کارآگاه نمیخواست پرونده را قبول کند چون جنازه را از نزدیک و در محل قتل ندیده و بررسیهای اولیه را خودش انجام نداده بود. با اینکه اعتقاد داشت تمام همکارانش در اداره مبارزه با قتل با کارشان بخوبی آشنا هستند و تمام فوت و فنها را میدانند ولی فکر میکرد دست گرفتن پرونده افسری دیگر آن هم از میانه راه چندان منطقی نیست. البته همکار مصدومش اصلا فرصتی برای تحقیق به دست نیاورده و پرونده به همان گزارش اولیه صحنه جرم خلاصه شده بود.
مقتول مردی 68 ساله و متمول بود که در آپارتمانی در بلوار فرحزادی زندگی میکرد و همسایگانش توضیح داده بودند که همسر بکتاش چهار سال قبل فوت شده و پیرمرد از آن زمان تنها زندگی میکرده چون تنها بچهاش در شیکاگو دندانپزشکی میخواند و دیر به دیر فرصت میکرد سفری کوتاه به ایران داشته باشد شاید درمدت چهار سال فقط دو یا حداکثر سه بار آمده بود.
بکتاش دوست و رفیق زیادی نداشت فقط چند مرد هم سن و سال خودش بودند که هر از گاهی دور هم جمع میشدند و البته بنا به ادعای یکی از همسایگان مشروب میخوردند.
در گزارش صحنه قتل هم کشف چند نوع مشروب الکلی و یک لیوان نیمه پر قید شده بود. بکتاش به غیر از دوستانش با مردی جوان به نام ارسلان نیز در ارتباط بود. ظاهرا ارسلان نقش راننده و مباشر او را بهعهده داشت.
اسناد کشف شده در خانه مقتول حکایت از آن داشت که پیرمرد چهار باب مغازه در میدان خراسان و ده دستگاه آپارتمان در خیابانهای دیباجی و توانیر اجاره داده بود و هر ماه پولش را که رقم کلانی میشد دریافت میکرد و مبلغی از آن را به دلار تبدیل میکرد و برای پسرش میفرستاد. البته این تمام دارایی بکتاش نبود. او مقدار زیادی طلا و سکه در خانه داشت اما به پولهای نقد و به اموال قیمتی منزل دست زده نشده بود. اصلا به نظر میرسید قاتل سعی نکرده خانه را جستجو کند.
نکتهای که بیش از همه توجه شهاب را برانگیخت امضایی بود که روی دیوار خانه بکتاش دیده شده بود. ظاهرا قاتل نوشته بود: این مرد به سزای عملش رسید و بعد امضا کرده بود. سرگرد عکس امضا را دید. امضا پرخط و گرهی بود و او این طور استنباط کرد که کار یک مرد است مگر اینکه قاتل از جمله زنانی باشد که با سند و چک سروکار دارد. چون معمولا زنان به خاطر نداشتن کارهای اداری و مالی گسترده و حساس امضاهای سادهتری انتخاب میکنند.
البته نحوه قتل به گونهای بود که نمیشد به صراحت آن را به یک مرد یا یک زن نسبت داد. فرد ناشناس قطعا از پیش، بکتاش را میشناخته و به واسطه همین دوستی و آشنایی وارد خانه او شده و سپس دریک لحظه پیرمرد را غافلگیر کرده و با چاقو از پشت به او سه ضربه زده بود.آلت قتاله در محل حادثه کشف نشده بود. این نکته و جمله روی دیوار گواهی میداد قتل با برنامهریزی قبلی صورت گرفته و عامل جنایت در لحظه ارتکاب جرم کاملا بر خودش مسلط بوده و میدانسته چه کار میکند.
شهاب خودش باید خانه بکتاش را میدید. به ستوان ظهوری دستور داد مقدمات این کار را فراهم کند.دو همکار دو ساعت بعد راهی بلوار فرحزادی شدند و پس از ورود به خانه به جستجو پرداختند اما سرنخی به دست نیاوردند. گزارش اولیه دقیق تنظیم شده و اگر هم چیزی از قلم افتاده بود دیگر آثار آن محو شده و نمیشد تشخیصاش داد.
اولین و ضروریترین کار، بازجویی از ارسلان بود، شهاب او را به عنوان اولین مظنون پرونده میشناخت زیرا به خانه صاحبکارش رفت و آمد داشت و همکاری آن دو میتوانست به ایجاد تنش و در نهایت کینه و انتقامگیری منجر شود.
شماره تماس و نشانی خانه ارسلان و همچنین سایر دوستان و آشنایان مقتول پیش از این از دفترچه تلفن و گوشی همراه او استخراج و در پرونده ثبت شده بود برای همین ستوان کار سختی پیش رو نداشت و تلفنی مباشر را احضار کرد.
همان روز عصر اولین جلسه بازجویی برگزار شد و ارسلان ضمن انکار اتهام قتل توضیحاتی درباره صاحبکارش داد و گفت هرگز با او دچار اختلاف نشده بود: بکتاش هوای من را داشت و اصلا مرد ناخنخشکی نبود. زندگیام را تامین میکرد من هم کارهایش را دقیق و مرتب انجام میدادم. او کاملا به من اعتماد داشت چون همیشه من اجارهها را جمع میکردم و چکها را میدادم.
خودم هم برای پسرش دلار میخریدم و میفرستادم. دلیلی نداشت بخواهم او را بکشم. با مرگ بکتاش من هم زندگیام نابود شد چون دیگر نمیتوانم شغلی به این راحتی و با چنین درآمدی بهدست بیاورم.
این حرفها هیچکدام نمیتوانست دلیلی بر بیگناهی ارسلان باشد اما کارآگاه به مظنون اجازه داد هرچه میخواهد بگوید و خودش را تخلیه کند. ارسلان علاوه برای تمام ادعاهایی که کذب یا صحتش هنوز برای دو همکار پوشیده بود، برگ برنده دیگری هم در دست داشت: بکتاش معمولا هوا که سرد میشد دو ماهی را میرفت اهواز. آنجا خانه بزرگی دارد. من زمان قتل اهواز بودم تا خانه را مرتب کنم. هم بلیت هواپیمای خودم هست و هم بلیتهایی که برای بکتاش خریده بودم.
در اهواز هر سه روز را خانه خود بکتاش بودم برای همین مدرک و شاهد معتبر ندارم اما هر سال قبل از سفر، بکتاش مستخدم میگیرد تا دو ماه کارهایش را انجام بدهد. این دفعه هم پسر جوانی را برای این کار پیدا کردم چون بکتاش از مستخدم سال پیش راضی نبود. آن پسر هم میتواند شهادت بدهد.
ارسلان اسم، شماره تلفن، نشانی خانه و کپی کارت ملی مستخدم را همراه داشت و به شهاب داد و گفت بلیتها هم در خانهاش است که اگر ضرورت دارد حاضر است همین الان تحتالحفظ برود و آنها را بیاورد.
شهاب با این پیشنهاد موافق بود برای همین سربازی را با مظنون روانه کرد. آنها دو ساعت بعد برگشتند و مباشر توانست برگ دیگری را دال بر بیگناهیاش خودش به پرونده اضافه کند.
اما کارآگاه هنوز کاملا قانع نشده بود. قبلا پروندهای داشت که قاتل ظاهرا به سفر رفته بود اما در روز قتل مخفیانه به تهران برگشته، جنایت را انجام داده و دوباره به شهر دیگری سفر کرده بود تا بتواند بعدا برای خودش مدرک رو کند. سرگرد به ارسلان گفت: کارکرد همه حسابهای بانکیات را میخواهم.
او معمولا برای چنین تحقیقاتی از خود مظنون کمک نمیگرفت و راه قضایی را به صورت مخفیانه دنبال میکرد اما این دفعه ترجیح داد ارسلان را در تمام مراحل تحقیق کنار خودش داشته باشد چون اگرچه نمیشد او را قطعا بیگناه خواند، احتمال دست نداشتنش در این جنایت زیاد بود. از طرفی شهاب نمیخواست فردی را بیدلیل بازداشت کند. در پرونده قبلی، شوهر مقتول را چند روز در بازداشتگاه نگه داشته بود و بابت این کارش احساس پشیمانی میکرد.
ارسلان با خواسته کارآگاه مخالفتی نکرد: امشب که چنین کاری مقدور نیست البته برای کارت عابربانکم میتوانم ولی برای حساب جاری باید تا فردا صبر کنید.
حالا اگر اجازه بدهید میروم اگر هم لازم است سند خانهام را آوردهام. شهاب گزارشی نوشت و مظنون را همراه ستوان ظهوری به دادسرای کشیک فرستاد تا بازپرس تصمیمگیری کند. بازپرس هم چون دلیلی برای بازداشت ارسلان وجود نداشت اجازه داد شب را در خانه خودش بماند. البته کارآگاه احتیاط را از یاد نبرد و گروهی را مامور کرد او را زیرنظر داشته باشند.
علیرضا رحیمینژاد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)