حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پرده اول؛ روایت مهدیه
من و محسن مدتها با هم دوست بودیم و فکر میکردیم، میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم. پنج سال دوستی ما را به این نتیجه رساند که میتوانیم در کنار هم خوشبخت شویم. من محسن را خیلی دوست داشتم و در مدت دوستیمان خانوادههای ما هم در جریان این رابطه بودند، بعد از مدتی رابطه ما خانوادگی شد تا اینکه یک شب وقتی همه دور هم بودیم به خانوادههایمان اعلام کردیم، قصد داریم ازدواج کنیم. همه چیز خیلی خوب پیش رفت. خانوادهها هم اصلا سختگیری نکردند و ما خیلی زود به عقد هم درآمدیم. وقتی من همسر محسن شدم او سی و سه ساله بود.
همان موقع تصمیم گرفتیم بچهدار شویم، چون محسن میگفت دوست ندارد فاصله سنی او با بچههایش زیاد باشد. دو ماه بعد از ازدواجمان باردار شدم. در همان ماهها بود که فهمیدم تفاوتهای زیادی با محسن دارم؛ تفاوتهایی که تا قبل از آن متوجه آنها نشده بودم؛ البته این تفاوتها خیلی ریز بود، اما مرا ناراحت میکرد. مثلا اینکه محسن دوست داشت صبحها با من صبحانه بخورد و سرکار برود، اما من باردار بودم و نمیتوانستم خوابم را تنظیم کنم و محسن این را متوجه نمیشد.
خیلی زود حسادتش به بچه را شروع کرد، به من میگفت نمیخواهی به خاطر بچه به من توجه کنی. مشکلاتمان از همین چیزهای ریز شروع شد و کار به جایی رسید که وقتی درد زایمان مرا گرفته بود، با شوهرم قهر بودم و دو روز بود که با هم صحبت نمیکردیم. یادم میآید با مادرم تماس گرفتم و به بهانه اینکه راه محسن دور است، از او خواستم دنبالم بیاید. وقتی بچه به دنیا آمد من بیهوش بودم. به خودم که آمدم دیدم محسن بالای سرم است، او تازه رسیده بود. همان موقع بود که مادرم متوجه اختلافاتمان شد. او با محسن تماس گرفته و پرسیده بود کی به بیمارستان میرسد و همان زمان فهمیده بود محسن حتی از ماجرای درد زایمان من خبر هم ندارد. در مدتی که مادرم خانه ما بود و مهمان رفتوآمد میکرد، هیچ کسی متوجه اختلاف ما نشد، ولی زیاد با هم صحبت نمیکردیم، وقتی مادرم رفت و من و محسن و بچه تنها شدیم خیلی چیزها عوض شد. محسن به من کمک نمیکرد و بیتوجهی کامل میکرد، به جای اینکه او به من که تازه زایمان کرده بودم، توجه کند من بودم که سعی میکردم به او نزدیک شوم. بچه گریه میکرد و شب تا صبح نمیخوابیدم، اما همه سختیها را تحمل میکردم. چند ماهی که گذشت و بچه از آب وگل درآمد من سعی کردم رابطهام را با محسن درست کنم و البته موفق هم شدم، اما مدتی بعد دوباره درگیریهای جدیدی بین ما آغاز شد. محسن مرا مانع پیشرفتش میدانست و میگفت، هرکاری میخواهم بکنم مانع من میشوی.
من دوست نداشتم به این بهانه که میخواهد پولدار شود، زندگیمان را به خطر بیندازد. به آنچه داشتیم راضی بودم اما محسن میگفت باید پول بیشتری به دست بیاوریم. خیلی قرض میکرد و مدام میخواست کارهای بزرگی انجام دهد. شوهرم ما را تحت فشار قرار میداد، کار به جایی رسید که برای خرید پوشک بچه هم از پدرم کمک میگرفتم.
در این مدت آن قدر رابطه ما خراب شد و بدوبیراه به هم گفتیم که دیگر دوست نداشتیم همدیگر را ببینیم. یک سال است که من و شوهرم جدای از هم زندگی میکنیم. این طور نه دخترم خوشبخت میشود و نه خود ما. فرزندم هیچ رابطه صمیمانهای از پدر و مادرش نمیبیند و این خیلی نگرانکننده است. من و محسن اشتباه کردیم و واقعیتهای زندگی آن چیزی نبود که ما تصور میکردیم. حالا توافق کردهایم از هم جدا شویم، شاید اینطور برای دخترمان هم بهتر باشد، او پدر و مادر را در کنار خودش همزمان ندارد اما لااقل میتواند آرامش داشته باشد.
پرده دوم؛ روایت محسن
مهدیه دختری دوستداشتنی بود و هنوز هم همان زنی است که من تا پایان عمرم هم نمیتوانم مثل او را پیدا کنم. من عشق را کنار او یاد گرفتم و هیچوقت در زندگیام نمیتوانم او را حذف کنم. مهدیه بهترین هدیه زندگی یعنی دخترم را به من داد، اما او زنی نیست که بتوانم کنارش خوشبخت باشم. هرچند سالها کنارش عاشق بودم و آرامشم را با او به دست آوردم، اما وقتی باهم ازدواج کردیم، فهمیدم فرشتهای که میشناختم نیست و او هم بدیهایی دارد. مهدیه دوست نداشت من ریسک کنم، میگفت نباید کارهای بزرگ انجام دهی، او یک زندگی آرام و بیدغدغه میخواست مثل یک کارمند و من آدمی نبودم که بتوانم این سبک زندگی را تحمل کنم.
دوست داشتم پدر ثروتمندی باشم و هرچه دخترم میخواهد به او بدهم. قبل از اینکه با مهدیه ازدواج کنم همه اینها را به او گفته بودم و ما برنامهریزی دقیق کرده بودیم، به او گفته بودم میخواهم کارهای بزرگ کنم و در این راه باید به من کمک کند، اینکه ممکن است سختی بکشیم و نتوانیم مدتی راحت زندگی کنیم. به من گفته بود همه چیز را قبول میکند و برای همه چیز آماده است، اما وقتی باردار شد انگار همه حرفهایش را فراموش کرد. میگفت میخواهد به بچه فکر کند، انگار که من آدم نبودم و هیچ نقشی در زندگی او نداشتم. این زندگی دیگر نمیتواند دوام داشته باشد هرچند که میدانم دیگر نمیتوانم عاشق زنی دیگر باشم و هیچ زنی را هم در زندگیام به اندازه او دوست نخواهم داشت، اما میدانم که با مهدیه هم نمیتوانم زندگی کنم. او درخواست طلاق را مطرح کرد و وقتی دلایلش را گفت، فهمیدم حرفش درست است.
خانهای کوچک داشتم و طبق قولی که به او دادم قرار است آن را بفروشم و نصف پول خانه را به او بدهم. از این به بعد فقط به پیشرفت کاریام و اینکه چطور میتوانم دخترم را خوشبخت کنم فکر میکنم. من و مهدیه شکست خوردیم، اما نمیخواهم دخترم در مورد من بد فکر کند و در سختی باشد، بهتر است این سختی را به تنهایی تحمل کنم، ولی مهدیه و دخترم در آرامش باشند.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
امکان آشتی دوباره
عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده
از حرفهای این زن و شوهر چنین استنباط میشود که مشکل آنها ریشهای و حل نشدنی نیست، و آن دو میتوانند از طریق گفتوگو و کمک گرفتن از مشاوران خانواده مشکلاتشان را حل کنند. زوجین باید توجه داشته باشند، طلاق اولین راه برای حل مسائل نیست و این کار در واقع فقط به عنوان آخرین راهحل و در شرایطی که هیچ امکان دیگری وجود نداشته باشد، توصیه میشود. متاسفانه برخی زن و شوهرها به محض اینکه به اختلاف سلیقه برمیخورند به جدایی فکر میکنند. از سویی اگرچه این حرف مهدیه که برای فرزندش زندگی با پدر یا مادر بهتر از زندگی در خانوادهای آشفته است، میتواند صحیح باشد، اما این در مورد آنها مصداق پیدا نمیکند. طلاق والدین وقتی برای فرزندان بهتر است که پدر و مادر در شرایط بحرانی به سر ببرند و به هیچ عنوان نتوانند یکدیگر را تحمل کنند. اگر مهدیه و محسن از تصمیم خود به هر دلیلی منصرف شوند، با کمک خانوادهها و مشاوران میتوانند زندگی سالم و خوبی داشته باشند به شرط اینکه هر دو خواهان بازگشت به زندگی مشترک باشند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....