سرباز، گوشش پر است از همه این داستان‌ها

می‌ایستد، انگار ترمز را ناخواسته فشار داده و حالا دارد به خودش بد و بیراه می‌گوید که چرا ایستادم. آدرس می‌دهم و سوار می‌شوم، با مکث دنده می‌چاقد و راه می‌افتد... .
کد خبر: ۵۴۷۵۴۴

عجله دارد، انگار می‌خواهد زودتر از دست مسافر ناخوانده‌اش خلاص شود، برای این‌که سر حرف را باز کنم می‌پرسم: «چرا ماسک زدی؟!» با تعجب می‌گوید: «ها؟!» تکرار می‌کنم: «واسه چی ماسک زدی؟!» می‌گوید: «آلودگی هوا...» و سرش را طوری برمی‌گرداند که دوست ندارم حرف بزنم، می‌پرسم: «تاثیر داره؟!» سرش را به چپ کج می‌کند و همزمان شانه‌هایش را بالا می‌کشد که چه می‌دانم! توی دلم بهش می‌گویم گوشت تلخ...

دوتا چهارراه آن طرف‌تر پشت چراغ، سربازی به طرفمان می‌آید و سوئیچ اش را برمی‌دارد، انگار حواسش نیست و یهو چرتش پاره می‌شود: «جناب سروان، وایسا یه دیقه! موتور مال من نیست، باور کن کار فوری داشتم، به اباالفضل نون زن و بچم و درمیارم!»

سرباز هم که گوشش پر است از همه این داستان‌ها. پیاده می‌شوم، کلافه است. دست می‌کنم توی جیبم و یک اسکناس هزاری کهنه از لای دو هزارتومنی‌ها بیرون می‌آورم و بهش می‌دهم و این دفعه با دقت بیشتر وراندازش می‌کنم، کاپشن مشکی دو لایه، پولیور بافتنی، شلوار مخمل کبریتی، یک کلاه‌ایمنی سیاه نیمه که مثل «پت پست‌چی»اش می‌کند و یک ماسک بهداشتی چرک هم زده است به صورتش. پول را می‌قاپد و رویش را می‌کند سمت دیگر و موتورش را با دست هل می‌دهد سمت کفی. چشم‌های آشنایش را ول می‌کنم و می‌روم آن طرف چهارراه تا موتورسیکلت دیگری دست و پا کنم.

مرتضی درخشان ‌/‌ روزنامه نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها