نمایشگاه... کتاب

پرکردن سه نقطه خالی تیتر مطلب این هفته را گذاشته‌ایم به عهده شما تا با درایت بالایتان جای سه نقطه کلماتی نظیر فرهنگی، غیرفرهنگی، تفریحی، سیاحتی یا هر چیز دیگری که به ذهن مبارکتان می‌رسد، بگذارید. اما انصافا دورکلمه فرهنگی را خط بکشید. چرا؟ عرض می‌کنیم.
کد خبر: ۵۶۰۶۶۳
نمایشگاه... کتاب

اصولا ما در مورد موضوعی که یک‌بار نوشته باشیم دیگر نمی‌نویسیم ـ راست نگفتیم! اما چندان هم مهم نیست، این روزها راست‌نگفتن کار بدی تلقی نمی‌شود، باور کنید‌ـ ضمنا قسم هم خورده بودیم که به نمایشگاه کتاب پا نگذاریم، اما نمی‌دانیم چه مرگمان شده بود که باوجود تجربه سالیان گذشته دوباره خدا زد پس کله ما و عازم نمایشگاه کتاب شدیم.

الان هم می‌ترسیم از اصل نمایشگاه چیزی بگوییم و به کسی بربخورد یا در مورد کتاب‌هایی که نباید چاپ می‌شدند یا کتاب‌هایی که پشت خط چاپ مانده ‌است؛ بگوییم و آن موقع وسط همین تحریریه برای عبرت سایر همکاران رو به قبله درازمان کنند و... بگذریم.

از این‌که بارها دور نمایشگاه را گشتیم تا شاید یک جای پارک پیدا کنیم، می‌گذریم و نمی‌گوییم که وقتی برگشتیم سراغ ماشینمان گلگیر آن کنده شده بود و آینه بغل هم مثل دماغ بچه‌ها آویزان بود و یک قبض جریمه 30 هزار تومانی هم از پشت برف پاک‌کن به ما سلام می‌کرد.

همه اینها را به دو دلیل نمی‌گوییم، اول این‌که تکراری است و دلیل دوم هم ـ که خیلی مهم است ـ این است که مگر ما مغز خر خورده‌ایم که با این همه بلایایی که سال‌های قبل سر ماشینمان آمده بود دوباره عینهو بچه خنگ‌ها با ماشین خودمان برویم نمایشگاه، عمرا. این دفعه با مترو و اتوبوس راهی این مکان فرهنگی شدیم که این کار یک حسن بزرگ هم داشت؛ آن هم این‌که بدنمان بر اثر فشار بسیار توسط هموطنان عزیز کاملا ورزیده شده بود.

ضمنا از بساط دستفروش‌ها و کالاهای فرهنگی و غیرفرهنگی‌شان، از رونق بسیارکسب و کار آنها نسبت به خود نمایشگاه هم به همان دو دلیل بالا می‌گذریم. تا این‌که رسیدیم به در شبستان. همان‌جا در برابر عظمت و توانایی‌های این ملت همیشه در صحنه تمام قد تعظیم کردیم. شاید باورتان نشود اما تقریبا نصف جمعیت تهران داخل شبستان اصلی جا شده بودند؛ مانده‌ایم با این همه استقبال چرا آمار کتابخوانی این‌قدر پایین است.

همین‌طور که به جمعیت خیره شده بودیم، شیرین‌ترین لحظات عمرمان را تجربه کردیم، چون تا به خودمان آمدیم دیدیم روی کول نفر جلویمان با عزت و احترام به داخل نمایشگاه هدایت می‌شویم، همه چیز عالی بود و داشتیم از سواری بر موج ملت لذت می‌بردیم که یکهو دیدیم یک ستون سنگی عظیم بسرعت به سمت ما می‌آید و ما هم نامردی نکردیم و با صورت محکم کوبیدیم به ستون! به گمانم اولین سکته ناقص را همان‌جا زدیم.

بلند که شدیم دیدیم پیر‌مردی با دهان باز و دندان‌های یکی در میان روبه‌روی ما ایستاده. پا‌شدیم و گفتیم ای پیر دستمان به دامانت اینجا کجاست؟ که صدای دلنشین سیلی و جیغ بلند خانم محترمی که می‌فرمود خفه شو، یادمان آورد که در نمایشگاه فرهنگی کتاب هستیم! به گمانم دومین سکته ناقص را هم آنجا زدیم.

اما ما از رو نرفتیم! دوباره زدیم به دل جمعیت و تازه فهمیدیم صفوف پیوسته و به هم فشرده مردم چقدر درد دارد! خلاصه بعد از این‌که از فشار ملت عزیز همه جایمان دچار کوفتگی شده بود قید خرید کتاب را زدیم و دربه‌در دنبال در خروجی گشتیم که یکهو دیدیم کل جمعیت سالن دارند به سمت ما می‌آیند (بعدا فهمیدیم این همه شور برای گرفتن کیسه‌های تبلیغاتی از غرفه پشت سر ما بود)، در‌جا سکته آخر را زدیم. چشم که باز کردیم دیدیم مثل بچه یتیم‌ها وسط راهروی بیمارستان دراز به دراز خوابیده‌ایم.

الان حالمان خوب است و به نمایشگاه فکر می‌کنیم. به خودمان قول داده‌ایم دیگر به مکان‌های فرهنگی نرویم، کار فرهنگی خیلی درد دارد. در آخر فقط مانده‌ایم سرچشمه این همه اشتیاق مردم برای نمایشگاه رفتن از کجاست؟ سیب‌زمینی سرخ کرده که همه جا هست!

مهیار عربی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۳
زهره
Iran, Islamic Republic of
۱۱:۴۳ - ۱۳۹۲/۰۲/۱۷
۰
۰
... = عقده یا ... = جیب خالی ، پز عالی یا شام و ناهار هیچ چیز ، آفتابه و لگن هفت دست
هادی
Iran, Islamic Republic of
۱۲:۵۲ - ۱۳۹۲/۰۲/۱۷
۰
۰
خیلی عالی بود دمت گرم
نغمه
Iran, Islamic Republic of
۰۹:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۲/۱۸
۰
۰
خیلی زیبااصل مطلب را بیان كردید.

نیازمندی ها