حسن یک برادر بزرگتر داشت که اسمش حسام بود. حسام که متوجه ناراحتی حسن شد به شوخی به او گفت: کتاب ریاضیات را زیر سرت بذار و بخواب، شب همه جوابها در مغزت میرود. بعد قاهقاه خندید و رفت.
حسن که باورش شده بود، کتابش را زیر بالش گذاشت و خوابید به امید این که اعداد و مسالههای ریاضی در مغزش بروند تا بتواند در امتحان نمره خوبی بگیرد.
فردا صبح حسن با اعتماد به نفس بلند شد و به مدرسه رفت و سر امتحان نشست، اما حتی نتوانست یک جواب را بنویسد.
با ناراحتی زد زیر گریه. خانم معلم که متوجه گریه حسن شد، صدایش کرد و گفت: حسن جان چه شده؟ دوباره دلت درد گرفته؟
حسن گفت: اجازه خانم نه من دیشب کتابم رو زیر سرم گذاشتم خوابیدم؛ ولی هیچی یادم نیست.
خانم معلم خندید و گفت: حسن تو باید به جای این که کتاب را زیر سرت بگذاری، باید آن را بخوانی تا یاد بگیری!
حسن سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید خانم.
خانم معلم بعد از امتحان یکی از بچهها به نام علی را که نمره امتحانش 20 شده بود صدا کرد و از او خواست زنگهای تفریح به حسن کمک کند و با او ریاضی کار کند.
علی که پسر فوقالعاده مهربانی بود، قبول کرد و از همان روز با حسن ریاضی کار کرد و بعد از چند هفته حسن هم از درس ریاضی خوشش آمد و از آن روز به بعد حسن و علی دوستهای خوبی شدند.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)