درس ریاضی و حسن

یکی بود یکی نبود! حسن کوچولو در درس ریاضی خیلی ضعیف بود. سر کلاس ریاضی که می‌نشست تمام مریضی‌ها سراغش می‌آمد. یک روز دل‌درد می‌گرفت، یک روز پا درد می‌گرفت و یک روز سردرد؛ و اینطوری بود که اصلا ریاضی یاد نگرفته بود. یک روز خانم معلم اعلام کرد فردا می‌خواهد امتحان ریاضی از بچه‌ها بگیرد. حسن از شب غصه‌دار بود که چه کار کند. پیش مادرش رفت و از او خواست که به مدرسه نرود، اما مادر قبول نکرد.
کد خبر: ۶۰۸۴۱۹

حسن یک برادر بزرگ‌تر داشت که اسمش حسام بود. حسام که متوجه ناراحتی حسن شد به شوخی به او گفت: کتاب ریاضی‌ات را زیر سرت بذار و بخواب، شب همه جواب‌ها در مغزت می‌رود. بعد قاه‌قاه خندید و رفت.

حسن که باورش شده بود، کتابش را زیر بالش گذاشت و خوابید به امید این ‌که اعداد و مساله‌های ریاضی در مغزش بروند تا بتواند در امتحان نمره خوبی بگیرد.

فردا صبح حسن با اعتماد به نفس بلند شد و به مدرسه رفت و سر امتحان نشست، اما حتی نتوانست یک جواب را بنویسد.

با ناراحتی زد زیر گریه. خانم معلم که متوجه گریه حسن شد، صدایش کرد و گفت: حسن جان چه شده؟ دوباره دلت درد گرفته؟

حسن گفت: اجازه خانم نه من دیشب کتابم رو زیر سرم گذاشتم خوابیدم؛ ولی هیچی یادم نیست.

خانم معلم خندید و گفت: حسن تو باید به جای این‌ که کتاب را زیر سرت بگذاری، باید آن را بخوانی تا یاد بگیری!

حسن سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید خانم.

خانم معلم بعد از امتحان یکی از بچه‌ها به نام علی را که نمره امتحانش 20 شده بود صدا کرد و از او خواست زنگ‌های تفریح به حسن کمک کند و با او ریاضی کار کند.

علی که پسر فوق‌العاده مهربانی بود، قبول کرد و از همان روز با حسن ریاضی کار کرد و بعد از چند هفته حسن هم از درس ریاضی خوشش آمد و از آن روز به بعد حسن و علی دوست‌های خوبی شدند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها