موز​خوشمزه

هلیا توی اتاقش مشغول جمع و جور کردن وسایل مدرسه‌اش بود و از روی برنامه درسی‌اش یکی‌یکی کتاب‌ها و دفتر‌هایی را که می‌خواست برمی‌داشت و داخل کیفش قرار می‌داد. بعد از این کار داخل جامدادیش را هم نگاه کرد و وقتی مطمئن شد همه چیز سر جایش است، آن را هم توی کیف گذاشت.
کد خبر: ۶۰۲۱۷۹

حالا باید می‌رفت و از مادرش می‌پرسید برای فردایش چه خوراکی‌هایی ببرد. کیفش را کنار اتاق قرار داد و به سراغ مادر رفت و از او سوال کرد فردا چه خوردنی‌هایی دارد، مادر با تعجب نگاهی به هلیا انداخت و لبخندی زد و گفت: دختر گلم حالا چه عجله‌ای داری، من خودم برایت آماده می‌کنم و صبح می‌گذارم کنار کیفت، بهتره الان بری مسواک بزنی و بخوابی تا صبح بتونی سرحال و به موقع بیدار بشی.

هلیا چند لحظه‌ای ساکت شد و به مادر نگاه کرد و بعد گفت: حالا اگه می‌شه بگید چه خوراکی‌هایی برام می‌گذاری.

خب هلیاجون با خودت شیر و بیسکویت ببر و منم برات یک لقمه نون و پنیر درست می‌کنم که می‌تونی یه خوراکی رو زنگ تفریح اول بخوری و یکی رو هم زنگ دوم. حالا برو بخواب که داره دیر میشه.

اما هلیا که به نظر هنوز راضی نشده بود، گفت: مامان جون می‌تونم یه میوه‌ام با خودم ببرم؟

و بعد بدون این‌که منتظر جواب مادرش بشود به سراغ یخچال رفت و داخل آن را نگاه کرد و به مامان گفت: مامان می‌شه یه دونه موز ببرم؟

مامان که برایش جالب بود او موز را انتخاب کرده، گفت بهتر است این میوه را نبرد، چون ممکن است توی کیفش له بشود و کتاب و دفترش را کثیف کند و از آن مهم‌تر این‌که شاید بچه‌های دیگر موز را ببینند و دلشان بخواهد و نداشته باشند که بخورند و ناراحت بشوند.

اما هلیا اینقدر اصرار کرد که مادرش راضی شد فردا با خودش یک موز به مدرسه ببرد.

روز بعد هلیا توی مدرسه و در زنگ تفریح اول نان و پنیرش را همراه شیر خورد و در زنگ دوم هم گوشه‌ای از حیاط روی یک نیمکت نشست تا بیسکویت و موز را بخورد. وقتی تصمیم به خوردن موز گرفت یکدفعه یاد حرف مادرش افتاد، برای همین نگاهی به اطرافش انداخت و با خودش گفت نکند یک موقع کسی دلش موز بخواهد. اول فکر کرد می‌تواند موز را با بقیه بچه‌ها تقسیم کند، اما به نظرش فکر خوبی نبود چون نمی‌توانست یک موز را به همه بدهد، بنابراین با خودش گفت موز را به خانه می‌برد و آنجا می‌خورد.

در راه برگشت به خانه مدام به این فکر می‌کرد وقتی به خانه رسید فوری موز را بخورد. وارد خانه که شد یکراست به اتاقش رفت و کیفش را باز کرد تا موز را بردارد، اما پیدایش نکرد. دوباره داخل کیف را نگاه کرد و متوجه شد زیر دفتر و کتاب‌هایش مانده است. سریع آنها را بیرون آورد و با تعجب دید موز له شده، برای همین کیسه‌ای که موز داخل آن بود برداشت و با ناراحتی پیش مادرش رفت و تمام ماجرای آن روز را برایش تعریف کرد.

حرف‌های هلیا که تمام شد، مامان با مهربانی او را نوازش کرد و گفت: دختر گلم اصلا ناراحت نباش؛ تو کار خیلی خوبی انجام دادی که به حرف من گوش دادی، الانم نگران نباش خودم یه دونه موز خوشمزه بهت می‌دم بخور و همه چیز رو فراموش کن.

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها