برای رفتن به حرم حضرت سکینه از مگسک آنها میگذریم. از تونلی که به سرداب میرسد و خیلی خیلی تنگ و تاریک است. سر تصویربردارم میخورد به سقف تونل. نالهای میکند و بعدا میبینیم شکسته. تا از تونل بیرون میآییم صدای ویز ویز گلولهها یک کاری میکند سر شکستهاش یادش برود.
با مصیبت میرسیم به سرداب حرم حضرت سکینه. حس غریبی دارد این غربت.
اجازه نمیدهند به حرم برویم. ارتشیها میگویند همینجا. بالاتر نمیشود رفت. صدای گلولهها در محیط بسته سرداب میپیچد و هر بار میخواهم پلاتو بدهم، روی ویبره میروم. چند بار پلاتو را تکرار میکنم... مرتضی در سیاهی سرداب مثل آدمهای مسخ جلو میرود و گم میشود.
یکهو دود عجیبی سرداب را پر میکند. انگار شورشیها که فقط چند متر با ما فاصله دارند یک غلطی کرده باشند. مرتضی دوربین به دست میآید و سرفه میکند. راهنمای ما میگوید سریع برگردیم. نمیفهمیم با چه سرعتی از تونلها گذشتیم. مرتضی میگوید شیمیایی شدهایم... هی میگویم توهم زدی و هی با هم تا صبح مینشینیم پای گوگل. هی سرچ میکنیم عوارض اولیه شیمیایی شدن چه شکلی است. در تمام عمرم هیچ چیزی را مثل این با دقت سرچ نکرده بودم، ما واقعا شیمیایی شدیم؟
کامران نجفزاده
خبرنگار واحد مرکزی خبر
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)