یک روز که فیل میخواست به لب رودخانه برود و آب بخورد، سر راهش چند تا از جوجهها را زیر پای خود له کرد. پرندهها خبردار شدند و مادر جوجهها خیلی غصه خورد. پرندهها به دیدن مادر جوجهها آمدند و هرکدام چیزی گفتند. یکی گفت: سرنوشت اینطور بوده... یکی گفت چارهای نیست باید بسوزیم و بسازیم.
اما یکی از پرندهها که بیشتر از همه میفهمید و اسمش کاکلی بود، گفت: من هیچ کدام از اینها را قبول ندارم. من میگویم این دشت جای زندگی همه است و هر چیزی حساب و کتابی دارد و فیل نباید هر طور دلش میخواهد بیاید و رد شود و جوجههای نازنین ما را زیر پاهایش له کند.
پرنده دیگر گفت: خب ما از اینجا برویم یک جای دیگر که فیل نباشد.
کاکلی گفت: این که نمیشود، هر کسی تا یک دشمن داشت فرار کند و برود جای دیگر. ما باید از حق خودمان دفاع کنیم. چرا ما جای خودمان را عوض کنیم. فیل باید راه خودش را عوض کند.
پرندهها گفتند: خب این حرف درست است ولی چه کسی میتواند این حرف را به فیل بزند؟
کاکلی گفت: خودمان، مگر ما حق زندگی نداریم؟ میرویم به فیل اخطار میدهیم که تو حق نداری دراین بوتهزار بیایی.
گفتند: خوب اگر فیل قبول نکرد چه؟ اگر لج کرد و رفتار بدتری کرد، آن وقت چه کار باید کرد؟
کاکلی گفت: اگر فیل حرف حسابی را قبول نکند، بلایی بر سرش میآوریم که در داستانها بنویسند.
همه پرندهها خندیدند و گفتند: تو چرا بزرگتر از جثهات حرف میزنی... تو که قد و اندازه فیل نیستی.
کاکلی گفت: بله... اگر ما با هم متحد شویم از فیل هم بزرگتر میشویم و میتوانیم در برابر او بایستیم.
پرندهها قبول کردند و کاکلی پرواز کرد و آمد پیش فیل و گفت: ای فیل بزرگ تو امروز وقتیمیرفتی آب بخوری و از بوتهزار عبور میکردی، چند تا از جوجههای ما را زیر پاهایت لگد کردی.
فیل گفت: خب... حالا مگه چی شده، دنیا که به هم نریخته!
کاکلی گفت: دنیا به هم نه نریخته، اما تو در حق ما بدی کردهای و اگر همه جانوران به این صورت به هم بدی کنند و بعد بگویند چیزی نشده دنیا به هم میریزد. به همین دلیل من آمدهام از تو خواهش کنم دیگر در بوتهزار نیایی. آنجا محل زندگی ماست.
فیل گفت: آنجا راه من است که بروم و آب بخورم.
کاکلی گفت: خب این دشت خیلی بزرگ است، تو هم خیلی بزرگی، از یک راه دیگری برو که کسی زیر پاهای بزرگت له نشود.
اما فیل قبول نکرد و گفت: صد تا پرنده هم ارزش یک فیل را ندارد ولی فیل، فیل است. شماها نمیتوانید به من بگویید چه کار کنم!
کاکلی گفت: البته فیل خیلی بزرگ است، ولی جان ما هم برای خودمان شیرین و عزیز است و تو اگر درست فکر بکنی و انصاف داشته باشی، حق نداری این حرف را بزنی. همانطور که تو دلت میخواهد خودت و بچههایت راحت باشید ما هم میخواهیم راحت باشیم. آیا تو خوشت میآید کسی بیاید خانهات را خراب کند و بچههایت را دربه در کند؟
فیل گفت: هیچ کسی زورش به من نمیرسد. من هرکاری دلم بخواهد انجام میدهم.
کاکلی گفت: اشتباه نکن آقا فیله، هیچ چیز به هیکل نیست، زندگی با عدالت و دوستی شیرین میشود وگرنه ما هم میتوانیم به تو آزار و اذیت برسانیم و زندگی را برایت تلخ کنیم. فیل نعرهای کشید و گفت: ای پرنده نادان! اینقدر حرف نزن، علفزار مال من است.
کاکلی گفت: پس بدان خودت خواستی و رفت پیش دوستانش و داستان را تعریف کرد و با همدیگر تصمیم گرفتند فیل را از میان بردارند و نشستند و نقشه ریختند.
کاکلی گفت: ما نمیتوانیم با فیل بجنگیم چون فیل خیلی بزرگ است، ولی هر چیزی راهی دارد. فیل زورش خیلی زیاد است، ولی پرواز بلد نیست و نمیتواند ما را روی هوا با پاهایش له کند. بنابراین وقتی فیل به بوتهزار نزدیک شد، ما همگی از بالا و پایین و چپ و راست به او حمله میکنیم و با نوکهایمان به چشمانش ضربه میزنیم تا چشمانش کور شود.چندی نگذشت که حمله پرندهها آغاز شد. آنها اطراف فیل را گرفتند و به چشمانش ضربههای پی در پی زدند طوری که دیگر فیل نمیتوانست ببیند.فیل که خیلی عصبانی شده بود تمام آن بوتهزار را لگدمال کرد. کاکلی سریع رفت سراغ قورباغهها و از آنان کمک خواست و داستان را برای آنها تعریف کرد. آنها هم که از دست فیل به ستوه آمده بودند، قبول کردند.
قورباغهها جمع شدند و آمدند جلوی فیل و شروع کردند به قور قورکردن و همانطور به سمت گودالی که در آن نزدیکی بود رفتند و فیل هم با صدای آنان به سمت گودال حرکت کرد تا اینکهداخل گودال افتاد و دیگر نتوانست از چاله بیرون بیاید. آن وقت بود که کاکلی رفت پیش فیل و گفت: این سزای کسی است که انصاف ندارد و به دیگران رحم نمیکند و آنان را کوچک میشمارد.
گلنوشا صحرا نورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد