آخر شب پتو را برداشتم و از ساختمان زدم بیرون. حوصله ی شلوغی را نداشتم. دلم می خواست گوشه ای دنج و ساکت گیر بیاورم و بخوابم. ذهنم درگیر اتفاقات صبح تا حالا بود. راه افتادم طرف میدان صبحگاه دوکوهه. با خودم گفتم اینجا توی هوای آزاد، هم خلوت است و هم آرامش بیشتری دارد.
گوشه ی زمین صبحگاه پتویم را پهن کردم و ِول شدم. نسیم خنکی می وزید. خیلی خسته بودم. چشمهایم به آسمان افتاد. آسمان ستاره های زیبایی داشت. نمی دانم چقدر خوابیدم که حس کردم صدای ناله و زمزمه می آید. غلتی زدم و پتو را روی سرم کشیدم. فکر کردم خواب میبینم. اما صدای زمزمه همچنان می آمد. سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهی به اطراف انداختم. تکان نخوردم. فقط چشم برگرداندم.
سه نفر کنار هم نشسته بودند و زمزمه می کردند. به صدا و قیافه ی آنها دقت کردم. باورم نمی شد. یک دفعه مثل اینکه آب یخ روی سرم ریختند. درست دیده بودم. حاج احمد متوسلیان، حاج محمد ابراهیم همت و احمد بابایی بودند. داشتند مناجات می خواندند؛ یعنی حاج احمد می خواند، همت و بابایی گریه می کردند. اینها هم ستاره های زیبای زمین بودند. لبم را گزیدم و با خودم گفتم: خاک بر سرت! یاد صبح افتادم که برخورد خوبی با آنها نداشتیم. از خودم خجالت کشیدم.
صدای العفو العفو و هق هق گریه ی آنها اشکم را درآورده بود. تکان نمی خوردم که نفهمند آنجا هستم. نزدیک اذان صبح بلند شدند و رفتند و من تازه فرصت کردم بنشینم و آزادانه گریه کنم...(نوید شاهد)
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد