حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تمام مدت حرف میزند با مردی که به او خیانت کرده و رفته است. تنهایش گذاشته تا او امروز با پسرش سهراب بهتنهایی زندگی کند. روزهای هفته یکی پس از دیگری میآیند و میروند.... یکشنبه... دوشنبه.... و نغمه هر روز مانند روزهای قبل راه میرود با همسر سابقش حرف میزند، انگار پاسخهای او را هم میشنود. با او درگیر میشود، گاه قهر میکند و گاه آشتی، تصمیم میگیرد فراموشش کند و نمیتواند و گاه صدای مرد (شهاب حسینی) را در اوهام و خوابهایش میشنود.
این خلاصهای است از ماجرای نمایش «چشمهایی که مال توست». نمایشی به کارگردانی نسیم ادبی که بهاره رهنما آن را نوشته و بازی کرده است. نمایشی که بیش از یک ساعت به طول میانجامد و تنها یک بازیگر و یک صحنه دارد. در ابتدا برای هر مخاطبی غیرقابل باور است که بتواند بیش از یک ساعت پای مونولوگهای بهاره رهنما بنشیند. اما این اتفاق خیلی راحت رخ میدهد و افراد بسیاری پای بیان احساسات نغمه ـ که بیشباهت به جنونی آرام و فروخورده نیست ـ مینشینند، بیآنکه گذر زمان را حس کنند.
نغمه در مرزی میان رویا و کابوس زندگی میکند، در اغلب رویاهایش همسرش فرهاد بازمیگردد و کمتر رویای تلخی را با حضور او میبیند، اما وقتی بیدار میشود انگار میان کابوس پرتاب میشود، چون در دنیای واقعی جای خالی او را میبیند که از ایران رفته و با زنی دیگر ازدواج کرده است. از طرف دیگر، نغمه ما را با موضوع دیگری هم روبهرو میکند که از اواسط تا پایان نمایش ذهن ما را مشغول میکند؛ اینکه آیا از ابتدای ازدواجشان دچار چنین حالاتی بوده و همسرش فرهاد حق داشته او را تنها بگذارد و برود یا اینکه نغمه بعد از رفتن او به این حال و روز افتاده است.
شکست خوردن در عشق، خیانت، جنون و احساسات و اتفاقاتی مشابه این موارد تاکنون بارها و بارها در بسیاری از آثار هنری به کار گرفته شدهاند و کمتر پیش میآید که کسی بتواند از میان این سوژهها روایتی نو و جذاب را تدارک ببیند. میتوان گفت نخستین جذابیت «چشمهایی که مال توست» در این است که رهنما در این اثر ما را با نمایشی زنانه روبهرو میکند که راوی آن زنی است آشنا با همه دغدغهها و نگرانیهای یک زن. او از نبودن، طرد شدن و نادیده گرفتهشدن چنان حرف میزند که هر زنی ممکن است بخشی از آن را در برههای از زندگیاش تجربه کرده باشد. البته او خودش میگوید قصد داشته به نوعی به همه ما یادآوری کند که عشق را فراموش نکنیم، اما هر چه هست نمیتوان از این چشمپوشی کرد که نغمه، شخصیتی را در این نمایش به ما معرفی میکند که دچار یک عشق بیمارگونه است که این احساس کور تمام زندگیاش را احاطه کرده است و هیچ چیز و هیچکس نمیتواند او را از این وادی جدا کند.
هر چند در پایان نمایش در چشمهای اشکآلود نغمه تمایل به حس تحول را میبینیم، اما میتوان گفت پایان نمایش باز است و هر مخاطبی ممکن است نظری درباره آن داشته باشد. در لحظه پایانی نمایش ـ روز جمعه ـ زمانی که نغمه با فرهاد حرف میزند، ناگهان صدای زنگ میآید و هرکس میتواند خودش درباره این موضوع قضاوت کند که آیا واقعا فرهاد برمیگردد یا همین صدای زنگ هم جزئی از اوهام نغمه است.
هر نمایشی توان این را ندارد که تنها با وجود یک بازیگر و یک صحنه ثابت مخاطب را برای مدت طولانی با خود همراه کند، اما این نمایش میتوانست مدت زمان کوتاهتری داشته باشد و اگر زمان نمایش ده دقیقه کوتاهتر بود، برای مخاطبان حس بهتری داشت.
در پایان اینکه اگر بخواهیم نگاهی عمیقتر به نمایش داشته باشیم، میبینیم این نمایش نه نمایشنامه خاص و خیلی جذابی دارد و نه کارگردانی خاصی؛ این نمایش بیش از هر چیز مرهون بازی زیبا و سرشار از احساسی است که بهاره رهنما در آن دارد و نغمه را طوری بازی میکند که شاید هر انسانی فارغ از جنسیتش بتواند لحظههای بسیاری را با او همذاتپنداری کند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....