حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پروین تقدیری از قم: هر سحرگه که نسیمی بوزد/ بویی از کوی تو آرد بهرم/ بوی عطرت که بپیچد اینجا/ چون پرستوی رها در شهرم/ شاد و سرخوش بزنم بال و پری/ تا ز حال تو بگیرم خبری/ کنم این شعر که تقدیم تو باد/ به امیدی که ز یادم نبری (شعر خودمه امیدوارم قابل چاپ باشه)
سعدیا... چی ببخشید، پروینا! در زمینة وزن و قافیه بیشتر تمرین کن.
محمود فخرالحاج: خوشحال میشوم وقتی اسامی قدیمی از جمله نشمیل و حدیث مطالبی و... رو هنوز توی صفحة بروبچهها میبینم.
تازه یه عاااالم اسمم من دارم همین الان، دم نقد، تو ذهنمهااااا (حیف که اگه بخوام اسمی ازشون بیارم کل صفحه پُره!).
عاطفه از رودسر: 1-(تقدیم به همة مادرها:) بودنت مثل یه رؤیاست/ خیلی صاف و خیلی زیباست/ دیدنت شعر حقیقی/ توی زندگی ماهاست/ داشتنت یه دنیا رازه/ یه سوال بینیازه/ با تو میشه توی جاده خیلی آسوده سفر کرد/ میشه تو دنیای قصه، عشق مجنون رو شکار کرد/ 2-برای من که همیشه در کنار تو زندگی میکنم سخت است که بگویم دوستت دارم. زندگی از من مجال همه چیز را میگیرد[...].
متولد 67: [...]این روزا تنهایی رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم چون اون تنها کسیه که ازم جدا نمیشه و میدونم تا وقتی بخوام کنارم میمونه. وفا رو از تنهایی یاد بگیرین که تا خودتون نخواید، رهاتون نمیکنه و دنبال هیچ بهونهای واسه جدایی نمیگرده.
ناشناس مرموز: [...]علم بدون سرمایه و پشتوانه به درد جرز دیوار میخوره! من که میگم هر دوشون مکمل همن، وگرنه همهمون میشیم فارغالتحصیل بیکار!
بدون نام: خواستم بپرسم ببینم میشه متنهای زیبای بچهها رو جایی دیگه (مثلا سایت یا وبلاگ) نوشت؟ البته با درج اسمشون.
در حد معمول و البته با ذکر اسم نویسنده و منبعش (صفحة بروبچ چاردیواری) بعید میدونم اشکالی داشته باشه، مگه اینکه بخوای ازش نفعی مثل چاپ کتاب ببری یا چمدونم نوشتهشون رو تغییری بدی، یا به اسم خودت تموم کنی و... (الان پروین اعتصامی هم کف دستش رو محکم زد به صورتش و داد زد: وای خدا مرگم! عوض اینا چرا تلاش نمیکنی ذهن خودت رو بارور کنی ماااادر؟! یه تمرینی هم واس خودت میشهواااا!).
عالیه از کازرون: به جان خودم اونایی که هی بهت میگن خودت رو معرفی نکن بیشتر از بقیه دلشون میخواد خودت رو معرفی کنی، فقط میخوان حفظ آبرو کنن! آقا اصاً دربارة مؤنث یا مذکر بودنت یه نظرسنجی بذار![...]
هههههه... یه اسم و جنسیت به چه چیا که نکشیده! (نظرسنجی بیفایده رو باس ریخت تو رود کازرون! بچسب به تحصیلات عالیهت، عالیه!)
مجید خزایی: از اون عصرِ روزِ مِهآلود پاییزی که رفتی انگار یه قرن گذشته. روزها و سالها گذشت و گذشت اما من هنوز در اون روز نحس بدجوری گیر کردهم. مث جناب قیصر امینپور در انتظارت به نردههای ایستگاه قطار تکیه دادهم! بله! بزودی زمستون از راه میرسه و برف میباره و ما دیگه هیچ وقت همدیگه رو نمیبینیم
عاشق شدی؟ هنو تابستون از راه نرسیده از پاییز و زمستون میگی؟! (حالا هی من بگم حواستون به خصوصیت هورمونهای عشق باشه... انگار نه انگار!)
رضا حاج منافی از مشگینشهر: حسامی جون، من میشناسمت. راست میگم. هم اسمت رو هم فامیلت رو. خوبم میشناسم ولی هیچ وقت به هیشگی نمیگم، البته یه شرط داره: اینکه همیشه مطالب من رو چاپ کنی. اگه چاپ نشد بهت قول میدم اسم و فامیلت رو تو سه نوبت متوالی تو یه روزنامة کثیرالانتشار فاش میکنم. اگه باور نداری امتحانش مجانیه. حالا خود دانی.
فامیلم رو که خواجه حافظ شیرازی هم تو موبایلش داره! اسمم؟ یه سری از بروبچ میدونن! اونا که بعضی از ویراستاریهام رو دیدهن، اونا که مقالهها و نوشتههای با اسمم رو خوندهن، اونایی که اهل مکالمه فلسفی، هنری و ادبیاند و... آممماااا 1-من به «کیفیت» و «حالا منظورِ» مطلب توجه میکنم حاجی! نه آشنایی و تازهواردی، یا تهدید و آگهی! ( مامانبزرگم از اون ور داد میزنه: ننه... این بچه علقش نمیلسه یه چی از «کفیلت» و «حالا مظلوم» میگه واس خودش؛ پول آگهیه رو بده به خودم یه کاریش میکنم...!)
سمیرا، 28 ساله از تهران: چقدر متن نرگس، این هفته قشنگ بود. واقعاً بهش تبریک میگم.
ققنوس از قم: حال من حال پریشانیست، حرفش را نزن/ این بلم سرگشتة دریای توفانیست، حرفش را نزن/ آسمان چشم تو صاف است اما چشم من/ تا همیشه سرد و بارانیست، حرفش را نزن/ قلعة روحت هماره پایدار و برقرار/ کلبة متروک قلبم رو به ویرانیست، حرفش را نزن/ شیشة احساس من لبریز گشته از ترک/ این الف افتادة یک زخم پنهانیست، حرفش را نزن.
بدون نام: من با احساس، منی که یه روز با هر تلنگری اشکم درمیاومد، شدم یه آدم خنثی که به سایة خودش هم بدبینه و شک داره؛ ولی میدونی چی اذیتم میکنه؟ اینکه اصلا از این سرد بودن ناراحت نیستم! از بس که شکستنم... پیرم کرد این روزگار.
محمد از قم: اون آقایی که جواب اس بچهها رو میده فکر میکنه خیلی بامزه هستش. این خبرا نیست دادا.
اونی که جواب پیامکا را میده همچی فکری نمیکنه برادر (ولی بین خودمون بمونه، نه اسمم رو میدونی نه خودم رو دیدی، هم تکلیف مذکر یا مؤنث بودنم رو معین کردی، هم از راه دور افکارم رو خوندی؟! خ یهو نمک و فلفل رو از سفرهت وردار که بشارت بر تو باد: خودت بامزهتری! آره دادا!)
محسن از رشت: بیشک حضورت توی بروبچ مث وجود گل کلم تو ترشیه! همونجور که ترشی بدون کلم مزهای نداره، صفحة بروبچ هم بدون تو مزهای نداره!
توصیف قحط بود؟! گل کلم! ترشی! باز خوبه نگفتی خیار چنبر توی خیارشور! پیشی بیا منُ بخور اصاً! (مرسی از لطفت!)
فاطمه، 20 ساله از تهران: یه خاطره دارم از وقتی کوچولو بودم. مامانم تخممرغ نپخته رو شکونده بود توی ظرف و گذاشته بود روی کابینت. بعد از یکی دو ساعت میآد میبینه نیست! میگه: «کوش؟ تخممرغه نپخته بودها». منم با افتخار میگم: «مامان من خوردم فقط خیلی عسلی شده بود»! فک کن!
شعبانی از قزوین: بغض دارم و تنهایی وجودم را مثل خوره میخورد. تمام دلخوشیم به صفحة بروبچه.
سمیه از یزد: چقد زبون داری تو! شیرین شیرینی واقعاً! جواب میدی لذت میبرم.
یه ایقد زبون کوچیکی هم شد زبون؟! (خیلی ممنون!)
ظاهر آرام درون خروشان: [...]اصلاً نمیدونم از زندگی چی میخوام. کلافهم. 30 سالگی چه حس بدی داره. عمرم مثل باد گذشت و هیچ کار مثبتی تو این دنیا انجام ندادم. دوس دارم اندازة یه کتاب واسهت درددل
بنویسم.
یه شاعری هم بود که نمیدونس از کجا اومده و اومدنش بهر چی بوده، همین حس تو رو داشت. راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرینگفتار میگن اول رفت پدر خودش رو درآورد که ببینه از کجا اومده و بهر چی اومده، اونوخ بود که یه سری کارای مثبتش شروع شد و عوض یه کتاب، چند کتاب نوشت (البته اون زمون یا ایمکانات نبود یا جادهها خاکی بودن... بازم سر از ناکجاآباد درآورد!).
سرندیپیتی از رشت: فقط خواستم بگم بعد از رفتن کافه کاغذی و نسل سوم، تموم امیدم شده بروبچ.
حانیه از ساری: 1-چه عجب! سید میلاد اشرفی بعد از مدتها پیداش شد! راستی چرا دیگه از چسب زخم خبری نیست؟
فاطمه، 18 ساله از قم: برای اولین بار صفحاتتون رو خوندم. خیلی عالی بود. خوبه باز یکی پیدا شده به حرفای مردم گوش بده. بابا ایووووول.
امید که خوندنت برای آخرین بار هم نباشه!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....