حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ستاره، اما گاهی نبود پدر و مادر را بخوبی حس میکند. گاهی که پای برنامههای تلویزیون نشسته، این حس بیشتر میشود.
ستاره، عاشق برنامههایی است که خالهها و عموها اجرای آن را بر عهده دارند. او همین طور که پای برنامه نشسته، به پرسشهای خالهها و عموها جواب میدهد، همراه بچههای حاضر در برنامه، دست میزند، شعر میخواند و شادی میکند. جالب این که همه خالهها و عموها را هم به یک اندازه دوست دارد. وقتی خانم مینایی از او میپرسد: «کدوم خاله رو بیشتر دوست داری؟»، جواب میدهد: «همه خالهها رو دوست دارم.»
ستاره هر روز در مهدکودک، مطالب جدیدی را یاد میگیرد. برنامههای خالهها و عموها هم برای او یک جور مهدکودک است، مهدکودکی که به خانه آنها آمده تا او موضوعات جدیدی را یاد بگیرد.
ستاره وقتی برنامههای خالهها و عموها را نگاه میکند، وقتی خندهها و شادیهای آنها را میبیند، آرزو میکند ای کاش در یکی از همین برنامهها حضور داشته باشد. آقا و خانم مینایی به دلیل مشغله کاری نمیتوانند او را به این برنامهها ببرند. ستاره هم همیشه وقتی آنها از محیط کار به منزل بازمیگردند، با لب و لوچه آویزان، ناراحتیاش را از این موضوع به آنها میگوید. اما این بار وقتی آقا و خانم مینایی به منزل بازگشتند، از لب و لوچه آویزان خبری نبود. ستاره حتی از هر روز خوشحالتر بود. او به پدر و مادرش خبر داد در یکی از برنامههای خالهها و عموها شرکت کرده و حتی شعر هم خوانده.
آقا و خانم مینایی حسابی غافلگیر شدند. پدربزرگ و مادربزرگ که میدانستند ستاره چقدر به حضور در یکی از این برنامهها علاقهمند است، او را به برنامه خالهها و عموها بردند. حالا ستاره یک خاطره خوب از حضور در برنامه خالهها و عموها دارد، خاطرهای که هیچ وقت فراموش نمیکند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....