عید است ...

عید است و باید از نفس گل مدد گرفت از نغمه‌های قدسی بلبل مدد گرفت عید است و می‌وزد نفس روشن بهار جاریست آب و آینه از دامن بهار
کد خبر: ۵۵۰۵۲۸

عید است. بهار در سرشاخه‌ها قدم می‌زند، درختان پیراهن عریانی‌شان را به باد سپرده‌اند تا ببرد به جلگه‌های پایین‌دست، تا علفزارها ترانه‌های فراموش شده‌شان را زمزمه کنند.

عید است. در دل هر درخت قند آب می‌شود. حالا آسمان با بهانه شبنم در رگ برگ‌های درختان قدم می‌زند. باید کسی باشد مرا به درختان، به شکوفه ها، به بهار معرفی کند. کسی که دو قدم از خودش جلوتر راه می‌رود کسی که:

به دنبالش تمام کوچه‌ها را

دلم از من جلوتر راه می‌رفت

عید است این را از آفتابی که گرم می‌تابد، از زمینی که رخوت از سر و کولش بالا می‌رود، از پرندگانی که یادشان آمده پرواز آرزوی قشنگی است و باید از خود بدوند تا آسمان، می‌شود فهمید، عید است:

باید کنار پنجره رفت و سپید شد

باید به بام عشق برآمد، شهید شد

عید در دو قدمی ما راه می‌رود و ما عاشق از آنیم که در این نقطه جغرافیا تاریخ را از یاد ببریم. یادمان برود که باید عاشق باشیم که باید از خودمان بدویم تا چشمه‌هایی که راه دشت را نشانمان می‌دهند، تا چشم‌هایی که از شکار آهو بازگشته‌اند. باید پر بکشیم تا آسمانی که به احترام پرنده و پرواز رد پای هیچ « نعره سنگی» را به یادگار نگه نمی‌دارد.

عید است. « رخت‌های کهنه را بکنیم». در جایی خواندم که «آب در یک قدمی است». اصلا باید از دلمان شروع کنیم. آیین گناه سوزان را جدی‌تر بگیریم. بگذارید این بار چهارشنبه‌سوری را با گناه‌سوزی خودمان شروع کنیم.

عشق آتش است آتش، عقل هیزم است هیزم

آتش آورید آتش، هیزم آورید هیزم

عید است چه فرق می‌کند پیر باشیم یا جوان، عشق که آتش روشن کند پیر و جوان «زردی من از تو» می‌گویند و گناه‌های روزمره خود را به آتش می‌ریزند تا پاک، تا زلال به استقبال عیدی بروند که هفت‌سین را به جای هفت‌خوان طی می‌کند.

عید با رخت‌های تازه‌اش می‌آید، می‌نشیند کنار سفره مادربزرگ که حالا با هفت‌سین تاریخی‌اش تنها شش صلوات فاصله دارد. حالا پدربزرگ در حالی که آب وضو در محاسن سپیدش برق می‌زند زیر لب نیت می‌کند، حافظ را می‌گشاید و بلندبلند می​خواند، مادربزرگ جارو دستی‌اش را به گوشه اتاق تکیه می‌دهد:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند​، چنین نیز هم نخواهد ماند

حالا مادربزرگ لبخند می‌زند، پدربزرگ دستی به محاسن سپیدش می‌کشد و زمزمه می​کند: یا مقلب القلوب​...

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها