حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نگار دهقانی از اصفهان: راستش اوایل واسه تفریح میخوندمش اما الان باهاش یه دنیایی ساختهم که نگو. راستی تعریف از خود نباشه، من یه نویسندة عالیام! دلم میخواد نوشتههام رو واسهتون بفرستم اما نمیدونم چطوری. جوابم رو بدید چون واسهم واقعاً مهمه.
الا ای نویسندة عالی! تولستوی، جیمز جویس، شکسپییر اصفهانی! داداشمون سعدی سلام میرسونه میگه: مُشک آن است که حس بویایی! هم با پست میتونی بفرستی به نشونیای که صفحة آخر ضمیمه چاپ شده (آخر نشونی هم بنویس صفحة بروبچهها)، هم با نشونی ایمیل پاسخگو در جیمیل. بفرست تا ببینیم، بخونیم، تایید کنیم، تعریف کنیم، ذوقمون کنه بریم دو نفری حال این سعدی رو هم بگیریم که هنو نوشتههای کسی رو نخونده میگه مُشک و بو و باقی قضایا!
فندق: «مراسم یادبود» آقای افشاری به قدری عالی بود که من متنش رو توی دفتر خاطراتم نوشتم. جواب پاسخگو که نگو، مثل همیشه بیست.
نخودچی کشمشتیم، فندقی! ینی یه ایقدر مقداری ریزهپیزه و کوچیکموچیکتیم کلاً!
نوپا فروزان: تنهایی پرسه میزدم تو کوچه پسکوچههای خلوت. فکر میکردم قویتر از این حرفا باشم، فکرشم نمیکردم زیر بار بیکسی دووم نیارم... ولی حالا گیر افتادهم تو قهقهرا (تو تاریکی نشسته بود تنهایی! حلقة اشک و بغض تو گلوش مرثیه داشت که سایة یه آدمُ رو دیوار دید. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن. هوا که روشن شد دید سنگ صبورش چوب لباسی بوده! حکایت ماست که دلبسته و گرفتار صفحهای شدیم که هر دوشنبه منتظرشیم اما پاسخگوی اون رو نمیشناسیم).
تو هنو نوپایی، زوده برات! اول خودت رو بشناس، حالا پاسخگو رو بعدها هم میتونی بشناسی (یا میمیره و کار ماندگاری، اثر خیری، کلید و جاسوئیچیای برا کسی داشته، خیلیها هم که مردهدووووست! یه چیا میگن دربارهش میشناسیش بالاخره، یام که زنده میمونه و کاری نکرده، خیری نداشته، کلیداش شکسته بوده اصاً، خُ دیگه چه فایده بشناسیش یا نه؟)
تنهاترین ستاره: این روزها حال و هوای عروسکی کهنه را دارم که سالها با آن بازی شده و حال دیگر از چشم همه افتاده!
عاطفه از رودسر: [...]برای من که در کنار تو زندگی میکنم، سخت است که بگویم دوستت دارم؛ زندگی از من مجال همه چیز را میگیرد [اما] دوستت دارم به اندازة تمام روزهایی که با هم بودیم و خواهیم بود. برایت زمزمه می کنم، برایت میخوانم، برایت فریاد می زنم، نگاهت میکنم تا مرا بفهمی[...].
متولد 67: دلم گرفته از هیاهوی زمین و آدماش[...] باید بسازم با آدمهایی که ازشون دلگیرم؛ اما چگونه؟
مامان بزرگم یه کلیدساخته شده از آلیاژ مس و مفرغ دااااشت، خوراک تو واسه همچی مواقعی! (کجا گذاشتمش... یه جا همینجاها بوداااا...! ولش کن... ولشون کن... بیخیالش شو اصاً، بیخیالشون شو اصاً؛ اگه میتونی واستا جلوشون و اگه نه بخند به کاراشون و از زندگیت لذت ببر).
گندم از تهران: رو موزاییک کف حیاط پر شده از روزنامه باطله. میخوام بادبادک بسازم. به چه هوایی بادبادکم رو راهی آسمون کنم؟
بدون نام: چرا بعضی آدما غرورشون تو همه چی حرف اول رو میزنه؟ چرا فقط خودشون رو میبینن؟ بچهها کمکم کنید، با همچین آدمی چی کار باید کرد؟ (حسامی من با تو قهرم. به خاطر ریپلای سریالی... یادته؟ هنوز ازت دلخورم).
وا! از من؟ دلخور چرا؟ نشنیدی میگه من مسئول حرفای خودمم نه برداشتهایی که از حرفام میکنن؟ دوباره بخوووون... نوشتهم از کجا بفهمم که پیامک کسی از این ریپلی سریالیهاس یا نوشته و حاصل فکر و قلم خودش... کجا گفتهم که پیامک تو هم ریپلی سریالیه؟ درست دقت کن دیگه بابام جان! (این از اون ناراحتیها و دلگیریهاس که از سوءتفاهم و برداشت نادرست شکل میگیرههاااا... نشینی یه گوشه و هی دسمال کاغذیا رو مچاله کنی!)
سمیه: میشه منم جا بدید تو چاردیواریتون؟ از وقتی که چاردیواری رو میخونم احساس میکنم یکی هست که به حرفام گوش کنه.
بفرما... در بسته بود هم از پنجره بیا. میگه هیییییچ آداااابی و ترتیبی مجو جز رعایت همون قوانین صفحه. در این صورت جا برای همه هس، گوشم که آااا... تونل جاده چالوسه لامصب!
مندلیف: واقعاً دستت درد نکنه با این محبتی که نثار من میکنی. باید پیامم بعد یک ماه چاپ بشه؟ تازهشم اونم با یک اسم اشتباه؟ کلی بهم برخورد که اسم مستعارم رو اشتباه چاپ کردی، آخه اسم یک شیمیدانه.
سرعت کار و یه همچی مسائلی باعث میشه گاهی بر خلاف میل اشتباهاتی تایپی و... بروز کنه. اگه یه درسخوندهای مندلیف رو نشناسه که دیگه کُلاش پس معرکه یا حتی سر چارراه بعدیشه. بهت برنخوره مادر. حتماً خیلیها متوجه شدن که اون مندلیفت اشتباهی، همون مندلیف بوده (پیامکها زیادن، چارهای جز چاپشون بر اساس نوبت نیس؛ بنابراین یه ماه که خوبه، وقتی زیادتر هم میشن که باس دو ماه صبر کنی!)
سحر میرزایی: حداقل سنت رو بگو ببینم باس برات خواسگار بفرستم یا ببرمت خواسگاری. نترس با بچهها پول جمع میکنیم یخچال و تلویزیون ما میخریم. خونه هم که دو تا داری!
همین دو تا خونة کاغذی رو هم به آدم نمیبینن! هی... هعی... روزگار دیجور! زمونة نامراد!
عالیه از کازرون: اینجانب یه پشت کنکوری هستم که این آخریا همچی بگینگی استرس مهمون دلم شده. لطفاً یه کلید طلایی بهم بدید اونم از نوع بیسوچار عیارش! (گاهی دلم میخواد کفشامو لنگه به لنگه بپوشم تا ببینم هنوز کسی حواسش به من هس؟! ضمناً همه یا قسمتی از متنا رو توی گوگل سرچ کن اگه عینهو متنه رو دیدی اون وخ مچمونو بگیر)
تلاشت رو بکن، به خودتم بگو خوب خونده باشم قبول میشم، نشدمم موفقیت توی زندگی به کنکور و دانشگاه نیس! (نیازی به لنگه به لنگه کردن کفشاتم نیس، ذهنیتت رو از همه چی درست شکل بده، همه حواسشون برمیگرده به تو!)
بدون نام: کاش ما هم دلمان مثل این پرندگان، صاف و ساده بود اما چه کنیم که نیست. همه گرگ شدن. یکی خوب پیدا نمیشه. آدم خوبا هم بد شدن.
همه، هاااا؟! بابا بیخیاااال... اغراق داره ویژگیمون میشه انگار. یا سیاه سیاه میبینیم یا سفید سفید! (یخده انصاف قاطی نگاهت کن؛ شاید باس از صاف و ساده بودن خودت شروع کنی تا بقیه هم پریدن رو یاد بگیرن).
رادا، 26 ساله: من اولین باره که دارم براتون پیامک میزنم ولی چند ساله دارم دوشنبهها صفحة بروبچ رو میخونم. خواستم این بار صمیمانه ازت تشکر کنم که انقدر مهربونی و هوای همه رو به یه طریقی داری. کاش همه مثل شما بودن.
مُرد! کشتیش خو! بفرما! عح! یه همچی چیزایی رو یهویی میگن به آدم؟! (بیا... اینم خط اول وصیتنامهش: اگه کسی اسمش رو انسان گذاشته، باس تلاش کنه مهربونی و انسانیت وجهة قالب شخصیتش باشه، غیر از اون چه فرقی داره با حیوونای حیات وحش؟! هان؟) ممنون از نگاه محبتآمیزت.
زیبا از آبادان غبارآلود: به خودم قول دادم که از این به بعد هی پیام و ایمیل بدم حتی اگه چاپ نشه! در ضمن با متن رحیم طاهری هم خیلی کیفور شدم!
بر این مژده گر جان فشانم گمونم دیگه ریاست! (معیارها رو رعایت کنی، خوبم باشه، چرا چاپ نشه؟!)
تازهوارد قدیمی: دوشنبه 9 اردیبهشت ساعت چار و چار دقه! مُردم اینقد به جوابات خندیدم!
به بازماندگان تسلیت میگم! (خیلی خوشحالم کردی ولی، حتی اگه برا دلخوشی من گفتی. همین که گل لبخند رو لحظات زندگیت نشسته باشه، دست منم گرفتی و کشوندی توی قبر! ما رو از پیامکات بینصیب نکن).
صبا 18 ساله: 1-اغماض و چشمپوشی نمیخواد که! خیلی خوب و باحال بود! 2-از نکتة کنکوریتم ممنون. زدمش به دیوار اتاقم بین فرمولای فیزیک! 3-تقریباً چند تا شمارة اخیر خیلی خوب بود.
تقریباً همین چند شمارة اخیر؟! واقعاً که! (نکته کنکوریه رو یادت باشه که خودش 20 درصد نمرات رو یهجا دارههاااا)
الهه 90: زمانی منم مینوشتم؛ شعر، رمان، جملات کوتاه و... هه ولی حالا چی؟ حالا انقد خودم رو با دیف و شیمی و فیزیک سرگرم کردم که دیگه کسی یادش نیس.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....