س. سعید-ر: (هر چی خواستم دارم میگم آممما، نه اسمم خارجیه، نه متنم بیشتر از 150000 کلمه است، نه از جایی کپی شده، نه کلاً چند سالی است که اصلاً وبلاگ ندارم. پس دلیلی واسه چاپ نشدنش توی همین دوشنبة هفتة آتی نیست). نبودنت را مشق کردم! از آن روزی که دفترچة کهنة دلم را از زیر دستم کشیدی، تو ناراحت بودی! روی نیمکتی که باعث میشد همیشه از پایین به تو نگاه کنم نشسته بودم. اسمت را مشق میکردم. تو تک تک سراغ شاگرانت رفتی و به هر کدام با امید، سرمشق قدیمی «عاشقم بمان» را تکلیف کردی اما من اسم تو را مشق میکردم. هزاران بار، مشتاق تکرار، تکرار تازگی[...].
البته 100 کلمه عسل مادر، اونم نه همین دوشنبه آتی (که میری توی نوبت)؛ ولی خب... بنا به بقیة موارد مذکور، بفرما اینم چاپ تا همون قسمتِ خب حالا منظورش! (از خوبترا و کوتاهتراش جدا کن. منتظرما).
میرهادی تمدنی، 24 ساله: (ما که آشنا نداریم. شما که با جناب حافظ و سعدی در ارتباطی لطف کن این شعر من رو بهشون نشون بده بپرس ارزش چاپ داره یا نه:) به نام پاکت ای مادر قسم که/ همیشه خاک پایت میشوم من/ و خاک زیر پایت را به سرمه/ همیشه میکشم بر چشم سر من/ ولی ای کاش چشمم چشم دل بود/ و میکردم فدایت هستیام من/ که از هستی مرا کافیست اینکه/ بود گوهر نشانی مادر من.
حافظ داشت مشقای بچهش رو از بر میکرد، سعدی مرخصی بود، خیام کوزههاش رو میشمرد... نشد دیگه (ولی بر حسب سواد نداشتة خودم، عروض و قافیه بخون تا به آشنا نیازی نداشته باشی).
مهدی قربانلو، 25 ساله از شاهرود: روزی دلم میخواست فردا آخرین باری باشد که امتحان میدهم ولی حال میگویم ای کاش سرم با همان امتحانها گرم بود تا دنیا این امتحانها را از من نمیگرفت.
پردیس: حالا ما شدیم پر تو دیس؟! باشه پاسخگو جون! به حسابت میرسم!
نه دیگهههه... ببیییین... گفتم پَرای خودم ریخت تو دیس! (من کی باشم که جسارت کنم؟ ولی خوبه که ظرفیت شوخی و مزاح داری. هر وخ خواستی به حسابم برسی، قبلش خبر بده املا و انشامم هس!)
ناشناس مرموز: از بس که تعارف تیکهپاره میکنیم هم رشتة کلام از دستمون میره هم اینکه حالا اینقده حرف تو دلمون هست که نمیدونیم چطور بگیم. با مامان حرف میزنیم [میگه:] ای بابا... [با بابا حرف میزنیم، میگه:] بابا جون برو به مامانت بگو! خلاصه حرف دلت رو [به هر کی] که بخوای بگی میگن برو بابا سوسول! این ادابازیها چیه؟ ...شما بگو چه کنیم؟
روی پای خودت واستی؟ نه؟ تو جیب جا میشه؟! اونم نه؟ پ دیگه موند گوش خودم!
پیمان- ب. از خوزستان: میگم تو چشات ضعیف شده یا ما کوچیک شدیم که ما رو نمیبینی؟
هیچ کدوم! همینا رو برعکس کن، شمارههای قبلی رو هم نگاه کن، میبینی من ئوچیکتم و می فهمیکه عیب از کجاس؟! (آ قوبو پسرم!)
مریم: من تازه با این قسمت روزنامه آشنا شدهم. واقعاً خوب بود، مخصوصاً با جوابهای طنزی که میدین.
شما کلاً سرافرازمون فرمودی پس؛ نخوسوزن با پیامک نطنزی که دادی. خودت پاینده و پیام و پیامکات مستدام!
پریسا امیری: رویت را از من برنگردان. با تو حرف میزنم. من بازیچهات بودهام؟ توانستی بازی را ببری اما با قلبم چه کنم؟ نیمی از قلبم در دست توست و تنها وقتی کنارم باشی آن نیمه میتپد. با توام، میشنوی؟ باشد، نبودنت را با نبودنم خط میزنم. تنها به من بگو که چرا تنهایم میگذاری؟
گزینة الف و ب؟! هیچکدام؟ هر سه گزینه؟! در تنهایی لذتی است که...؟ (اینم که واسه بخشش بود!)
وریجک از کلارآباد: میشه لطف کنی یه خرده استاد استاتیکم رو نصیحت کنی؟!
استاد استااااتیییک! استاد خوبی باش دیگه! (ببین با استاد نیازمند نصیحت بودن کار من بیچاره رو به کجاها رسوندیییی؟!)
یلدا از ورامین: دلخوشیم تو بودی که اونم پیامکم رو نادیده گرفتی. حس میکنم همه چیز به آخر رسیده برام. یه کم دلگرمم کن.
به خاطر یه پیامک؟ بیخیاااال... بیا این پتو رو بکش رو خودت، هم خودت هم دلت گرم میشه (مامانبزرگمم که از تعجب، به جای فک، دو ردیف دندون مصنوعیش افتاده کف اتاق میگه: آاااخرالزمونه؟ این جوونا با چه چیا به آخرش میرسن!)
تبسم، ج از ماکو: من این بخش را خیلی دوست دارم ولی خیلی مشتاقم که شما خودتون را معرفی کنید.
این که چیزی نیس، من خودمم خیلی مشتاقم! ولی بیا بذاریم برا بعد!
نوپا فروزان: 1-بودن در کنار برکة راکد، هیچ هیجانی نداره. رود با جریانش و صداش حس خوبی به آدم میده. رود باش و جریان داشته باش. 2-چقدر سخته یکرنگ باشی بین اینهمه چندرنگی. بیزارم از آدمای چندرنگ.
سارا: یه مدت خیلی از متنهای پیمان مجیدی معین خوشم میاومد. چشمش زدم دیگه مثل قبل نمینویسه. حالا یه مدته از متنهای احسان 78 خوشم اومده. بگو خیلی مراقب خودش و متنهاش باشه!
اینم از گفتن! خوبه؟ ولی گمون نکنم خرافاتی باشههاااا... هس یعنی؟! من خودم با یه گربه سیاهه نشستیم دو تایی صب تا شب چشش زدیم، متناش بهتر شد!
اعظم: متن ف.حسامی عالی بود. تشویقش کنید از این به بعد بیشتر بنویسه!
یعنی آبروی من رو پیش این احسان و امید و... خریدیهاااا! مرسی! (حالا دیگه تیکه میندازیهاااان؟)
هلاله: خودم اینجا هستم قلبم پیش تو. عده زیادی کنارم هستند اما چشمانم فقط به دیدن تو عادت کرده (رضوان، عاشقترین ستاره، نیما، پیمان مجیدی، یه امضا میدین؟ متناتون محشره).
بدون نام: اقه بشد بگم فک کنم یه خرده با هم همشری هستیم، فصل گل و گلابه، خودتُ با همة بروبچ چاردیواری برا جشنواره دعوت میکنم، خی اومه؟
نزدی به هدف! پ فکرت اشتباس! آممماااا... به قول کاشو گفتنی: دَم نده که اَ گیدیگیدی بُز چاق نمیشَه! (گذشته از شوخی: ممنون از این همه گشادهرویی. خودش گل و گلابه واسهمون. بزرگوار مردی که تو باشی).
جوجو 23: اینکه اسمم رو توی پیامها دیدم چند لحظه هنگ کردم ولی زود فلش کردم و خودم رو جمعوجور. گفته بودی از جوجه بودن در بیا ولی من دوس دارم جوجو باشم تا کسی ازم توقع نداشته باشه.
پ برگرد توی تخممرغ یهو! (حالا منم یه چی گفتم دور همی! میل خودته دیگه)
نیلوفر آبی: اینا درد دل بچههاست. خوبه که یه همچی جایی هست تا آدمی بتونه حرفش رو بزنه.
پیمان- ب: یکی میگه پاسخگو خودت رو معرفی کن. یکی میگه بابا چرا گیر میدین پاسخگو خودت رو معرفی نکن. ول کنید همدیگه را. آخر پاسخگو عذاب وجدان میگیرهها. خخخخ.
نخند! دِ! رو بهش دادهن! (حالا خودم یواشکی: خخخخخ!)
فرشته: من یه چند وقتی میشه که بدددد افسردگی حاد گرفتهم! بابا بروبچ، شاد بنویسید... شاد.
ستاره خاموش: [...]مرا رها کردی بین لحظهها و ثانیههای نبودنت و من سردرگم، در گذر زمان، هنوز رفتنت را باور ندارم.
حانیه از ساری: من موندهم چرا هر کی میخواد اسمت رو حدس بزنه فقط به اسمهای مذکر اشاره میکنه؟ یعنی اینقدر دور از ذهنه که یه خانوم پاسخگوی به این باحالی باشه؟
غزل: قبل از خداحافظی خیلی چیزها را از قلم انداخت. یادش رفت برایم آرزویی کند. در دلم چیزی ریخت. گمان کنم جام احساسم شکست وقتی هیچ نگفت و رفت.
بدون نام: فکر کنم مردی با سن 45 ولی از شوخی گذشته، میمیرم واسه جوابات.
صد سال... چرا صد؟ به قول عزیزان افغان: دوصد سال زنده باشی (خواستم جواب ندم تا بیشتر زنده بمونی، دیدم دیگه اگه سیصد سالت بشه، با پشتی خمیده و فرکانسهای متفاوتی از لرزش دست و سر و گردن، شروع میکنی بدوبیراه گفتن به ما! از خیرش گذشتم!)
آذین، 18 ساله از مسجد سلیمان: کاش میشد یه قرصی، معجونی، چیزی بود ما هم میخوردیم و چشمة هنرمون فوران میکرد و یه چیز واسه این پاسخگو میفرستادیم بلکه آرزوی یه جواب از پاسخگو به دلمون نمیموند.
هست که! اون قرصه بوووود از بچگی میگفتن بخوریم... یادته؟ من یار مهرباااانم؟ با آنکه بیزباااانم؟ ...یادت اومد؟ روزی یه لیوان، نه؟ یه قاشق، اونم نه؟ اصاً قدِ نوشتههای برچسب دستور و طریقة مصرف دارو! با یخده دقت بیشتر قاطی کن، بیشترم که تمرین کنی، تاتیتاتیکنان بالاخره به جایی میرسی که چشمة هنرت فوران کنه (سالوادر دالی هم از بچگی هنرمند نبود، با بزرگ کردن سیبلاش تمریناتش رو شروع کرد!).
زهرا انرژی از خرمآباد: 1-دیگر نمیخواهم گرگ بدجنس قصهها باشم[...]. همبازی کودکیام، آیا تو هم حاضری از روی مشق انسانیت بنویسی؟ من پشت نیمکتهای خاکگرفته منتظرت نشستهام. کلاس آدمیت... بیا این چند واحد دشوار را پاس کنیم. 2-آدم، عدالت، صلح... چه واژگان غریبی! در این هوای سرب و دود چیزی نمیبینم.
چشم سوم از قائمشهر: دلم را زنجیر میکنم تا دیگر محبت را گدایی نکند. دل سادة من نمیداند گدایی محبت، طعمة گرگ است چون دل، دل است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم