
"سید حسین هاشمی"، نویسنده و مستندساز است که سالهای بسیاری را از همان روزهای نخست جنگ در اسارت به سر برده است. او شرح این دوران و تجربههای آن را در "خاطرات خانه احیاء" بیان کرده است.
هاشمی در میان خاطراتش از تلخ و شیرین و اشک و لبخند روزهای اسارت به خوبی یاد میکند و از زمانی که به اسارت نیروهای بعث عراق درآمد تا آزادی را روایت کرده است. او از درد و رنجهای پنهان اسارت که کمتر به آن پرداخته شده نیز با جزئیات بسیاری میگوید.
هاشمی روایت فردی به نام حسین که اهل کرمان بوده و دچار یکی از دردهای متفاوت اسارت میشود چنین نقل میکند:
حسین اهل کرمان، با پوست قهوهای، قد بلند و اندام ورزیده متناسب، درجهدار سابق گارد شاهنشاهی بود. همه میدانیم آنها چگونه انتخاب شده و آموزش دیده بودند. وفاداری آنها به شاه کاملا تایید میشد چون نزدیکترین محافظین او بودند. با وجود این تعدادی از آنها را قبل از اسارت و برخی را در اردوگاه دیدم که به سپاهیان انقلاب پیوسته بودند.
سکوت شاید برجستهترین خصیصه حسین بود. جدی نه عبوس، باوقار نه متکبر؛ چون کم حرف میزد، کم میخندید. از آن چهرههایی بود که وقتی به خنده باز میشوند گویی جشن گرفتهاند. بسیار عبادت میکرد. زیاد نماز میگزارد و قرآن میخواند. چنین فرصتی را اسارت برای تمام ما به وجود آورده بود. تا میتوانستیم اعمال مذهبی به جا می آوردیم. گاه دریافتها بیش از ظرفیت میشد.
بسیار محدود این چنین موارد عدم تعادل را در اسارت شاهد بودم. در این حالات احساس مسئولیت و ماموریتی عظیم، اما بدون هدف معین و وظیفه مشخص. شخص را دچار توهم میساخت. سادهترین شکل این ابتلا وسواس بود که تقریبا همه دچارش بودیم. شکل حاد این عدم تعادل معمولا با سکوت عمیق و یا بیان جملاتی پیچیده دال بر برگزیده شدن همراه بود. خواب و خوراک کم و بیتوجهی به فضای بیرون را نیز باید به عوارض فوق افزود. در دو مورد از افراد هیچ رفتار غیرعادی مشهود نبود به جز این که ماهها با کسی حرف نزدند. حتی جواب سلام.
قلهای تنها در بیابان
حسین دچار چنین توهمی شد. هیبتی خاص پیدا کرده بود. در سکوتی سنگین، در حالی که به بینهایت خیره شده بود، گامهای سنگین و آرام بر میداشت. با هیچ کس صحبت نمیکرد. قلهای تنها در بیابان که حضورش بر همه سنگینی میکرد. شب تا صبح در آسایشگاه هفت راه میرفت. همه را به ستوه آورد. گاه هفت ریگ را با وسواس یکسان انتخاب میکرد. سپس در حالی که با هر پرتاب تکبیری میگفت و پای راست را بر زمین میکوفت آن ها را بر بیچارهای میزد.در چنین موارد چارهای جز گذشت نبود. بیمار را در ترحم مطلق تحمل میکردیم.
شبی او را به آسایشگاه ما آوردند تا شاید سید احمد بتواند در او تاثیری بکند. عراقیها که وضع او را میدانستند و شاید به اندازه ما از پرواز یک عقل واهمه داشتند، این اجازه را دادند. هنگام آمار عصر او را به داخل آوردند و در را بستند و رفتند. او کنار در ایستاد.
نمیدانم کجای روحش به او فرمان داده بود "برپا" رو به جمع پشت به دیوار و نزدیک در ایستاد و در بی نهایت خویش خیره شد. بچه ها به او تعارف کردند و همه به نوعی تلاش کردند او را میهمان کنند اما او جای نامعلومی میهمان بود. ما به کارهای عادی خود مشغول شدیم. مطالعه، درس و بحث، شوخی و خنده، عبادت، صرف شام، استراحت و بالاخره خواب. او، همچنان بی تکان، چون مسافری خیره به انتهای راه، به این حوادث که بیرون از پنجره ذهنش با سرعت میگذشتند بی توجه بود.
چندین ساعت سر پا ایستاد
چندین ساعت از آغاز ایستادنش میگذشت و همچنان آهن بود. ما خوابیدیم. پس از آرام شدن آسایشگاه سید احمد سعی کرد در درونش نفوذ کند اما نتوانست. گاه به گاه، در فواصل خوابها، از لای دروازه امن و آرامش خواب و نعمت بیبدیل سکون، نگاهی به آن برج بیداری میانداختیم که شاید غم ما خفته چند خواب در چشمش میشکست.
پس از نیمه شب، خستگی، بسیار کندتر از اراده او، وادارش ساخت پابه پاشود. شروع به تکان خوردن کرد. نزدیک نماز صبح یک پا را جلو گذاشت و روی آن عقب و جلو می شد. ما برخاستیم، وضو گرفتیم، نماز خواندیم و خوابیدیم و او همچنان بیدار و سرپا بود. صورتش کاملا از زمین خالی شده بود. نگاهش کسی را نمیشناخت. و نه کسی از میان ما آن نگاه را میشناخت. تمام فضای آسایشگاه را اشغال کرده بود. در مغز همه ما چیزی از آن روح رخنه کرده بود. هنوز پس از پانزده سال یاد آن شب پرآشوب کاملا زنده است.
هوا روشن شد. او همچون شعمی به پایان شب رسیده و خم شده بود. معلوم نبود آن همه خستگی و شب زنده داری را آن شعله در کجای کهکشان سوزانده بود. در آن بیداری و پایداری عظیم چه درسی بود؟ آن پیام آور ماوراء پردههای عافیت چه ارمغانی را از آن سفر تنهای شبانه به ما تقدیم کرد؟ از میان تمام آنچه آن شب تلخ در ما به جا گذاشت ترجیح دادیم آن را که بیش از همه نیاز داشتیم برداریم. " ایستادن "
در را برای آمار صبح باز کردند. زانویش داشت به زمین میخورد که دوتن از دوستانش رسیدند و او را بلند کردند و بردند. به تنهایی به اندازه یک لشگر در مقابل سقوط ایستاده بود.
پس از مدت کوتاهی حسین به میان ما بازگشت. رسم این بود که هیچ کس دوران بیماری را به رخ شفا یافته نمیآورد. او به جمع آشپزها پیوست. شبی پس از نماز و دعا با صدای بلند که ممنوع بود عراقیها برای تنبیه وارد آسایشگاه شدند. توصیف آن لحظات وحشت خود خاطره دیگری است. اما آنجا که به حسین مربوط میشود لحظهای است که درجه دار عراقی آشپزها را از تنبیه معاف کرد و دستور داد به گوشه دیگر آسایشگاه بروند. حسین، همان شب زنده دار، از جدا شدن از جمع ما خودداری کرد و به عراقیها گفت اگر قرار است همه کتک بخورند او نیز ترجیح می دهد در میان ما باشد.
دورود بر حسین و مردانگیهایش...
(تسنیم)
مروری بر فهرست مهمترین فیلمهای تابستان ۲۰۲۶ هالیوود
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک