پیام​های​کوتاه

* کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در جیمیل (دات کام) ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۶۰۴۳۷۹

هستی 93: مادرم بر دستانت بوسه می‌زنم و می‌کوشم با اشک چشمانم خستگی را از صورت مهربان و زیبایت پاک کنم. می‌خواهم سبد سبد گلهای عشق و محبت را به پاس زحمتهایی که برایم کشیدی تقدیمت کنم. نمی‌دانم با چه زبانی و با چه کلماتی می‌توانم توصیف کنم آن‌همه لطفی که در حقم کردی[...]

حمید از ایلام: بچه‌های نسل ما (بخونید حدود نود درصد)! نرسیده به سن بیست و خرده‌ای سال! حداقل یه شکست عاطفی رو تجربه کردن. می‌خوام بهشون بگم بغضهاتون رو واسه خودتون بذارین. گاهی سبک نَشین، سنگین‌ترین!

الا 75: چرا بین دخترا و پسرا این همه فرق می‌ذارن؟ بابا خسته شدیم. همیشه پول تو جیبیشون بیشتره. هر وقت بخوان میان خونه. هر کاری بخوان انجام می‌دن. آزادیشون چند برابر دختراست. تو خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زنن ولی همیشه مامانشون قربون صدقه‌شون می‌ره. ولی ما دخترا...!

بدون نام: ف.حسامی، من هفت هشت ساله که خواننده صفحه بروبچم اما نامه و پیامکی نداده‌م. حالا دارم ازدواج می‌کنم. به این همه آدم کلید طلایی دادی، یه کلید طلایی هم به من بده حالش رو ببرم به خاطر همراهی چند ساله‌م.

فرقه بین کسی که چار پنج شماره بروبچ می‌خونه و چل پنجاه تا پیامک می‌زنه: تشکر می‌کنم، انتقاد دارم، خوب بود، اصاً مفت نمی‌ارزید (بهش می‌گن همراهی!)، با کسی که سالها اون پشت‌مشتا نشسته و حالش رو می‌بره! ولی خب... بیا اینم یه کلید طلایی مفت و مجانی و باحال مثل همة این سالها، اونم به خاطر همراهیت! شخصاً معتقدم باس فرق بذاری بین اونی که می‌گه: زن یا شوهرم اون‌قدر فهم و شعور داره که درک می‌کنه چرا همچی کاری کردم یا همچی چیزی گفتم با اونی که می‌گه: زن یا شوهرم اون‌قدر فهم و شعور نداره که درک کنه چرا همچی کاری کردم یا همچی چیزی گفتم! (پس چی شد؟! یه جابجایی کوچیک «نونـ»ـی بودهاااا... اما تفاوتشون؟ درست مث معنای همراهی، از زمین تا آسمونه. ببین اونی که می‌ری خواستگاریش، یا اومده خواستگاریت کدومشه که بقیه سالهای زندگیت خوشبخت باشی).

بدون نام: من با پول کارگری خودم تونستم درسم رو تو دانشگاه تموم کنم هر چند خیلی سخت بود و ازش نتیجه‌ای نگرفتم ولی خب، لااقل بابام خوشحاله که یه دختر لیسانس داره و منم خوشحالم به خاطر خوشحالی اون. اینم یه جور خوشبختیه.

سعید از اردبیل: عجب فرهنگ جذاب و تمیزی/ چه انسانهای زیبا و عزیزی/ تو این چاردیواری فقط قانون همین است/ که امضا کن به شرط زیر میزی! (تی قربان. باز که پیامم چاپ نشد. چاردیواری هم پارتی‌بازی؟ شوخی می‌کنم. دمت گرم. مطالب خوبی چاپ می‌کنید).

پارتی‌بازی فقط یه جا صورت می‌گیره: مطالب طنز (جدی می‌گم! و ممنون از نظر لطفت).

سحر 74 از گلستان: خیلی تنهام. درسته تو رو دارم اما با ترس از دست دادنت تنهای تنهام.

ققنوس: ای معتاد مریض! دیگه آدولت‌کلد، استامینوفن، آنتی‌هیستامین و... دردی از سردردم کم نمی‌کند. چون این ویروسها هر روز مقاومتر می‌شوند و هر روز نام جدیدی پیدا می‌کنند؛ مثل دورویی، خودپسندی، چشم‌وهم‌چشمی، غیبت، حسودی. وای از این همه بدی که جایی برای هیچ خوبی نذاشته[...].

نسیم از کرمانشاه: [...]اینم اضافه کنم که نوشته‌های پیمان مجیدی معین، آقا نیما، و فروزان هم خیلی محشره. کاش منم یه روزی صفحه اصلی جام بود![...]

ای پاچه‌خوار! واسه رفتن به صفحة اصلی، پاچه‌خواری این حسامی رو اول و آخر نوشته‌هات نکن. چیزی بگو حرفی بزن اگر که... (چطو شد؟!! خاموشش کن اونو الان کار دستمون می‌ده!) می‌خوام بگم یعنی حرف تازه‌ای بزن، چیز باحالی بگو، روونتر و کوتاهترم بنویس، اگه کپی نباشه، بدون پاچه‌خواری می‌ری صفحه اصلی.

بدون نام: ایول. ببین پاسخگو جونم چه دوستدارانی داری! آرش و پیامش رو می‌گم (18 شهریور) چه خوب شناخته تو رو. یه همچین دوستدارانی کم پیدا می‌شن. قدر بدون.

واقعاً! اما الان دیگه از قدر گذشته، دارم احیا می‌گیرم واسه همچی دوستدارانی!

عشق سرعت: پاسی جون اگه نگی دختری یا پسر بلند می‌شم میام اونجا. حداقل بگو خونت چه رنگیه؟ قرمز (تراکتور یا پیروزی)، آبی، یا زرد؟ البت بجز تیم ملی. از این سه گزینه یکیش.

نمی‌شه این دفعه ارفاق کنی؟ مثلاً یه گزینة چهارمم داشته باشیم: گُل‌منگولی!

نسیم- م. از بهبهان: آقاست، سنشم بین 30 تا 35، متأهله. خیلی هم بامزه‌س. ما هم خیلی دوسش داریم. دیگه این‌که صفحة بروبچ بدون حسامی یعنی زمستون بدون بارون. راستی متن آقای میرهادی تمدنی 24 ساله از رشت در تاریخ 4 شهریور خیلی زیبا بود.

ساغر 1: هی به خودم می‌گم از امروز بیخیال حرف چرت بقیه. ولی نمی‌شه. بقیه بهشون برخوره یا نه اصلا مهم نیست چون اگه براشون اهمیتی داشت پشت سر که دیگه قدیمی شده، جلو روت از این حرفا[ی بی‌ارزش] بهت نمی‌زدن[...].

س. ک.: این پاسخگوی محترم چند تا شغل داره؟ مثلا همون پاسخگوی ضمیمه‌های[...] نیست؟ آخه به نظرم پاسخگویی نون توش نیست. بعدشم حیفه با این همه کارایی فقط عمرش رو صرف این کار کنه. اگر شغل و حرفه دیگه داره لطفا بگید.

پاسخگوی بروبچ در هیچ کجای ایران شعبة دیگری ندارد! این روزا هر چی که گُل کنه زودی مشابهش رو می‌زنن میارن تو بازار. حواستون باشه جنس تقلبی رو به اسم اصل قالب نکنن بهتون!

بدون نام: سردبیر چاردیواری. سلام و خسته نباشید من رو از دورترین خواننده روزنامه‌تون پذیرا باشید. آقا/خانم؛ من یه انتقاد دارم که نمی‌دونم سازنده‌س یا نه. اما واقعا از یکنواختی صفحه‌بندی 12 و 13 تون خسته شدم. همیشه می‌دونم یه جوره. خواهش می‌کنم یه تغییر اساسی در بستنش بدین لطفا. دلتون نمی‌خواد؟ خوب نخواد! همین جوری خوبه!

گفتن: دلمون که می‌خواد ولی یعنی چه تغییری مثلا؟!

غزال: من یه جا گیر کردم عجیب. دو سال پیش صمیمی‌ترین دوستم جوری حالم رو گرفت که کارم کشید به افسردگی و روان‌شناس. نه که فکر کنی ضعیف بودما... نه! ضربه خیلی کاری بود. حالا بعد دو سال دوباره با هم همکلاسی شدیم. شدید خوره افتاده تو وجودم که انتقام بگیرم ولی مطمئن نیستم. از اون استدلالای خفنت بده زودتر کارم راه بیوفته. دوستان هم هر کی می‌تونه کمکم کنه.

از قدییییم گفته‌ن در بخشش... آاااخ! باشه باشه... آااای! دِ! گفتم باشه دیگه... دهع! آقا هر کی می‌دونه جواب بده، فقط انشای تکراری ننویسین که در بخشش لذتی... آاااخ!

راشا بزرگمهر: می‌خواستم بگم تو رضا رفیعی، همه رو گذاشتی سر کار. حسامی و اینا همه کشکه؛ ولی نسترن زودتر گفت. تهشم مجبور شد با سرعت دویست کیلومتر در ساعت دنده عقب بگیره که نیفته تو جاده خاکی! گفتن نداره ولی نوشته‌های هر دوتون محشره. آدم بهتون مفتخر می‌شه.

مفت... چی می‌شهههه؟!! موزکوب و هندونه‌مالمون کردی رفت! (ممنون از نظر لطفت. من خودم که هر چی نوشته‌هام رو می‌خونم چیزی ازش دسگیرم نمی‌شه!)

روزبه از لاهیجان: (از زمان سرنگونی کافه فقید، می‌خوندمتون! مدت زیادیه که تمایل دارم برات مطلب بفرستم و بالاخره با پیامک شروع کردم! ببینم در ادامة مسیر، تعاملاتمون به کجا می‌رسه رفیق:) این‌جا آسمان بارانی‌ست، عطر مهربانی آب با خاک. به مهربانی دل تو با دل من. دلم اما تنگ شده برایت تا مهربانی‌هایت را سخت در آغوشش بفشارد.

به‌به! بهروزمان کردی! این‌جا در به روی همه بازه. اگه بسته بود هم تنها جائیه که راحت می‌شه از پنجره بیای تو (به شرطی که کپی‌مپی تو کارت نباشه. بفرست من و بقیه‌م ببینیم نتیجه این تعاملات چی می‌شه. یهو دیدی شریکی یه معاملات افکار باز کردیم! کار و سرمایه از تو، سود و زیانشم از من... دِ! گفتم زیااانش هم از من خب!).

موژان 137: یادش به خیر تو خونه‌ها بروبیایی داشتیم/ تو سفره‌ها خیلی چیزا می‌ذاشتیم/ اما دیگه گذشته‌ها، گذشته/ تو فکرمون باید باشه آینده/ ولی خداییش چه روزایی سر شد/ چه دوستایی، چه گلهایی پرپر شد/ کاش می‌تونستیم برگردیم به اون زمون/ همون زمونی که فقط، نبود سر سفره آب و نون/ همون زمون که دلامون نزدیک بود/ دور از هر کینه و دشمنی بود/ دیگه گفتن «ای کاشها» فایده نداره/ آخه دل منم جز این چاره نداره/[...]

زهرا ضیغمی، 14 ساله از قم: خواهش می‌کنم برگرد. نمی‌توانم گذشته را درست کنم اما می‌توانم آینده را به تلافی گذشته جبران کنم. قول می‌دهم که دیگر مثل گذشته رفتار نکنم. همه چیز درست می‌شود. این بار مرا ببخش و فقط یک قدم برای بازگشتی دوباره به سوی من بردار تا خودت ببینی که چگونه دنیایم را به پایت می‌ریزم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها