ارومیه،‌مقصد‌پایانی‌سفر

یک لیوان چای داغ روی میز مرزبان است. بخار در فاصله چند سانتی‌متری روی لیوان مثل یک حجم فشرده توقف کرده است. از من می‌پرسد‌ کارم چیست.
کد خبر: ۵۹۵۸۳۸

 با این که با خودم تمرین کرده‌ام ‌به همه مرزبان‌ها و پلیس‌ها بگویم دانشجویم باز هم اولین کلمه‌ای که بیرون می‌آید «روزنامه‌نگار» است. سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: «اینجا چه ‌کار می‌کنی؟» می‌گویم: «ماشینمان دیر رسید و تازه توی راه خراب هم شد.» برای همین است که حالا به جای خانه‌ام در تهران در این سرما که مثل نیزه در تنم فرو می‌رود در خدمت شما هستم. این جمله‌های آخر را به زبان نمی‌آورم و سعی می‌کنم با نگاهم که امیدوارم در این سیاهی شب عمقش پیدا باشد آنها را در ذهنش فرو می‌کنم. موفق می‌شوم. لبخند می‌زند و می‌گوید: «مراقب باش. با این نسبتی داری؟» و مرد ترک را نشان می‌‌دهد. می‌گویم: «نه. از شهر وان همسفر بودیم. می‌رود کرج.» حالا نوبت من است که دیلماج آقای استانبولی باشم و به این ترتیب خیلی زود می‌‌توانم محبت‌هایش را جبران کنم و بی‌حساب می‌شویم.

از ساختمان مرزبانی بیرون می‌آییم. زن میانسالی را وسط حیاط می‌بینم که به سمت ما می‌آید. مقصدمان را می‌پرسد که صدالبته ارومیه است. می‌گوید: « خب، با شما چهار نفر می‌شویم.» توضیح می‌دهد که تاکسی‌های خطی مرز ـ ارومیه می‌گویند در این وقت شب که مسافری برای برگرداندن به مرز وجود ندارد ما باید کرایه آدم‌های خیالی مسیر برگشت راننده از ارومیه به مرز کاپی ـ کوی را بدهیم. ما البته زیربار این زورگویی نمی‌رویم. در واقع این نرگس خانم است که حاضر نیست زورگویی راننده تاکسی همشهریش را قبول کند. مسافر دیگر پیرمردی اهل سلماس است و همین حالاست که به یکی از «آدم‌هایش» زنگ بزند که همه‌مان را به ارومیه برساند. من و آقای استانبولی هم باوجود خستگی زیاد ‌تصمیم می‌گیریم ‌زیر بار زور نرویم و با نرگس خانمی که بعدا کاشف به عمل می‌آید اسم واقعی‌اش مریم است ، همراه می‌شویم. مریم‌خانم دو روز گذشته را در شهر ترابوزان و در خانه دو دختر دانشجویش گذرانده ‌است. حالا هم دارد به خانه بر‌می‌گردد.

بالاخره سوار پیکان یکی از مرزبان‌ها می‌شویم که از شیفت شبانه به خانه برمی‌گردد. خانه‌اش در ارومیه نیست و ما را چند کیلومتر جلوتر بر سر دوراهی‌ای که به ارومیه می‌رود پیاده می‌کند. دو سرباز پوشیده در پتوهای گلبافت در اتاقک نگهبانی بر سر دوراهی نشسته‌اند. سمند سیاهی از دور می‌آید. یکی از سربازها جلوی گیت بسته می‌ایستد و از آنها می‌خواهد ‌ما را هم به شهر برسانند. چهار نفری خودمان را در صندلی عقب جا می‌دهیم. مریم‌خانم از کار و بارم می‌پرسد و من سربسته جوابش را می‌دهم. آهسته حرف می‌زند و می‌گوید ‌این وقت شب ماشینی به سمت تهران پیدا نمی‌کنم. بعد هم داوطلبانه به ترمینال اتوبوس‌ها زنگ می‌زند. جواب همان است که گفته بود. می‌گویم شب در ترمینال می‌مانم و صبح با اولین وسیله نقلیه خودم را به پایتخت می‌رسانم. پیشنهادم را نمی‌پسندد و پیشنهاد خودش را مطرح می‌کند. می‌خواهد‌ شب را در خانه آنها بمانم و صبح تصمیم بگیرم‌کجا بروم. بعد هم اتاق دخترهایش را تعارفم می‌کند و می‌گوید: «آنجا راحتی. نگران نباش.» و به این ترتیب سفر یک ماهه به منطقه قفقاز جنوبی در یک شب سرد اوایل پاییز در خانه مریم‌خانم در ارومیه تمام می‌شود.

ساغر فروتن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها