برنامه‌سازی به کمک موتورسوار مسافرکش

سال‌ها بود سوار موتور نشده بودم. تقریبا از ده سالگی عاشق موتور‌سواری بودم. همیشه هم یواشکی این کار را می‌کردم تا این‌که سال آخر دبیرستان یک قطع نخاعی دیدم که در تصادف موتور ستون فقراتش شکسته بود و از ترس، برای همیشه موتورسواری را کنار گذاشتم. اما چند ماه پیش بود که برای ضبط گزارشی برای برنامه پایش، باید به بازار می‌رفتم. بچه‌ها جدا رفته بودند.
کد خبر: ۵۴۷۵۲۶

دیرم شده بود. می‌دانستم آنجا جای پارک پیدا نمی‌شود،‌ به همین دلیل با آژانس رفتم. با کمال تعجب دیدم نمی‌توان وارد خیابان ناصرخسرو شد. کل خیابان به سنگفرش و پیاده‌رو تبدیل شده بود. چاره‌ای نبود جز این‌که موتور بگیرم. خیلی تابلو شده بودم. همه نگاه می‌کردند، هرکسی هم که مرا ترک موتور می‌دید چیزی می‌گفت. از نگاه‌های مردم می‌شد فهمید که زیرلب چه می‌گویند. یعنی در واقع می‌شد حدس زد. البته از جایی به بعد این مسأله دیگر برایم اهمیتی نداشت، چرا که از وحشت نحوه رانندگی موتوری مسافرکش هاج و واج مانده بودم. ترجیح می‌دادم جلو و اطراف را نگاه نکنم. حسابی ترسیده بودم. بیشتر به رانندگی در پیست مسابقات موتورسیکلت شبیه بود. حتی پرهیجان‌تر! بقیه موتوری‌ها هم همان‌طور بودند، هرکسی هر طور که دلش می‌خواست رانندگی می‌کرد با هر سرعتی و با هر ویراژی. ولی به این هم عادت کردم. وقتی پیش بچه‌ها رسیدم، همه‌اش به این فکر می‌کردم که اگر این موتوری نبود من امروز اصلا به کارم نمی‌رسیدم. راستش بارها در برنامه‌هایم گفته بودم که پلیس باید بشدت با این کار برخورد کند و از این طور حرف‌های اصطلاحا «گنده گنده»! اما آنجا احساس کردم همه چیز همیشه آن‌طور که ما فکر می‌کنیم نیست. بعدش هم یاد این افتادم که راستی اگر آنها را جمع کنند، تکلیف روزی خانواده‌هایشان چه می‌شود. مسافرها در ترافیک و معابر غیرقابل عبور تهران چه می‌کنند و خیلی چیزهای دیگر، اما به هر حال قانون و ایمنی هم چیزی نیست که بتوان نادیده‌اش گرفت. بعدش هم همه چیز یادم رفت. درگیر گزارش شدم!

مرتضی حیدری ‌/‌ مجری تلویزیون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها