پیرزن خیلی ناراحت شد و سریع سراغ نوهاش، تقی رفت و گفت: پسرک بد برای چی و به چه اجازهای رفتی تخممرغها را دزدیدی! اصلا کارت خوب نیست. تقی که خیلی ناراحت شده بود، زد زیر گریه و گفت: مامان بزرگ! من تخممرغها را بر نداشتم. این کار من نبود اشتباه میکنید. مادربزرگ گفت: غیر از من و تو کس دیگری نیست، حالا این بار میبخشمت، ولی دیگر تکرار نشود. فردای آن روز صبح پیرزن سراغ مرغ و خروسهایش رفت و دوباره شاهد صحنه بدی بود. این بار تخممرغهایش دزدیده شده بود و چند تا از مرغ و خروسهایش هم نبود.
پیرزن جیغی کشید و دوباره نوهاش را تنبیه کرد و گفت: چه بلایی سر مرغ و خروسها آوردی؟ تو مگه به من قول ندادی که کاری به کار مرغ و خروسهای من نداشته باشی؟
تقی گفت: مامان بزرگ باور کن کار من نیست. مادربزرگ باور نکرد، بنابراین تقی با خودش اندیشید تا چارهای بیابد. آن شب وقتی مادربزرگ خوابید، تقی بلند شد و لباسهایش را پوشید و به سمت مرغداری رفت و گوشهای نشست و منتظر شد تا دزد مرغها را بگیرد، اما خبری نشد و همان جا خوابش برد.
صبح تقی با بد اخلاقیهای مادربزرگ از خواب بلند شد که مرتب میگفت: ای دزد بدجنس، دیدی کار خودت بود. تقی همان طور که گوشش در دستان مادربزرگ بود و او را به سمت اتاق میبرد، گریه میکرد و قسم میخورد و میگفت: من نبودم. من میخواستم دزد واقعی را بگیرم... مادربزرگ... .
اما مادربزرگ گوشش بدهکار این حرفها نبود. همان شب تقی دوباره نصف شب بلند شد ویک پتو برداشت و
بر سرش کشید و وارد مرغداری شد و منتظر نشست. ناگهان با سر و صدایی بیدار شد و به اطراف نگاه کرد؛ یکدفعه یک روباه قرمز را دید که یواشکی داخل مرغداری شد و یکراست به سمت مرغها رفت و یک مرغ را هم به دندان گرفت تا برود، اما تقی با یک چوب بر پوزهاش کوبید. لاشه مرغ بر زمین افتاد ولی روباه فرار کرد. مادربزرگ که از سر و صدا بیدار شده بود و شاهد این صحنه بود، از این که با تقی بد رفتار کرده بود، خیلی ناراحت و پشیمان بود. پسرک را در آغوش گرفت و از قضاوتی که کرده بود، عذرخواهی کرد. تقی گفت: مادربزرگ چنان بر سر روباه کوبیدم که فکر نکنم دیگر این اطراف پیدایش شود. مادربزرگ گفت: تقیجان فردا شب میدانی چه شبی است؟ تقی گفت: نه چه خبر است ؟ مادربزرگ گفت: شب یلداست و من به همه بچهها گفتهام بیایند اینجا تا این شب طولانی را با هم جشن بگیریم.
تقی با خوشحالی گفت: پیدا شدن دزد مرغها هم هدیه شب یلدای من است و من از این که شما متوجه شدید من پسر بدی نیستم، خیلی خوشحالم.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد