حکیمه از کودکان سرقت میکرد. او با دیدن دختربچههایی که به تنهایی در کوچه و خیابان مشغول بازی بودند آنان را با خریدن بستنی و شکلات اغفال میکرد و طلاهایشان را میدزدید. حکیمه با این که با اختیار خودش این کار را انجام داده است، میگوید همه تقصیرها گردن شوهرش است: «حسن من را گول زد. ما 27 سال قبل در شهر خودمان ازدواج کردیم و تا وقتی در شهر خودمان بودیم، مشکلی نداشتیم. شوهرم در قهوهخانه کار میکرد و در خانه مادر او دو اتاق داشتیم. زندگیمان خیلی خوب نبود، اما بد هم نبود. من خودم توقع زیادی نداشتم. میدانستم از این بهتر نمیشود. فقط تا کلاس چهارم ابتدایی درس خوانده بودم و پدرم هم آدم فقیری بود برای همین من شوهر بهتری گیرم نمیآمد.»
حکیمه و شوهرش سه سال بعد از ازدواج به تهران مهاجرت کردند. زن زندانی توضیح میدهد: «شوهرم میگفت در تهران کار بهتری گیر میآورد، اما نیاورد. او کارگر روزمزد شد. من هم خانهدار بودم. در خود تهران زندگی نمیکردیم، خانهمان محلهای بود که بلد نیستم. هنوز هم تهران را خوب بلد نیستم، چون زیاد از خانه بیرون نمیآیم. آن موقع که شهر خودمان بودیم هر وقت حوصلهام سر میرفت یا دلم میگرفت به خانه مادرم که دو خانه با خودمان فاصله داشت میرفتم، اما در تهران هیچکس را نداشتم. در همه این سالها فقط سه بار به شهر خودمان رفتیم که یک بار به دلیل فوت پدرم بود. با همه سختیهایی که میکشیدم، اعتراضی نداشتم تا این که فهمیدم حسن معتاد شده است.»
اختلافات این زن و شوهر بعد از افشای اعتیاد حسن آغاز شد تا این که به گفته حکمیه شوهر او فریبش داد: «حسن برای این که سرش غر نزنم من را هم معتاد کرد. آن موقع خیلی سر درد داشتم مواد به من میداد و میگفت مسکن است. وقتی هر دو نفرمان معتاد شدیم کار خراب شد.حسن دیگر نمیتوانست سر کار برود برای همین افتاد به خلاف و بعد از چند وقت به جرم دزدی دستگیرش کردند. در یک سالی که زندان بود خیلی سختی کشیدم و مجبور شدم در خانههای مردم کار کنم.»
حکیمه با هر سختی که بود آن سال را سپری کرد. متهم ادامه میدهد: «بعد از این که حسن بیرون آمد دیگر درست نشد. من هم حالم خراب بود بدجوری معتاد شده بودم. از آن به بعد دیگر عادت کرده بودم که مامور در خانهمان بیاید و شوهرم را ببرد. روی برگشتن به شهر خودمان را هم نداشتم با آن وضع برمیگشتم و چه میگفتم؟»
حکیمه خودش در تمام این سالها از دزدی کردن پرهیز داشت تا این که به گفته خودش شوهرش او را به این کار وادار کرد: «حسن آخرین بار که از زندان بیرون آمد گفت کاری را یاد گرفته که دستگیر نمیشود. گفت میخواهد از بچهها دزدی کند. من هم گفتم هر کاری دوست داری بکن فقط کاری به کارم نداشته باش. دو بار طلا دزدید و من را مجبور کرد برایش بفروشم. راستش پول خوبی گیر میآورد، اما سر دزدی سوم گیر افتاد و وقتی بیرون آمد گفت اگر من دزدی کنم گیر نمیافتم گفت چون او مرد است وقتی مردم او را با بچه میبینند شک میکنند، اما اگر من دزدی کنم طوری نمیشود. راستش خیلی میترسیدم برای همین گفتم اگر من را بکشی هم این کار را نمیکنم. به جانم افتاد وکتکم زد، بعد از آن هم خماری کشیدم و بالاخره راضی شدم.»
متهم ادامه میدهد: «حسن موتور دزدیده بود و من را با آن به بالای شهر میبرد، همه چیز را هم خودش یادم داد. من از بچهها سرقت میکردم و سریع سوار موتور میشدم و در میرفتیم، اما یک بار موقع دزدی مردم شوهرم را گیر انداختند. خودم با پای پیاده فرار کردم. جانم درآمد تا خودم را نجات دادم. آنقدر ترسیده بودم که تمام بدنم میلرزید با بدبختی خانهمان را پیدا کردم، اما همان شب از آگاهی آمدند و دستگیرم کردند.»
حکیمه میگوید نمیداند چه حکمی در انتظارش است. او برای این سوال که بعد از آزادی چه خواهد کرد، جوابی ندارد و فقط سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد.