مورچه و عسل

یکی بود یکی نبود، روزی یک مورچه سیاه مشغول جمع کردن دانه‌های جو بود که از راهی می‌گذشت. نزدیک کندوی عسل رسید. خیلی هوس عسل کرد ولی کند و بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا برود و به کندو برسد نتوانست. دست و پایش سُر می‌خورد و می‌افتاد. مورچه از بوی عسل مجنون شده بود و فریاد زد: ای دوستان! من عسل می‌خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند، یک جو به او هدیه می‌دهم.
کد خبر: ۶۰۰۰۲۱

در آن نزدیکی یک مورچه بالدار در هوا پرواز می‌کرد که صدای مورچه را شنید ونزدیک او آمد و گفت: کندو خیلی خطرناک است. فکرش را نکن.

مورچه سیاه گفت: من می‌دانم اصلا خطر ندارد کمی عسل می‌خورم برمی‌گردم.مورچه بالدار گفت: آنجا زنبور است نیشت می‌ز​ند.

مورچه سیاه گفت: من از زنبور نمی‌ترسم.

مورچه بالدار دوباره گفت: عسل چسبناک است و دست و پایت در عسل گیر می‌کند.

مورچه سیاه گفت: چه حرفا، اگر دست و پا گیر می‌کرد که هیچ کس عسل نمی‌خورد.

مورچه بالدار که دیگر خسته شده بود، گفت: خودت می‌دانی مورچه نادان ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم و تجربه دارم به کندوی عسل رفتن برایت دردسر می‌شود.

مورچه سیاه گفت: اگر می‌توانی مزدت را بگیر و مرا برسان... اگر هم نمی‌توانی جوش زیادی نزن. من بزرگ‌تر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می‌کند خوشم نمی‌آید.

مورچه بالدار گفت: ممکن است کسی پیدا شود و تو را برساند، ولی من صلاح نمی‌دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست هم کمک نمی‌کنم.مورچه سیاه گفت: پس خودت را خسته نکن... من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.مورچه بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یکی پیدا می‌شود تا مرا به کندو برساند و یک جو مزدش را بگیرد! آهای...آهای... .

در همان موقع بود که مگسی سر رسید و گفت: مورچه بیچاره... عسل می‌خواهی؟ حق داری... من تو را به آرزویت می‌رسانم و در عوضش هیچی نمی‌خواهم.

مورچه گفت: آفرین... خدا عمرت بده... تو را می‌گویند حیوان خیرخواه و مهربان.

مگس، مورچه را از زمین بلند کرد و در یک چشم به هم زدن در کنار کندو گذاشت و رفت.مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به‌به! چه سعادتی عجب کندویی! چه بویی، چه عسلی، چقدر مورچه‌ها بدبختند که جو و گندم جمع می‌کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی‌آیند. مورچه قدری از عسل چشید و کمی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل... و یک وقت دید ​ دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی‌تواند از جایش حرکت کند. هر چه برای نجات خود تلاش کرد نتیجه‌ای نداشت. آن وقت فریاد زد: ای وای... مرا نجات دهید. اگر یکی پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد، دو عدد جو به او پاداش می‌دهم. مورچه بالدار از راه رسید. دلش به حال او سوخت و مورچه نادان را نجات داد. و بعد به مورچه سیاه گفت: نمی‌خواهم تو را سرزنش کنم ولی هوس‌های زیادی​ مایه گرفتاری است. این بار شانس داشتی​من از راه رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت دیگران را گوش کنی و از مگس کمک نگیری، مگس همدرد مورچه نیست و نمی‌تواند دوست خیرخواه او باشد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها