داستان پلیسی ـ جنازه‌ای با روبان سرخ - قسمت پایانی

اعترافات دروغین

در شماره‌های قبل خواندید سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری مامور تحقیق درباره قتل جوان ناشناسی شدند و با پیگیری تنها سرنخ موجود که یک تکه روبان به شکل گل بود به هویت مقتول به نام حسن پی بردند و همسایه او به نام سعید را که قرار بود هفته آینده لباس دامادی بپوشد به عنوان متهم بازداشت کردند. سعید در اداره آگاهی بدون هیچ مقاومتی به قتل اعتراف کرد.
کد خبر: ۵۹۴۱۲۸

کارآگاه با شنیدن اعتراف سعید تعجب کرد. اصلا انتظار نداشت او بدون هیچ مقاومتی و  یکباره اتهام کشتن حسن را گردن بگیرد. به هر حال او اقرار کرده بود و شهاب باید سوالات بعدی را می‌پرسید:

نحوه قتل را توضیح بده.

در نوشابه حسن مرگ‌موش ریختم و بعد از این‌که مُرد، جسدش را از خانه بیرون بردم.

جسد را کجا انداختی؟

سعید غافلگیر شده بود. نمی‌دانم الان یادم نیست.

این جواب، شهاب و ستوان ظهوری را قانع نکرد و اصرار کردند متهم محل دقیق رها شدن جسد را توضیح بدهد، اما سعید مصرانه می‌گفت یادش نیست.

ستوان پرسید: آنجایی که جسد را انداختی تاریک بود یا جنازه را زیر نور چراغ رها کردی؟

متهم کمی فکر کرد و گفت: دور و اطرافش چراغ‌های روشن زیادی بود، اما من آن را در جای تاریک انداختم.

ظهوری در تحقیقات قبلی متوجه شده بود زمان رها کردن جسد، برق منطقه قطع بود. پس سعید داشت دروغ می‌گفت. شهاب هم به همین باور رسیده بود. او دستور انتقال متهم به بازداشتگاه را صادر کرد و همراه دستیارش به اتاقشان برگشت. او به ظهوری گفت: شک نکن دارد دروغ می‌گوید. مقتول با سم گیاهی کشته شده نه مرگ‌موش. جسد را هم که نمی‌داند کجا انداخته، او به خاطر یک نفر دیگر قتل را گردن گرفته است.

ظهوری گفت: شاید به خاطر نامزدش است. او بلافاصله حرف خودش را تکمیل کرد: شاید هم برادری، پدری....

کارآگاه سریع روی کاغذ چیزهایی نوشت و به دستیارش داد: باید مکالمات و پیامک‌های حسن را بررسی کنیم.

روز بعد کارهای اداری انجام شد و ستوان فهرست مورد نظر را از مخابرات گرفت. حسن با دختری به اسم یاسمن در ارتباط بود. کارآگاه یادش آمد یاسمن اسم نامزد سعید است. یاسمن روز حادثه پیامکی برای حسن فرستاده و گفته بود برای شام به خانه او می‌رود.

گرفتن نشانی خانه و مشخصات یاسمن از سعید کار سختی نبود، اما زمان‌ برد چون مرد جوان ابتدا حاضر به همکاری نبود. بعدازظهر همان روز یاسمن بازداشت شد و به کشتن حسن اقرار کرد. او گفت: من قبل از این‌که با سعید نامزد کنم با حسن دوست بودم، اما در همان ساختمان سعید را دیدم و رابطه‌مان شروع شد و کار به ازدواج کشید.

سعید و حسن همیشه با هم اختلاف داشتند و حسن وقتی فهمید قرار است عروسی کنم گفت هم من و هم سعید را می‌کشد. من برای این‌که او را آرام کنم گفتم می‌خواهم عروسی را به هم بزنم. نقشه قتل او را کشیدم و برای شام به خانه‌اش رفتم و او را کشتم بعد جسد را با آسانسور پایین بردم و به زور داخل ماشینم گذاشتم و در خیابان ولیعصر رها کردم.

سعید وقتی فهمید نامزدش به قتل اعتراف کرده و تمام رویاهایی را که درباره آینده‌اش داشت نابود شده است، از فرط ناراحتی یک ساعت تمام گریه کرد و بالاخره وقتی به حرف آمد، گفت: پیرمرد صاحبخانه به من گفته بود حسن گم‌شده، حدس می‌زدم کار یاسمن باشد. وقتی هم شما به خانه‌ام آمدید و عکس جسد را نشان دادید مطمئن شدم یاسمن کاری کرده است.

پیش خودم گفتم اگر آشنایی ندهم شما می‌روید و هیچ‌کس متوجه ماجرا نمی‌شود، چون قرار بود ما ماه‌عسل به ترکیه برویم. راحت می‌توانستیم فرار کنیم، اما بدشانسی آوردم و بعد از آن تصمیم گرفتم خودم قتل را گردن بگیرم تا اتفاقی برای یاسمن نیفتد. من او را خیلی دوست دارم و نمی‌توانم دوریش را تحمل کنم.

سعید همان روز آزاد شد اما میلی به رفتن نداشت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها