صفهای شلوغ مغازهای نوشتافزاری و رونق بازار کاغذ و قلم و انبوه پدرها و مادرهایی که دست در دست فرزندانشان به خرید کالاها و محصولات تحصیلی اقدام میکردند، تصاویری بود که این روزها بسیار به چشم میخورد. چند روزی هم تا جشن عاطفهها فرصت باقی بود و سهیل میخواست امسال همسن و سالهای خود را در شادی خرید لوازم جدیدش سهیم کند.
اول مهر روز تولدش نیز بود و از اینکه دوازده سالگیاش را همزمان با ورودش به مقطع جدید تحصیلی جشن میگرفت، بسیار شادمان بود. سهیل فرزند دوم خانواده بود. پس از خواهری که حدود شش سالی از او بزرگتر است و توانسته در رشته مهندسی شیمی رتبه قبولی به دست آورد. سمانه هم مثل برادرش از این که قرار است سال تحصیلی جدید را در فضای دانشگاه سپری کند، احساس رضایت میکرد.
روز جشن عاطفهها فرا رسید و سهیل نوجوان که از کودکی عادت داشت به دیگران کمک کند، تعدادی از دفترهای جدید خود را همراه چند خودکار، مداد و پاککن و از این جور چیزها برداشت. یک تراش هم در کنار آنها گذاشت و همه را در کیفی قرار داد. از پدرش خواست با هم به یکی از مراکز دریافت کمکهای مردمی بروند. ساعت حدود 11 صبح بود. مادر سهیل اصرار داشت آنها پس از صرف ناهار با هم به حسینیه ارشاد بروند، اما انگار سهیل عجله داشت و دلش میخواست هرچه سریعتر این امانتیهای کوچک اما ارزشمند را به صاحبانشان برساند. فکر میکرد پس از این کار میتواند با خیال آسودهتری سر سفره غذا بنشیند و دستپخت مادرش را مزه کند.
حدود ساعت 12 و 30 دقیقه بود که سهیل و پدرش به حسینیه ارشاد رسیدند. محیط آنجا مثل روزهای مشابه هر سال پرازدحام بود و کودکان و نوجوانان زیادی در محل حضور داشتند.
آنسوتر خالهها و عموهای برنامههای تلویزیونی با عروسکهای شیرینزبان و خاطرهانگیز هم آمده بودند. یک جمع خودمانی از جنس عاطفه محفل گرمی ایجاد کرده بود. دوربینهای تلویزیون و گزارشگران برنامههای مختلف تلویزیون هم که مثل همیشه به ثبت صحنههای بخشش میپرداختند و تصاویری از عاطفه بچهها را ضبط میکردند؛ بچههایی که دلشان میخواست با دستان خودشان پولی درون صندوق انداخته یا هدیههای پیچیده شدهشان در کاغذهای کادو با تزئینات ساده و بیپیرایه را به مسئول دریافت کمکها تحویل بدهند. سهیل و پدرش از میان جمعیت رد شدند و خود را به نزدیک سن رساندند. وقتی سهیل داشت کادوی خود را میداد، خانم گزارشگر ناگهان به سراغ او آمد و دلیل اینکه حاضر شده وسایلش را با همسن و سالهایش قسمت کند، پرسید. این مصاحبه با سوالاتی دیگر هم همراه شد و سهیل از اینکه میتوانست شروع ماه مدرسه را به همکلاسیهای خودش از رسانه تلویزیون تبریک بگوید، خوشحال بود.
مادر سهیل و سمانه هم از خانه پخش زنده این مراسم را تماشا میکردند و عدسپلو هم روی شعلههای گاز در حال پختن بود برای پذیرایی از پدر و پسری که در قاب تلویزیون نقش بستهاند.
روجا ساسان