آراس از ایلام: میخواستم به نرگس عاشقترین ستاره و آناهیتا بابااحمدی یه خسته نباشید بگم. نوشتههاتون واقعاً زیباست.
فری از روستای اسبو: ای کاش محبت و عشق و دوستی معنایی داشت و هیچ کس تنها نبود. چون یه وقتایی آدم اونقدر غمگین و تنهاست که آرزو داره یکی صداش کنه؛ حتی اشتباه!
حسن! حَســــن! ئوی! با توئماااا!
دیوونه عاشق: آدما وقتی خوب نمیبینن عینک میزنن اما وقتی خوبیها رو نمیبینن این تویی که باید عینک بزنی تا ندیدنهاشون رو نبینی (چند وقت برا چاپ منتظر باشیم؟)
بسته به کم و زیادی مطالبِ رسیده، حداقلِ حداقلش (مث فرمولای دورة مدرسه): به اضافه منهای یه ماه! توصیة اکیدم میکنم طی این مدت یه ماشین چمنزنی برا کوتا کردن علفای زیر پاتون بخرین! (گفته بااااشم... نیاین بگین نگفت! اینم از فرمولای بعد از مدرسهش: مهارتِ پشت سر هم کردن افعال!)
راضیه رادقی: سلام بر مردترین پاسخگوی تاریخ: حسامی (با اینکه هنو زن یا مرد بودنت مشخص نی، ولی خٌ خیلی مردی!) با اینکه بعضی وقتا خیلی لجم رو درآوردی ولی مهمترین دلیلم که باعث شد از سال 87 تا حالا این صفحه رو ول نکردم همین جوابای کوبندهته! هر چند هیچ وقت این جرات رو نیابیدم که خودمم یکی از همین بروبچ شم ولی الان دیگه میخوام بهتون افتخار بدم.
پاسخگوی تااااریــــــخ؟! بیخیاااال؛ همهش یهویی ر یـــخت! منتظر افتخاراتتون هستم (زیادم حرص نخور! اصلش اینه که دور همی یه درد دلی کنیم، یخده مزاح کنیم، یهنمه قربون صدقه همدیگه بریم بلکم عقدهای نشیم!! یه چی هم اگه شد این وسطا یاد بگیریم شاید مخمون از آکبندی دربیاد. خلاصه که: عوض گرفتن لج، به خودت جرئت بده. منتظرما!)
نگار: شیندهم که توی دوران دایناسورا مدیر، معاون، دبیر بودی! به مادربزرگِ بزرگوار سلام برسونید و بگید اگه الان تونستید پاسخگوی دوستداشتنی ما بشید به خاطر تجربیات اون دوره است مادر جاااان!
بهبه! نگار خانوم؛ از اینورا؟ ایشونم سلام دارن. میگن: چیچی؟! سنِ من 14 سال بیشتر نیس... حرفا چیه؟ کو وردَنهم؟! دختره فک میکنه الان سن دایناسورا رو دارم... کور خوندی داداش! (دِ... ماماااانبزرگ؟! چه طرزشه آخه؟! وا! داره ازت تعریف میکنه خب! مث همون دوران، زودی دس به وردنه میشه!)
گناهداری از گناهداران کرمانشاه: بابا دمت گرم. خورشید از کدام طرف در آمده بود که بعد از این همه سال اسم من بیچاره رو خیلی ریزمولو توی تلگرافخانه دلت چاپ کردی؟ بابا گلی به دروازه تیم محبوبت.
دست من اگه بود، هر نوع ادبیاتی که داشتی رو میچاپیدم... ولی خب... دست من که نیس، آستین استکباره!
ساغر 1: سراغ من اگر میآیی با شادی بیا. غم که زیاده بذار چینی تنهاییم از آوای شادیمون بشکند تا هر تکهاش فریاد بزنه لحظات خوش با هم بودن رو.
مسیح، 21 ساله از تهران: دلم باز خواست هواتُ کنه و بگیره. دلم خواست بهونه بگیره و تمام تقصیرا رو بذاره گردنت ولی به یه سوال رسیدم. پس تقصیر من چی بوده؟ شاید یه انتخاب اشتباه. تا حالا به این فکر کردید؟
آدم برفی 77: 1-صبر و پشتکار رو به هر کی میگی بگو ولی انصافاً به من نگو. تعداد پیامهام اینقدر زیاده که دیگه شمارشش از دستم در رفته. صبر هم دیگه حدی داره پاسخگو جان. کپی مپی هم به ما نیومده[...]. 2-اگر باور داری خاطرهها ماندگارند[...].
نه دیگه ببیییین! همین جملة دوم رو بنویسی توی گوگل، یه عاااالم سایت و وبلاگ میذاره جلو روت آدم برفی جان!
پریسا پذیره: [...]دلم چند روزه خیلی پره، فقط بغضام رو قورت میدادم؛ تا متن زهرا از قم (آینده در گذشته) نجاتم داد و این بغض بالاخره ترکید[...].
هی میگن خطرناکه حسن! دس به آتیش و کپسول گاز نزنیـــــــی! بیا... خوبه الان ترکیدی؟!
هاشم از بهبهان: این دنیا چقدر خوب است. ما انسانها فرصت جبران داریم. گاهی اجازة جبران ما دست دیگران است اجازة جبران دیگران دست ماست. شاید روزی اجازه فرصت جبران ما دست دیگران باشد اجازه فرصت جبران را از دیگران دریغ نکنیم.
هاااا؟! هااااشم؟ هاااا؟
لیلا سعیدیان: یه پیامک دادم که بچههای قدیمی کجان. حالا چاردیواری رو گرفتهم میبینم چشام روشن شده! چند نفر از بچهها مطلب دادن، خوشحال شدم که نگو. مرسی که باز دور هم جمع شدیم[...]
انیس 72 از دزفول: اسمم رو توی تلگرافخونه دیدم اما ناراحت نشدم. با خودم گفتم آخه حسامی چه گناهی کرده که همه ازش توقع دارن مطلبشون رو وسط صفحه چاپ کنه. بعدشم زیر مطلبشون کلی ازشون تشکر ویژه کنه و زبون بریزه براشون! مگه کنار و پایین برگه چه گناهی کرده که کسی دوستش نداره؟ زندگی بهم یاد داده قانع باشم و تلگرافخونه برام حکم وسط صفحه رو داره.
یه چی که بعضیا اشتباهی برداشت میکنن اینه که فکر میکنن اسامی تلگرافخونه فقط اونان که خوب نبوده یا کپی و اینا بوده! نه... جا کمه و بچه نیس!! چی میگم... قاطی کردهم...! جا کمه و بچهها زیاد! گاهی مجبورم نوشتههای خوبشون رو هم ببرم اونجا (گاهی حتی پیامهای کوتاه رو هم مجبورم کوتاه کنم! آرایشگاه حسامی و شرکا!).
ک. از اسلامآباد غرب: از ذوق تو هنر شعر گفتن یاد گرفتم از مهر تو ای حسامی فکر پرواز گرفتم گر بزنی تو ذوق و گر نزنی حرفی نیست مهم این است که پرِ پرواز گرفتم.
آذر از همین جا: دلم میسوزد، برای خودم، و تمام مردم این شهر، که ایستاده دیوارها را نگاه میکنند. دیوارهای شهر ما از چوب و سنگ و آهن نیستند، که از جنس تار عنکبوتند. حیف! چشمها از دستها، سوسک ساختهاند[...].
بدون نام: خانم حسامی عزیز، من خیلی تنهام و هیچ کسی رو ندارم که مث شما آدمی مطمئن، فهمیده، [و...] باشه و بتونم باهاش درد دل کنم. نمیخوام چاپم کنی ولی میشه فقط درد دلام رو برات بفرستم حداقل به یکی گفته باشم بغض نشه توی دلم؟
دیگه اگه اینطوریه، درد دل که هیچ، دردسراتم بفرستی حرفی نیس (فقط بدون اون شونصدتا صفت پاچهخوارانهای که پشت سر هم ردیف کردی و حذفشون کردماااا!) یادتم بااااشه: درد دل و دردِ سر... فردا نیای بگی آخ، دندونمم درد میکرد راستی! یا چمدونم، از دیرووووز، اینجای دستمم میخاره چیکار کنم!!
النا 18: عقلت را زیر پا بگذار. شاید قدت به احساسم برسد.
ننه جوووون... اگه میخوای به یه جای درست و درمونی برسی، همینا رو برعکس کن که فردای روز، پشیمون نشی.
کامران از بناب: [...]در جواب پیکاسوی عزیز نوشتی که من یاد همة قدیمیها هستم و این جوابت من رو امیدوار کرد که شاید بین اون همه بروبچ قدیمی یادی هر چند کوچک از ما پیش شما بزرگا مونده باشه. در ضمن خودت رو معرفی نکن و همون مجهولالهویه صفحة خودمون باش. فقط بپا مفقودالاثر نشی[...].
اوووو... تازگیها چقد بروبچ قدیم چشم و دل ما رو روشن میکنن... پَ چی که یادم هس؟ میخوای حتی اشاره کنم به اسمِ بروبچِ خیلی قبلتر از خودت؟ (گفتم آلزایمر دارم، ولی دیگه نه اینقد.
اصاً بفرما خودت تست کن: هنوزم تو کارای خونه به مامانت کمک میکنی؟)
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)