در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کنجکاویهای کودکانه خیلی وقتها دردسرساز میشود و اطفال برای شناخت اشیای پیرامونشان گاه به کارهایی دست میزنند که از عواقب و عوارض آن مطلع نیستند به همین دلیل همیشه به والدین توصیه میشود مراقب کودکان خود باشند تا خودشان را به خطر نیندازند. همچنین مکرر هشدار داده میشود اشیای خطرساز را از دسترس اطفال دور نگه دارند. باوجود همه خطرات، کوچولوها به محض اینکه چشم بزرگترشان را دور میبینند، ناخواسته با پای خودشان به استقبال مرگ میروند. این اتفاق برای محمد کوچولو نیز رخ داد.
عروسکی که جان داد
«روز حادثه به همسرم گفتم آماده شود تا به اتفاق او و پسرمان گشتی در شهر بزنیم. تا همسرم بیاید مشغول تمیز کردن ماشین شدم. محمد هم داخل ماشین بود و سرگرم بازی. کارم که تمام شد به دایی محمد که آنجا بود، گفتم من میروم لباس عوض کنم و چند دقیقه دیگر برمیگردم. تا بیایم حواست به محمد باشد.» اینها را احسان حیدری پدر بیست و شش ساله کودک دو ساله میگوید.
تا پدر بیاید، محمد هم برای خودش در ماشین آتش میسوزاند. وسطهای بازی چشمش به کلید بالابر شیشه ماشین افتاد. همانطور که روی صندلی ایستاده بود، کلید بالابر را فشار داد. شیشه آرام آرام بالا آمد تا رسید به بیخ گلوی نحیف محمد که از پنجره بیرون بود. شیشه دیگر جای بالا آمدن نداشت و در حالی که بیرحمانه گلوی پسرک را میفشرد، از حرکت ایستاد. محمد تلاش میکرد نفس بکشد، اما شیشه جایی برای ورود هوا به گلویش نگذاشته بود. آخرین تلاشهای کودکانهاش برای رهایی از شیشه مرگبار به نتیجه نرسید و خاموش و بیصدا تسلیم شد و سر کوچکش از میان شیشه ماشین آویزان ماند.
رهگذرانی که از کوچه عبور میکردند، سر بیحرکت و موهای پریشان محمد کوچولو را میدیدند و به هوای اینکه سر عروسکی از پنجره خودرو بیرون مانده، بیتفاوت از کنارش عبور میکردند. ادامه ماجرا را از زبان سحر حیدری مادر محمد بخوانید: «آماده که شدم از پله پایین آمدم تا همراه شوهر و پسرم بیرون برویم. همینطور که داشتم از پلهها پایین میآمدم دیدم کسی به احسان گفت سر بچهتان لای شیشه پنجره مانده است. با شنیدن این حرف دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. خیلی ترسیدم. همراه احسان به سمت ماشین دویدیم و دیدیم محمد از حال رفته بود و نفس نمیکشد. صورت کوچک و لبهایش کبود شده بود. از وحشت تمام بدنم میلرزید و به زور خودم را سرپا نگه داشته بودم.»
خون در رگهای پدر یخ بسته بود. با عجله به سمت خودرو دوید، کلید بالابر را زد تا شیشه پایین بیاید و سر محمد کوچولو آزاد شود. احسان و همسرش به سرعت سوار خودرو شدند و به سمت اورژانس حرکت کردند. مادر مثل ابر بهار اشک میریخت و پسرش را صدا میکرد اما جوابی نمیشنید. مادر میگوید: «در همان حال یکدفعه انگار که به من الهام شده باشد به پسرم تنفس مصنوعی دادم و چند بار با مشت به سینه محمد ضربه زدم. در فیلمها دیده بودم که هنرپیشهها چطور این کار را انجام میدهند. چند بار این کار را تکرار کردم و چند لحظه بعد محمد خرخری کرد و دوباره از هوش رفت.»
فرشته نجات
پدر پایش را روی گاز گذاشته بود و با سرعت خیابانهای اصفهان را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشت. آنها دقایقی بعد به اورژانس رسیدند و مادر در حالی که محمد بیجانش را در آغوش گرفته بود، او را به امدادگران سپرد. امیر شاهمحمدی از تکنیسینهای حوادث و فوریتهای پزشکی استان اصفهان درباره روز حادثه توضیح میدهد: «بچه روی دستهای مادرش بود. لحظهای که او را آوردند یک کلمه را پشت سر هم تکرار میکردند و میگفتند.. شیشه... شیشه... شیشه.... خیلی مضطرب بودند و حرفهایشان قابل فهم نبود. تنها کاری که میتوانستیم بکنیم حدس زدن بود تا ببینیم چه اتفاقی برای بچهشان افتاده است. فکر کردیم بچه یا شیشه که نوعی ماده مخدر است خورده، یا خورده شیشه بلعیده است. به هر چیزی فکر میکردیم جز اینکه سرش لای شیشه پنجره خودرو مانده باشد. فشاری که شیشه خودرو به گردن بچه وارد کرده، بهقدری شدید بود که ردش روی گردن پسرک دیده میشد. وقتی متوجه شدیم سر بچه لای شیشه مانده اولین کاری که کردیم این بود که راههای تنفسی را بررسی و بعد شروع به احیاء کردیم.»
مادر محمد و خالهاش که از راه رسیده بود، ضجهکنان به سر و صورتشان میزدند. حال هرکسی از دیدن آن وضع منقلب میشد. نالههای جگرخراش مادر و خاله لحظهای قطع نمیشد و مدام نام خدا را فریاد میزدند.
شاهمحمدی میگوید: «زمان زیادی گذشته بود و بچه را خیلی دیر به ما رسانده بودند. سرش بین 20 تا 25 دقیقه لای شیشه پنجره مانده و تنفس و نبضش بهطور کامل از بین رفته بود. زمان طلایی برای برگرداندن محمد عملا از دست رفته بود و میشد کودک را مرده محسوب کرد. هرچند امیدی نداشتم اما دست به کار شدم و سعی کردم بچه را دوباره احیاء کنم. بدون از دست دادن حتی لحظهای تمام مدت قلب و قفسه سینه پسرک را ماساژ و تنفس مصنوعی به او میدادم.»
هر کسی بود بعد از 20 دقیقه تلاش، دست از کار میکشید و مرگ کودک را اعلام میکرد اما شاهمحمدی نمیخواست تسلیم شود. مادر و خاله همچنان گریه میکردند و محمد را صدا میزدند. در آن شرایط پراضطراب شاهمحمدی انگار چیزی نمیشنید و تمام هوش و حواسش به قلب محمد بود. عرق از سر و رویش سرازیر شده بود. تمام کسانی که شاهد حادثه بودند از دیدن ضجههای جگرسوز مادر و خاله محمد که تقریبا بی هوش روی تخت افتاده بود، بشدت منقلب شده بودند و گریه میکردند. هوشنگ افشاری همکار شاهمحمدی هم دست کمی از بقیه نداشت و اشک میریخت. تلاشهای بیوقفه امدادگر وظیفهشناس بالاخره به ثمر نشست و قلب از کار افتاده محمد دوباره به تپش افتاد و نبضش برگشت. پسرک جیغی کشید و گریه کرد. چیزی نمانده بود قلب مادر از شنیدن دوباره صدای پسر نازنیناش از حرکت بایستد. همانطور که خدا را شکر میکرد زانو زد و با گریه از شاهمحمدی به خاطر نجات جان پسرش تشکر کرد.
مغز محمد نزدیک به 30 دقیقه از اکسیژن محروم مانده بود و همین مساله ممکن بود جانش را دوباره به خطر بیندازد. پدر میگوید: «دکتر گفت محمد باید چند ساعتی در بیمارستان بستری شود تا عملکرد مغزش به حالت طبیعی برگردد. دکتر برایمان توضیح داد باید به مغز پسرم اکسیژن تزریق کنند تا فشار خون در مغزش به حالت طبیعی برگردد. به توصیه پزشک، محمد را بستری کردیم و چند آزمایش هم از او گرفتند.» اما مادر از پدر بیقرارتر بود. سحر میگوید: «خیلی ناراحت بودم و مدام از دکتر محمد میپرسیدم حالش چطور است اما دکتر اصلا جوابم را نمیداد. آنقدر سوال کردم که نزدیک بود از بخش بیرونم کند. گفت خانم برو بیرون باید به بچه اکسیژن بدهیم. این جمله را که گفت بیشتر ترسیدم. نمیتوانستم بیرون باشم و منتظر بمانم ببینم دکتر بالاخره کی به حرف میآید. آنقدر پیگیر شدم و دکتر را سوال پیچ کردم که کلافه شد و گفت خانم اجازه بدهید کارمان را انجام بدهیم. نگران و آشفته بودم. یکی از پرستاران دلداریام میداد و میگفت نگران نباش. حتی پزشکان هم نمیدانستند بعد از تزریق اکسیژن به پسرم چه اتفاقی قرار است بیفتد. وضعش مبهم بود و نگران بودند آسیبی به مغزش وارد شده باشد اما ساعت 9 شب بالاخره پزشکان گفتند مشکل خاصی نیست و میتوانیم پسرم را به خانه برگردانیم.»
هدیه بزرگ
احسان و سحر بزرگترین هدیه زندگیشان را با زنده ماندن پسرشان از خدا گرفتند. مادر میگوید: «باور کنید خیلی ترسیده بودم و فکر نمیکردم پسرم زنده بماند. از وقتی این اتفاق برای پسرم افتاده دیگر او را تنها نمیگذارم. به پدر و مادرها هم توصیه میکنم همیشه و در هرحال مراقب آنها باشند و تحت هیچ شرایطی آنها را لحظهای به حال خودشان نگذارند. چون حادثه خبر نمیکند.» شاهمحمدی نیز به خانوادهها توصیه میکند در صورت بروز چنین اتفاقات ناگواری از اتلاف وقت خودداری کنند و مصدوم را به سرعت به مرکز درمانی انتقال بدهند زیرا در اینگونه حوادث حتی ثانیهها هم اهمیت دارد و ممکن است به قیمت جان مصدوم تمام شود.
لیلا حسینزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: