به نتیجه برسم، بعد که بهش فکر کردم دیدم تو زندگی هم برای رسیدن به هدف باید راههای مختلفی رو چند بار تکرار کنی تا بهش دست پیدا کنی. فقط کافیه که خسته نشی، چون ممکنه حلقة تکرار زندگی شما پیچیده‌تر از برنامه‌ای باشه که من نوشتم.

نیما از کرمانشاه

زندانی

 

1-زنجیرم کردی به لحظات نبودنت و سایه‌ات در سیاهی چشمانم محو شد. من چه ساده‌ام که هنوز دلبستة روزنة امید اتاق تنهایی هایم هستم. همان‌که روزها در لحظاتم نور می‌بارد و شبها دلهره. همان‌که انتظار می‌کشم روزی قاصدکی از جانب تو برایم بیاورد، با یک عالمه حرفهای نگفته میان عاشق و معشوق... چه می‌گویم؟ فراموش کرده بودم که آخرین بار، خودت را از عشق و عاشقی عزل کردی.

2-سهمم از زندگی، فقط یه پنجره‌س؛ پنجره‌ای که یه گوشة کوچیکش مال منه؛ گوشه‌ای که سالهاست عادتش شده که نیمرخ صورتم رو توی خودش جا بده؛ صورتی که همیشه به سمت آسمونه و امتداد نگاهش به افق می‌رسه؛ افقی که همیشه تاریکه... بدون هیچ اتفاق تازه‌ای!

پاییز

آخرین مکالمه

 

بعد از آخرین تماسی که داشتیم زنگ موبایلم رو عوض کردم. این آخرا هر وقت گوشیم زنگ می‌خورد عصبی می‌شدم. خیلی مسخره‌ست که مدام فراموش می‌کنم باید فراموشت می‌کردم! اما من گذشته رو، موبه‌مو یادمه.

من این موها رو که تو آسیاب سفید نکرده‌م... عشق تو پیرم کرد.

پیمان مجیدی معین

این از اون مواردیه که به جای پشت دست ، باس پشت گوشت را داغ کنی که دیگه تکرار نشه!

حلالیت

 

1-همیشه در کودکی‌ام از ضرب‌المثل چاقو و دسته خنده‌ام می‌گرفت. وقتی بزرگتر شدم، دیدم جدا شدن دو عاشق مثل جدایی تیغه و دسته است. کمی که بزرگتر شدم، تو شدی اولین چاقویی که دسته‌اش را برید.

2-چرا همیشه مادران بگویند شیرم را حلالت نمی‌کنم؟ من هم عشقم را حلالت نمی‌کنم، عشقم!

(توی این شمارة آخر شرمنده‌م کردین. چوبکاری می‌کنی. من انگشت کوچیکه‌ت هم نمی‌شم. بسیار بسیار ممنون. یه دنیا تشکر. همین قدری که منو می‌بینین و نوشته‌هام رو هرازگاهی چاپ می‌کنی خودش جای کلی تشکر داره...)

احسان 87

ساعت

 

1-ما به عادتهایمان عادت می‌کنیم و دل کندن از آنها سخت است. زمان می‌خواهد دل بستن به حال و هوایی که بوی غربت را دارد.

2-رؤیاهایم را قاب گرفته‌ام و گذاشته‌ام جای ساعت. هر چه باشند از تیک تاک ساعتی که گذر زمان را از رؤیاهایم نشان می‌دهد بهتر است.

شادی اکبری

سردرگمی

 

گم شده‌ام بین این همه کلمات منجمد! لم می‌دهم روی کلمه‌هایی که از وزن حضور تو سرشارند. من با این همه نبایدِ خواستنِ تو کم می‌آورم و پر می‌شوم از بودنِ نبودنهایت. حجم نبودنهایت کمر احساساتم را خمیده کرده و در گیرودارِ این همه تنهایی، چه تن‌ها که خواستند مرا.

کاش می‌شد نالة این احساس را کشید تا بدانی چقدر پررنگ است این نبودنهایت.

رضوان

درد

 

بیا با هم در این دوراهی قدم بگذاریم. سالهاست اینجا ایستاده‌ام تا بیایی و دستم را بگیری. سالهاست منتظرم قدمهایم جفت شوند. خوب یا بد، بیا با هم برویم. باور کن تنهایی بد دردی ا‌ست.

جوجه تیغی

جنبه‌های ادراک

 

با شما هستم؛ شمایی که بزرگترین ناراحتیت اینه که چرا فقط اسمت تو تلگرافخونه چاپ شده و تویی که بزرگترین خوشحالیت اینه که پیامکت چاپ شده؛ تو ظرفیت کارهای بزرگ رو نداری. تو طاقت روزهای گرسنگی و دربه‌دری رو نداری. تو هنرمند نخواهی شد چون دغدغه‌هایت خنده‌دار است و هنر بستر ابتذال نیست.

دوست من! تویی که فلسفه و ادبیات خواندی و منشأ انواع می‌دانی و شاملو و هدایت خوانده‌ای و وودی آلن و دیوید لینچ را می‌فهمی و احیاناً مزدا تیری هم سوار می‌شوی، تویی که سر ساعت می‌خوابی و سر ساعت بیدار می‌شوی... داشته‌هایت نمی‌خوانند با خوانده‌هایت!

تویی که دائم از منطق می‌گویی و به خرد محض اعتقاد داری و همزمان به انسانیت! تو یک پارادوکسی دوست من، یک پارادوکسِ لعنتی!

امید بچة بیست و چند ساله از کرج

رباعی

 

1-این باغ شکوفه و سپیداری داشت/ گیتار هوای چه‌چه و تاری داشت/ موهای سپید زاده شد مادر گفت:/ ای کاش پسر برای خود یاری داشت.

2-یک کوه یخم برای تو تب کردم/ من بی‌تو چگونه صبح را شب کردم؟/ افسرده شدم از این غم و پیش آمد/ عشق تو که خانه را مرتب کردم.

علیرضا ماهری

عقل سلیم

 

 

دیگر خسته شده‌ام از شمردن ثانیه‌ها و دقایقی که بی‌تو می‌گذرند. همه می‌گویند: صبور باش. دیگر چقدر صبر؟ این صبر نیست، حماقت من است. آخر او محال است که برگردد.

زهرا ضیغمی، 15 ساله از قم

صداقت

 

کارم از نگاههایت گذشته است و هنوز نمی‌دانم وقتی زیر خاکسترت آتش برپاست برای من نیست! آب اما هنوز از سرم نگذشته است. اینها را می‌گویند تیشه‌هایی که آدم بر ریشة خود می‌زند.

بگذار صادق باشم: دوستت دارم، هر چند که تو ندانی و نخواهم بدانی و من هیچ وقت فرق خواستن و دوست داشتن را نفهمیدم و دانستن را بر ندانستن ترجیح ندادم... اما شاید روزی از خواب که بیدار شدم تمام قصه‌ام را برایت بخوانم که تو بدانی و بخواهم که بخواهی و خواستن را با عشق یکی کنم و تو بگویی: دوستت دارم!

نسترن‌ترین دختر دنیا

من یا تو؟

 

-کی از همه تمیزتره؟

-من... من... من.. من...

-اونی که کثیف‌تره کیه؟

-تو، شما، این، اون...

با همین اشعار نمکین و لطایف‌الحیله که از همون اول به بچه‌هامون القا می‌کنیم که هر چی خوبیه به خودشون نسبت بدن و هر چه بدیه به دیگرون!

زهرا فرخی، 33 ساله از همدان

بزرگراه

گاهِ گذرت از این گذرگاه، آستین چشمهایم را بالا می‌زنم، برای خیره‌ای ابدی. چقدر زود می‌رسد این ابد.

احسان از اهواز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها