داستان زندگی عاشق شکست خورده ای که دست به سرقت زد

دیگر لجبازی نمی‌کنم

«محسن ـ ش» مردی سی و‌نه ساله است که 17 سال قبل دست به اقدامی نسنجیده زد و به مدت یک سال در زندان ماند. او می‌گوید هرگز نمی‌خواست دزدی کند و تنها به قصد انتقامجویی مرتکب سرقت شد: «دختری را می‌خواستم، اما پدرش مخالف بود من هم از مغازه‌اش دزدی کردم تا به خیال خودم حالش را بگیرم.»
کد خبر: ۵۶۰۶۳۰

زندانی سابق توضیح می‌دهد: «آن دختر را از خیلی وقت قبل می‌شناختم و حتی قبل از این‌که به سربازی بروم هم با خانواده خودم و هم با آن دختر حرف‌هایی زده بودم. وقتی از خدمت برگشتم، پدر آن دختر مخالفت کرد. گفت دخترش را به پسری که نه کار درست و حسابی دارد و نه دانشگاه رفته است، نمی‌دهد. خیلی اصرار کردم. واقعا در خانه‌شان را از پاشنه درآورده بودم ولی فایده‌ای نداشت آخر سر هم لجم را با آن دزدی خالی کردم و به زندان افتادم.»

محسن حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: «پدر و مادرم وقتی فهمیدند چه کرده‌ام و چرا ،خیلی به من سرکوفت زدند، با پدر آن دختر هم بدرفتار کردند و همین باعث شد او سر لج بیفتد و رضایت ندهد. پدر آن دختر لوکس‌فروشی داشت و من هرچه را که دزدیده بودم، خراب کرده و دور ریخته بودم. خلاصه این‌که یک سال الکی در زندان ماندم.»

زندانی سابق بعد از آزادی دیگر هرگز سراغی از آن دختر نگرفت و مصمم شد مسیر زندگی‌اش را تغییر بدهد. او می‌گوید: «در زندان فکر کردم چرا به من زن ندادند. سعی کردم نقطه ضعف‌هایم را پیدا کنم باید درس می‌خواندم و بعد هم کاری پیدا می‌کردم. اتفاقا در کنکور قبول شدم و روان‌شناسی خواندم. درست است که آن درس‌ها به درد پول درآوردن نخورد، اما نگاه خودم را نسبت به زندگی و دور و اطرافم عوض کرد. از سال دوم دانشگاه در کارگاه طلاسازی دایی‌ام کار می‌کردم، اما اصلا راضی نبودم چون می‌دانستم دایی‌ام به من شک دارد، بالاخره هم یک بار وقتی چیزی گم شد دایی‌ام بدون این‌که حرفی بزند، خیال کرد من دزدی کرده‌ام. درست است که مستقیم این را نگفت، اما از کارها و رفتار و نگاهش معلوم بود برای همین بعد از یک سال از آنجا بیرون آمدم و تا بعد از تمام‌شدن درسم دیگر سر کار نرفتم.»

مرد جوان ادامه می‌دهد: «راستش در دانشگاه یک بار فرصت ازدواج پیش آمد ولی من زیاد جلو نرفتم آن دختر همکلاسی‌ام بود و به جرات می‌توانم بگویم اگر خواستگاری می‌کردم نه نمی‌آورد، ولی خودم می‌ترسیدم. برای همین سرم را به چیزهای دیگر گرم کردم. بعد از این‌که از دانشگاه بیرون آمدم، کاری برای انجام دادن نداشتم فرصت شغلی در رشته ما کم است و جاهای خالی را بچه‌های زرنگ‌تر پرمی‌کردند، ضمن این‌که من سوءسابقه داشتم.»

محسن معتقد است اثرات کاری که در جوانی کرد، هنوز هم از بین نرفته است: «همین‌که نتوانستم شغلی خوب گیر بیاورم خودش یکی از این آفت‌هاست. من از همان اول مسافرکشی را شروع کردم. آن موقع با پیکان پدرم کار می‌کردم. حالا یک پژو 405 دارم و با آن در آژانس کار می‌کنم. از درآمدم راضی هستم ولی دوست داشتم کار بهتری گیر می‌آوردم. به هر حال دیگر چاره‌ای نیست همین‌که توانستم بعد از زندان دانشگاه بروم، خودش خیلی مهم است.»

زندانی سابق هنوز ازدواج نکرده است. او درباره چرایی این موضوع می‌گوید: «بعد از آن موقعیتی که در دانشگاه پیش آمد، یک فرصت دیگر هم بود این بار خودم هم می‌خواستم، اما آن دختر وقتی فهمید قبلا زندان بوده‌ام، گفت نه. حق هم داشت. شاید هم نداشت. راستش نمی‌دانم، اما من زیاد گیر ندادم و به نظرش احترام گذاشتم. این یکی از بزرگ‌ترین درس‌های زندان است که یاد گرفته‌ام به نظر دیگران احترام بگذارم و لجاجت و سماجت بی‌خودی نکنم.»

محسن درباره آرزوهایش می‌گوید: «حقیقتش آرزوی بزرگی ندارم. دوست دارم اگر شد تشکیل خانواده بدهم. به فکر کار بهتر هم هستم. اگر پولم به اندازه کافی جمع شد، شاید مغازه‌ای خریدم البته نمی‌دانم چه شغلی را انتخاب کنم، می‌دانم گرفتن جواز آژانس خیلی سخت است، باید دنبال کارهای دیگر باشم از طرفی نمی‌خواهم سر خودم را زیاد شلوغ کنم. می‌خواهم به اندازه کافی برای تفریح، کتاب‌خواندن و رسیدن به خودم وقت داشته باشم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها