در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

بگذریم، این روزها نمیدانیم چه مرگمان شده که مدام غافلگیر میشویم. مرغ گران میشود ما غافلگیر میشویم، ارز مرجع ـ از این کلمه ارز مرجع خیلی خوشمان میآید، خیلی کلاس دارد ـ کالاهای اساسی قطع میشود ما غافلگیر میشویم، خلاصه ما هی غافلگیر میشویم و کسی نیست که بگوید مرد حسابی تو سر پیازی، ته پیازی که این همه غافلگیر میشوی. فرصت بده تا آنهایی که باید غافلگیر شوند سر فرصت و با خیال راحت غافلگیر شوند تا شاید یک خاکی بر سر این اوضاع ریختند.
اما ما ول کن قضیه نبودیم و در این غافلگیریهای پیدرپی و در این برهه حساس زمانی، مدام فکر کردنمان گرفته بود! ـ آن هم داخل اتوبوس! ـ تا بالاخره به ذهن مبارکمان رسید که شاید یکی از دلایل مهم بروز این نابسامانیها انتخاب مدیرانی کمتوان و... خلاصه در همین فکرها بودیم که یکهو پیرمردی که کنار ما نشسته بود بیمقدمه فرمود: «خاک بر سرت!» ـ قدیما پیرها مودبتر بودند، نه؟ ـ بعد فرمودند: «پسرجان داخل اتوبوس بلند بلند فکر نکن» و در ادامه فرمودند: «نقل میکنند در سرزمینی بسیار دور جوانی بود که بتازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود، مدیرعامل قبلی به شیوه تمام مدیران گذشته آن شرکت جلسه خصوصی با مدیرعامل جدید برگزار کرد و سه پاکت نامه که روی آنها شمارههای 1، 2 و 3 نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که قادر به حل آن نبودی این پاکتها را به ترتیب شماره باز کن و به نوشتههای داخل آن عمل کن» چند ماه بعد میزان فروش شرکت بشدت کاهش پیدا کرد.
مدیرعامل جوان که به دردسر افتاده بود، در اوج ناامیدی به سراغ پاکتها رفت و نامه شماره 1 را باز کرد، داخل آن نوشته شده بود: «همه تقصیرات را گردن مدیرعامل قبلی بینداز.» مرد جوان یک نشست خبری برگزار کرد و در حضور همه تمام مشکلات شرکت را ناشی از سوءمدیریت مدیرعامل قبلی دانست.
این نشست باعث شد میزان فروش شرکت افزایش نسبی پیدا کند،چند ماه بعد دوباره شرکت دچار افت فروش شد، این بار مدیرعامل با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت بیدرنگ سراغ پاکت دوم رفت و متن نامه آن را خواند که: «تغییر ساختار بده و چند نفر را اخراج کن».
مرد جوان طرح جدیدی برای تغییر ساختار شرکت آماده کردوبا اجرای آن مشکلات تا حدود زیادی فروکش کرد، اما چند ماه بعد دوبار مشکلات شروع شد و مدیرعامل جوان ناگزیر به سراغ آخرین پاکت رفت، اما داخل پاکت آخر نوشته شده بود: «سه پاکت نامه آماده کن» اتوبوس به ایستگاه آخر رسید، خواستیم پیاده شویم که پیرمرد رو کرد به ما و گفت: «فهمیدی پسرجان؟»... همین!
مهیار عربی - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: