دزد تخم‌مرغ

کد خبر: ۵۲۴۰۱۲

پیرزن خیلی ناراحت شد و سریع سراغ نوه‌اش، تقی رفت و گفت: پسرک بد برای چی و به چه اجازه‌ای رفتی تخم‌مرغ‌ها را دزدیدی! اصلا کارت خوب نیست. تقی که خیلی ناراحت شده بود، زد زیر گریه و گفت: مامان بزرگ! من تخم‌مرغ‌ها را بر نداشتم. این کار من نبود اشتباه می‌کنید. مادربزرگ گفت: غیر از من و تو کس دیگری نیست، حالا این بار می‌بخشمت، ولی دیگر تکرار نشود. فردای آن روز صبح پیرزن سراغ مرغ و خروس‌هایش رفت و دوباره شاهد صحنه بدی بود. این بار تخم‌مرغ‌هایش دزدیده شده بود و چند تا از مرغ و خروس‌هایش هم نبود.

پیرزن جیغی کشید و دوباره نوه‌اش را تنبیه کرد و گفت: چه بلایی سر مرغ و خروس‌ها آوردی؟ تو مگه به من قول ندادی که کاری به کار مرغ و خروس‌های من نداشته باشی؟

تقی گفت: مامان بزرگ باور کن کار من نیست. مادربزرگ باور نکرد، بنابراین تقی با خودش اندیشید تا چاره‌ای بیابد. آن شب وقتی مادربزرگ خوابید، تقی بلند شد و لباس‌هایش را پوشید و به سمت مرغداری رفت و گوشه‌ای نشست و منتظر شد تا دزد مرغ‌ها را بگیرد، اما خبری نشد و همان جا خوابش برد.

صبح تقی با بد اخلاقی‌های مادربزرگ از خواب بلند شد که مرتب می‌گفت: ای دزد بدجنس، دیدی کار خودت بود. تقی همان طور که گوشش در دستان مادربزرگ بود و او را به سمت اتاق می‌برد، گریه می‌کرد و قسم می‌خورد و می‌گفت: من نبودم. من می‌خواستم دزد واقعی را بگیرم... مادربزرگ... .

اما مادربزرگ گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود. همان شب تقی دوباره نصف شب بلند شد ویک پتو برداشت و
بر سرش کشید و وارد مرغداری شد و منتظر نشست. ناگهان با سر و صدایی بیدار شد و به اطراف نگاه کرد؛ یکدفعه یک روباه قرمز را دید که یواشکی داخل مرغداری شد و یکراست به سمت مرغ‌ها رفت و یک مرغ را هم به دندان گرفت تا برود، اما تقی با یک چوب بر پوزه‌اش کوبید. لاشه مرغ بر زمین افتاد ولی روباه فرار کرد. مادربزرگ که از سر و صدا بیدار شده بود و شاهد این صحنه بود، از این که با تقی بد رفتار کرده بود، خیلی ناراحت و پشیمان بود. پسرک را در آغوش گرفت و از قضاوتی که کرده بود، عذرخواهی کرد. تقی گفت: مادربزرگ چنان بر سر روباه​ کوبیدم که فکر نکنم دیگر این اطراف پیدایش شود. مادربزرگ گفت: تقی‌جان فردا شب می‌دانی چه شبی است؟ تقی گفت: نه چه خبر است ؟ مادربزرگ گفت: شب یلداست و من به همه بچه‌ها گفته​ام بیایند اینجا تا این شب طولانی را با هم جشن بگیریم.

تقی با خوشحالی گفت: پیدا شدن دزد مرغ‌ها هم هدیه شب یلدای من است و من از این که شما متوجه شدید من پسر بدی نیستم، خیلی خوشحالم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها