زن و مرد جوان قبل از عروسی به دادگاه خانواده رفتند

دیگر تحمل نمی‌کنم

رزیتا و امین سه سال پیش با هم آشنا شدند و عقد کردند، اما قبل از این ‌که زندگی مشترک را شروع کنند به بن‌بست رسیدند. خواهان این جدایی رزیتاست و می‌گوید حاضر نیست دیگر از سوی شوهرش تحقیر شود. او هرچند امین را خودش انتخاب کرده ولی زندگی‌اش را شکست خورده می‌داند و خواستار جدایی شده ‌است.
کد خبر: ۵۹۶۱۹۲

خانواده رزیتا از همان ابتدا مخالف ازدواج او بودند و امین را لایق نمی‌دانستند، اما عشق، رزیتا را کنار امین نگه‌ داشت. این زن حالا می‌گوید اشتباه کرده و آنچه او را به سمت امین کشاند، هیجان بود نه عشق. دادگاه خانواده شماره دو تهران به پرونده این زوج رسیدگی می‌کند.

پرده اول، روایت رزیتا

من پرستار هستم. سه سال پیش در بیمارستان با امین آشنا شدم. امین مهندس جوانی بود که تازه از خارج آمده بود و می‌خواست در ایران زندگی کند. بیماری واگیرداری داشت و من به او رسیدگی می‌کردم. امین آن گونه که خودش می‌گفت به خاطر رفت ‌و آمدش به کشورهای دیگر مریض شده بود. او دو ماه در بیمارستان بستری بود و سلامتش را به دست آورد. مدتی بعد از این که مرخص شد و رفت، با دسته گل سراغم آمد و گفت در این دو ماه به من وابسته شده و فکر می‌کند ما می‌توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. از آنجا که من پرستار هستم، می‌دانستم بسیاری از بیماران دچار این احساس می‌شوند و چون کسی در شرایط رنجبار از آنها نگهداری می‌کند، فکر می‌کنند عاشق او شده‌اند. به امین گفتم فکر نمی‌کنم این احساسش درست باشد و به او جواب رد دادم، اما امین یک ماه بعد دوباره برگشت. آنقدر رفت ‌و آمد تا من قبول کردم با هم جدی‌تر صحبت کنیم. مدتی با امین دوست بودم و در آن مدت من هم عاشق او شدم. ما هر دو فکر می‌کردیم زندگی خوبی خواهیم داشت. وقتی موضوع را با خانواده‌ام در میان گذاشتم، آنها مخالفت کردند. پدرم می‌گفت امین از تو کوچک‌تر است و موقعیت اقتصادی خوبی هم ندارد. با اصرار من عقد ما جاری شد. یادم می‌آید پدرم هرچند سند ازدواج من را امضا کرد، اما راضی به این وصلت نبود. من عاشق امین بودم و به خاطر او هر کاری که از دستم می‌آمد انجام می‌دادم. ما با هم خانه خریدیم هرچند بیشتر پولش را من دادم، اما به صورت شریکی خانه را خریدیم و سه دانگ خانه را من به نام امین کردم. داشتیم زندگی‌مان را می‌ساختیم تا آن را شروع کنیم و به همه نشان دهیم که چقدر خوشبخت هستیم، اما در همان روزهایی که احساس خوشبختی می‌کردم متوجه شدم امین تماس‌های مشکوکی دارد. هر وقت می‌خواستم او را ببینم به من می‌گفت نمی‌تواند و کار دارد. گاهی هم بهانه می‌آورد که می‌خواهند او را جای جدیدی استخدام کنند. به رفتارهایش مشکوک شدم و بعد از این که او را تعقیب کردم متوجه شدم با دختر دیگری رابطه دارد. آن روز یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. وقتی مقابل امین رفتم از دیدنم تعجب کرد. نمی‌دانست باید چه بگوید. خیلی ناراحت بودم و نمی‌خواستم ادامه بدهم وقتی به خانه رفتم با این که تصمیم گرفته بودم از امین جدا شوم، اما به خانواده‌ام چیزی نگفتم. خجالت می‌کشیدم بگویم به خاطر آدمی مقابل شما ایستادم که به من خیانت کرده است. از نظر من جدایی قطعی بود و منتظر فرصتی بودم تا موضوع را به خانواده‌ام بگویم. از فردای آن روز عذرخواهی‌های امین شروع شد. او مرتب مقابل بیمارستان می‌آمد و با کارهای رمانتیکی که می‌کرد سعی داشت من را قانع کند. رفتارهایش من را انگشت‌نمای همه کرده بود. همه فکر می‌کردند امین مردی مهربان است و این من هستم که در موردش اشتباه می‌کنم. در آخرین اقدامش پیش رئیس بیمارستان رفت و از او خواست با من صحبت کند.

وقتی رئیس مرا صدا زد و گفت می‌خواهد درباره امین با من حرف بزند، قبول نکردم او فقط یک جمله به من گفت و از من خواست یک بار دیگر به امین فرصت بدهم. انگار منتظر بودم کسی بجز امین این را از من بخواهد. قبول کردم و با شوهرم آشتی کردم. مدتی با هم خوب بودیم. امین دیگر کارهای گذشته را نمی‌کرد و مثل قبل نبود. سر کار می‌رفت. مهربان شده ‌بود. با خودم می‌گفتم چه خوب که فرصت دوباره به او دادم و اشتباه نکردم، اما راستش کاری را که با من کرده بود، فراموش نکردم. یک سال از این ماجرا گذشت و من دوباره متوجه تغییر رفتار شوهرم شدم. درست یک ماه به مراسم عروسی مانده بود که فهمیدم با منشی شرکتی که در آنجا کار می‌کند، رابطه دارد. این بار دیگر نمی‌توانست پنهان کند. تصمیمم را گرفتم. دیگر اجازه نمی‌دهم او مرا تحقیر کند و از رابطه‌ای چنین آشفته بیرون خواهم آمد.

پرده دوم، روایت امین

رزیتا واقعا یک فرشته ‌بود. در روزهایی که بستری بودم وقتی بالای سرم حاضر می‌شد و تر ‌و خشکم می‌کرد حس می‌کردم خوشبخت‌ترین مرد دنیا هستم و از این که مریض شده بودم خیلی راضی بودم. به همین خاطر هم تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. وقتی تصمیمم برای به دست آوردن او قطعی شد، دیگر چیزی نتوانست مانعم‌ شود. نه سخت‌گیری‌های رزیتا و نه مخالفت‌های پدر ‌و مادرش. من برای همیشه کنار او ماندم. ما با هم ازدواج کردیم. رزیتا واقعا زن مهربان و فداکاری بود، اما هیچ وقت برای من همسر نبود. بیشتر وقتش را در بیمارستان بود و خیلی کار می‌کرد. او به این که من نیاز دارم با زنم تنها باشم فکر نمی‌کرد. خیلی وقت‌ها وقتی بیرون از خانه با هم بودیم و داشتیم خوش‌ می‌گذراندیم تلفنش زنگ می‌زد و به او می‌گفتند باید برگردد بیمارستان یا این که فلان مریض را چه کند. پرستاران دیگر این کار را نمی‌کردند. آنها بعد از این که شیفت‌شان تمام می‌شد در خانه برای خودشان زندگی می‌کردند، اما زن من این طور نبود. او آنچنان برای مریض‌ها دل می‌سوزاند که عزیزانشان این کار را نمی‌کردند. راستش من گاهی هم حسادت می‌کردم و از این که رزیتا بجز من به کسان دیگری اهمیت می‌دهد ناراحت بودم. این موضوع را با او در میان گذاشتم. گفت شغلش پرستاری و مراقب از بیماران است و چاره دیگری ندارد. او به من گفت اگر کارم را درست انجام ندهم، آرامش ندارم.

سعی می‌کردم درکش کنم، اما نمی‌توانستم. من دلم می‌خواست زنم برای خودم باشد و به کس دیگری توجه نکند، اما او این کار را می‌کرد. به همین خاطر بعد از مدتی برای پر کردن تنهایی‌ام با دختری جوان آشنا شدم. به او نگفته ‌بودم زن دارم دلم هم نمی‌خواست رزیتا را ترک کنم، اما وقتی ما را در خیابان دید سیلی محکمی به گوشم کوبید و غرور مرا شکست. با این که اشتباه کرده ‌بودم، اما عامل اصلی این اشتباه رزیتا بود. به خاطر این که اشتباهات خودش را نمی‌دید و مرا در خیابان سیلی زد. از دست او ناراحت بودم. با این حال از او عذرخواهی کردم و گفتم دیگر این کار را تکرار نمی‌کنم. به هر دری زدم تا توانستم رضایت او را بگیرم و همان مردی شوم که رزیتا می‌خواهد. سر کار رفتم و سعی کردم من هم به اندازه او درآمد داشته باشم. منظم باشم و با او خوشرفتاری کنم، اما رزیتا حاضر نشد کنار من بماند و نگذارد تنهایی آنقدر مرا آزار دهد. از زنم دلگیر بودم که کم‌کم با منشی شرکت رابطه‌ای خصوصی پیدا کردم. او دختری بود که از زن خودم بهتر نبود.

رزیتا از او زیبا‌تر و مهربان‌تر بود، اما این دختر خصلتی داشت که رزیتا نداشت. او به حرف‌های من گوش می‌داد و مرا تحسین می‌کرد. وقتی با او صحبت می‌کردم، نسبت به خودم احساس رضایت می‌کردم و فکر می‌کردم چقدر آدم مهمی هستم. قصدم این نبود که زنم را ناراحت کنم. می‌خواستم خودم خوشحال باشم. وقتی رزیتا فهمید این بار حتی حاضر نشد از من بپرسد چرا این کار را کردم و بلافاصله درخواست طلاق داد. من می‌دانم کار بدی کردم. می‌دانم نباید جواب بی‌توجهی همسرم را با خیانت می‌دادم، اما تنهایی‌ام را چطور باید پر می‌کردم؟ در این مدت هر چقدر سعی کردم رزیتا را راضی کنم با من صحبت کند، توجهی نکرد. او اصلا دوست ندارد مرا ببیند. سه بار برایم احضاریه فرستادند، به دادگاه نرفتم تا شاید راهی پیدا کنم. هر کسی را که به فکرم می‌رسید، واسطه کردم، اما فایده‌ای نداشت. حالا در دادگاه هستم تا شاید زنم جلوی قاضی راضی شود به حرف‌هایم گوش کند. من دوست ندارم او را طلاق دهم و یک بار دیگر رزیتا را به دست می‌آورم. ما شکست نخوردیم و می‌توانیم باز هم کنار هم باشیم. ما فقط از هم غافل شدیم. امیدوارم رزیتا هم مثل من اشتباهش را بپذیرد و بتوانیم زندگی خوبی با هم داشته باشیم.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

خیانت، رفتاری غیرقابل توجیه

عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده

خیانت، رفتاری است که در هیچ شرایط و به هیچ دلیلی قابل دفاع نیست و نمی‌توان آن را توجیه کرد. حرف‌های امین درباره بی‌توجهی همسرش نمی‌تواند قانع‌کننده باشد. امین خطای بزرگی انجام داده است. او یک بار بخشیده شد و دفعه دوم باز هم همین عمل را تکرار کرد. این نشان می‌دهد امین دچار اختلالاتی است که باید ریشه آنها را پیدا و برای درمان و برطرف کردن آن اقدام کند. در غیر این صورت هرگز نمی‌تواند زندگی باثباتی داشته باشد. حرف‌هایی که این مرد درباره شغل همسرش می‌زند و این جمله که تاکید می‌کند دوست دارد همه توجه زنش فقط متوجه او باشد، خودش از نشانه‌های این اختلال است.

درباره رزیتا نیز باید گفت اگرچه پرستاری شغلی شریف، ایثارگرایانه و حساس است، اما هر فردی در هر موقعیتی باید بتواند بین جایگاهش در عرصه عمومی و خصوصی فرق بگذارد و این دو حوزه را از هم تفکیک و به گونه‌ای برنامه‌ریزی کند که هیچ یک از این دو به دیگری آسیب وارد نکند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها