رقص مرگبار شن ها

شن ، بیابان ، توفان ، این همه آن چیزی است که اینجا می شود دید. اینجا قرقری است ، روستایی نیمه متروک در شمال زابل که روزگاری نه چندان دور سرسبز بر کنار هیرمند لمیده بود.
کد خبر: ۵۲۰۵۳

اما حالا اینجا به خاطره ای دور از آب و آبادانی شبیه است. بچه های قرقری حالا هر شب در رویاهایشان گاوهای سیستانی را به خواب می بینند که با پستانهای پرشیر به روستا باز می گردند و بلمهای شناور بر هیرمند پرسخاوت ، آن روزها که هنوز بوی آب و زندگی می داد و پدرانشان که هر شب با دست پر به خانه باز می گشتند، آنها 7 سالی می شود که هر شب این خواب را می بینند از همان سال که آسمان و آفتاب با هم از هیرمند قهر کردند.
آسمان آنقدر خسیس شد که دیگر نبارید و آفتاب آنقدر بر هیرمند تابید و تابید تا آن که در زیر آفتاب تفتیده شده و ماهی های زیبایش در آفتاب ورم کردند و بلمهایش در گل فرو رفتند و گل خاک و شن شد و در بادهای سیستان به رقص درآمد رقص مرگبار شنها.
امان ازتوفان و هر چه شن است ، و از تابش آفتاب و آسمان که خسیس شده است. زابل سرسبز که حالا مثل خوره ذهن این مردم را می خورد و می خراشد.

تاجران کوچک نفت
جاده سخت و کویری 210 کیلومتری زاهدان زابل که به آخر برسد، می رسی به زابل ، شهری در مرز افغانستان. فقر اینجا از همان ورودی شهر خودش را برهنه نشانت می دهد، با منظره ای سیاه از شلنگ و 20 لیتری های کثیف و تاجران کوچک نفت که در این هوای سرد صبح پاییز دنبال اتوبوس ها و ماشین های مسافرکش از این طرف به آن طرف می دوند.
بیشتر ایرانی اند و تعدادی هم افغان ، 9، 10 و 12 ساله شاید. حالا چند سالی است که دیگر زابل بدون توفان شن و بدون این تاجران کوچک نفت ، هیچ معنایی ندارد.
اینها نمادهای زابل شده اند در این سالهای خست آسمان و مرگ هیرمند، مثل برج آزادی ، برای تهران و یا سی و سه پل برای اصفهان.
تاجران کوچک نفت همیشه به جاده های شن گرفته چشم دوخته اند. از صبح زود تا نیمه شب ، در انتظار ماشینی که از زاهدان بیاید و بخواهد اندکی بنزین یا گازوییل باک خود را بفروشد.
طرف های معامله رانندگان اتوبوس ها و مسافرکش هایی هستند که گازوییل و یا بنزین اضافی باک و یا 20لیتری های جاسازی شده را اینجا تخلیه می کند و این بچه ها تند و فرز شلنگ می اندازند در باک و ظرف چند دقیقه 20لیتری ها پر می شود.
هر 20 لیتری گازوییل به قیمت 5300 تا 5500 تومان و بنزین 3 تا 4000 تومان بالاتر اینجا خرید و فروش می شود برای انتقال به افغانستان که قیمت ها در آنجا برخی مواقع تا 2 برابر هم می رسد.
این تجارت پرسودی است که باعث می شود در مسیر زاهدان به زابل اتوبوس های ولووی زیادی را ببینی که با کرایه هزار تومانی با یک یا 2 مسافر فاصله بیش از 200کیلومتری زاهدان زابل را طی می کنندتا بار اصلی شان یعنی گازوییل را به این شهر بیاورند، اگرچه خیلی از این ماشینها در پاسگاه کوله سنگی در مسیر زاهدان به زابل بازگردانده می شوند اما به هرحال قوانین نانوشته ای برای عبور وجود دارد.
گازوییل و بنزین اما بیش از همه توسط تویوتاهای تندرو به زابل آورده می شود که بین 60 تا 70 گالن 20 لیتری را در هر بار حمل می کنند و از جاده اصلی ای که زابل را به زاهدان می رساند به شیوه ای عجیب و غیر قابل باور از مسیری که از کنار پاسگاه کوله سنگی و تاسوکی می گذرد وارد زابل می شود.
این تویوتاها با نزدیک 1500 لیتر بنزین هر کدام حکم یک کامیون دینامیت را دارند که می تواند در برخورد با چند اتوبوس فاجعه ای غیرقابل باور را رقم بزند، درست مثل فاجعه چندماه قبل سوختن مسافران چند اتوبوس.

دوست محمد، عمق فاجعه
امروز از آن روزهای بدپیله است ، این را مردی که کنارم نشسته است می گوید، از خوش شانسی یا بدشانسی ام هوا بدجوری توفانی است.
توفان که تنوره می کشد شنها در هوا معلق می شوند و درست می آیند سمت چشمت و آن وقت است که نمی شود بیش از چند متر را دید. راننده می گوید: این که چیزی نیست اگر می خواهی طوفان شن ببینی ، باید بروی دوست محمد.
شهری کوچک و دورافتاده در شمال زابل و در کنار جسد هیرمند، درست بغل گوش افغانها و من می روم.
از زابل دور و دورتر می شوم توفان شن و خشکسالی بیشتر و بیشتر می شود و کم کم همان تک درختهایی که در زابل دیده بودم هم محو و محوتر می شوند و این یعنی این که دارم به قلب شن و خشکسالی نزدیکتر می شوم آنقدر نزدیک که صدای قلبش را از صدای وز وز برخورد باد با بدنه خودرو می شنوم.
پیری ،بخشدار میانکنگی اولین کسی است که در این شهر به دیدارش می روم ، او چند سالی است که از نزدیک شاهد رنج و بیچارگی این مردم بوده است ، دلش سفره ای است از خاطرات تلخی که در سال های خدمت در این جا شاهد بوده است ؛ می گوید: خیلی تلاش کرده ایم اما با امکانات اندک و وسعت فاجعه نمی شود معجزه کرد.
بخش تحت سرپرستی این بخشدار که برخلاف اسمش جوان است ، 312روستا دارد که 78 تای آن در معرض حرکت شنهای روان قرار گرفته و وضعیت 45 تا از آنها بحرانی است.
با ناراحتی می گوید می دانی بحران یعنی چه؛ یعنی این که صبح که از خواب بلند شوی جلوی در خانه آنقدر شن جمع شده باشد که نتوانی آن را بازکنی و از این بدتر آن که بفهمی تمام راههای روستایی بسته شده است در حالی که برای بچه آسمی و یا سل گرفته ات نه نانی در خانه داری و نه دارویی.
او می گوید: حداکثر کاری که می توانیم بکنیم این است که با 3 گروهی که در اختیار داریم و هر گروه شامل یک لودر و 2 کمپرسی است ، به روستاهای بحران زده برویم و شنها را جمع آوری کنیم.
اما مشکل اینجاست که یک طوفان شن دوباره همه شنها را بر می گرداند جای اولش.
او به عنوان نمونه روستای قرقری را مثال می زند که تاکنون از ابتدای سال دوبار شنهای آن تخلیه شده اما با وزش یک توفان سهمگین دوباره آنقدر شن در روستا جمع شده است که حالا خانواده ها در محاصره شن گیر کرده اند.
بخشدار جوان میانکنگی می گوید: بعضی وقتها آنقدر طوفان شدید می شود که خانواده ها حتی نمی توانند برای پخت نان ، تنها غذای روزانه شان از خانه بیرون بیایند و در این شرایط گروه های امداد هلال احمر مجبور هستند به سختی از راههای شن گرفته عبور کنند تا برای آنها نان و کنسرو ببرند.
پیری به من می گوید: اگر می خواهی عمق فاجعه را ببینی برو به طرف روستای قرقری و روستاهای اطراف آن مثل خمر، ده مرده ، سراوانی ، ملاعلی و... و ساوانی ،دهیار روستای خمر را همراهم می فرستد.
با دکتر احمدعلی دادخواهی ،پزشک و مسوول درمانگاه دوست محمد هم صحبت می کنم. او برایم از شیوع بیماری های تنفسی و قلبی در روستاها می گوید: اینجا خصوصا در زمان وزش بادهای 120 روزه که حالا دارد کم کم 200 روزه می شود،بیماری های تنفسی آسم و سل شایع می شود.
شیوع سل به حدی در منطقه زیاد است که زابل و خصوصا بخش میانکنگی رتبه اول سل را در ایران دارند و این یعنی فاجعه!
او می گوید: شیوع بیماری با توجه به سوءتغذیه و فقر شدیدی که بر منطقه حاکم است باعث می شود تا خصوصا کودکان و بزرگسالان بسادگی دچار بیماری شوند و به مراحل بحرانی برسند.
او بیش از همه از این مساله نگران است که بسیاری از خانواده ها به دلیل فقر بسیار زیادی که دارند تا زمانی که بیماری کودکشان به مراحل حاد نرسیده به پزشک مراجعه نمی کنند.
این پزشک به دفعات بیمارانی داشته که یک یا 2 ماه از شروع بیماری شان گذشته و زمانی که سوال کرده است چرا تاکنون کودکشان را به درمانگاه نیاورده اند، جواب شنیده است که پول ویزیت دکتر را ندارند.
دکتر دادخواهی می گوید: تازه پس از پرداخت هزینه های پزشک آنها باید هزینه های گران دارو را بپردازند که بسیاری از آنها قادر به پرداخت آن نیستند و این باعث می شود تا درمان آنها بدرستی انجام نشود.
او می گوید: هرچند وقت یک بار اخباری در مورد معالجه رایگان به گوش مردم می رسد و آن وقت مردم هجوم می آورند که به طور رایگان مراجعه شوند، اما زمانی که می فهمند چنین بودجه ای وجود ندارد، ناامید بازمی گردند.
او می گوید: بیماری های روانی هم در کنار بیماری های جسمی امان مردم را بریده است ؛ مردم آنقدر از نظر اقتصادی در مضیقه اند که عصبی شده اند.
حرفهای دکتر دادخواهی مرا یاد حرفهای نوروزی ، مسوول هلال احمر زابل می اندازد که قبلا با او مصاحبه کرده ام.
او در مورد شیوع بیماری های روانی در منطقه حتی معتقد بود که نیاز شدیدی به بیمارستان برای بیماران روانی وجود دارد.
او که به طور مستمر با مراجعانی که درخواست کمک دارند در ارتباط است ، می گوید: شیوع فقر باعث شده تا بسیاری از مردان از خجالت و شرمندگی ، خانواده هایشان را رها کنند و ما در هلال احمر روزانه 5 تا 6 مراجعه کننده داریم که شوهرانشان فرار کرده اند و رفته اند.
او ادامه می دهد: در سالهای گذشته خانواده ها با فروختن دامها و وسایل خانه شان ، زندگی شان را گذرانده اند، اما حالا دیگر وسیله ای برای فروختن نمانده است و این باعث شده است که آنها ناامیدانه فقط نفس بکشند.

قرقری ، نقطه صفر جهنم شن
توفان دوباره تنوره می کشد و سطح جاده را آنقدر شن گرفته است که پیدا کردن جاده مثل ساختن یک پازل است با چشم بسته و من با خودم فکر می کردم که راننده چشم بسته یا باز رانندگی کند، فرقی نمی کند؛ چون با این طوفان بیشتر از یک متر را نمی شود دید.
ساوانی در مسیر دوست محمد به قرقری با حسرت از روزهای آبی هیرمند برایم می گوید و از گرمشاد ، منطقه تفریحی زیبایی در کنار هیرمند که به خاطر ماهیها، پرندگان و طبیعت زیبایش مشهور بود و از خربزه های شیرین گرمشادی و با دست قایقهای بسیاری را نشانم می دهد که در کف هیرمند و یا بر روی سقف خانه ها جا خوش کرده اند، به امید روزی که آسمان دلش به رحم بیاید و باز هم ببارد.
برای رسیدن به قرقری باید از خمر، کلوخی شندول ، گله بچه ، ملادادی ، ملاعلی ، سراوانی ، تخت عدالت و کندوک و... بگذریم.
در مسیر با طوفان شن شدیدی که می وزد تنها سایه ای محو از خانه های گلی توسری خورده و کوچه هایی را می شود دید که از شن و ماسه پر شده اند و من از داخل ماشین بوی مرگ زندگی در این کوچه ها را بخوبی می فهمم.
در بعضی نقاط، کف هیرمند و جاده آنقدر به هم نزدیک می شوند که احساس می کنی هر لحظه ممکن است ماشین معلق بزند توی مسیل رودخانه ای که حالا آنقدر خشک و ترک خورده است که اصلا نمی شود باور کرد که اینجا روزی زندگی و آب جریان داشته است و تنها چیزی که می تواند آن را اثبات کند، 100 قایقی است که در روستای به گل که نه ، به خاک نشسته اند و تابلوهای شیلات که در کنار جاده می شود آنها را دید.
در مسیر پشت سر هم تویوتا و مینی بوس هایی از ما سبقت می گیرند که گازوئیل و بنزین و یا کپسول گاز می برند به سمت مرز افغانستان. آنها برای آن که بتوانند از دست ماموران فرار کنند همیشه خیلی تند رانندگی می کنند.
راننده به شوخی می گوید: یک گاز بدهیم ، افغانستان هستیم و ادامه می دهد: پشت این رودخانه کمی بالاتر افغانستان شروع می شود.
بعد با همان لحن تصریح می کند: این جاده تنگ و ترسناک مثلا جاده ترانزیتی ایران است به افغانستان. در مسیر حرکت در کنار جاده پشت سر هم لاشه های سوخته ماشین هایی را می بینیم که چیز زیادی از آنها باقی نمانده است.
در کنار هر ماشین سوخته ، تعدادی میله که رنگ آمیزیش به رنگ پرچم ایران است ، دیده می شود. با سوال از راهنما می فهمم که اینها باقیمانده ماشین های چتربازانی است که قصد فرار از دست ماموران را داشته اند و اما یا تصادف کرده و یا چپ شده اند و چون بار آنها بنزین و یا گازوییل بوده است ، پس از برخورد منفجر شده و سوخته اند. میله ها هم به یادبود آنهایی است که در این سوانح کشته شده اند.
لاشه های یک مینی بوس و یک تویوتا که از قرار معلوم کشته زیادی هم داشته اند. هرچند دقیقه یک بار کاروان های تویوتایی که کارشان قاچاق بنزین و گازوییل است با سرعت از مسیرهای فرعی می پیچند توی جاده اصلی.
هرجا که این ماشین ها می پیچند توی فرعی و یا از آنجا خارج می شوند کمی جلوتر از کنار یک پاسگاه نیروی انتظامی عبور می کنیم که در اطراف آن چند سرباز میخهایی را که به شکل کمربند به هم وصل شده اند را در وسط جاده قرار داده اند تا اگر چتربازی قصد فرار داشت ، مجبور به توقف شود؛ اما به هر حال مثل این که با تمام مشکلاتی که این مسیر دارد از رفتن در راههای فرعی و گیر کردن در ماسه زارها بی خطرتر است.
به قرقری که می رسیم دیگر ظهر شده است و آفتاب سوزان کویر مستقیم می تابد. طوفان شن انگار نمی خواهد به خواب نیمروزی برود و مدام شنها را از این سو به آن سو می برد.
اهالی می گویند: ظهر که می شود طوفان شدید و شدیدتر می شود و آن وقت است که دیگر حتی با چراغ روشن هم نمی شود راه را دید. ارتفاع شن در کوچه های روستای قرقری تا چند متر می رسد و در انتهای کوچه های بن بست جایی که شنها راه خروجی پیدا نکرده اند ارتفاع آن به سقف خانه ها رسیده است و این یعنی اتمام زندگی.
زنی که برای خرید نان ، تنها آذوقه مردم به تنها نانوایی روستا آمده است ، می گوید: بنویس اینجا همه چیز شن است ، نان مان را با شن می خوریم ، آب مان را با شن از گلویمان پایین می بریم ، با شن مریض می شویم و در شن دفن می شویم.
می گوید: توی روزنامه ات بنویس مردم دعا کنند تا باران بیاید شاید ما هم دوباره بتوانیم زندگی کنیم. می گوید: شنها چشم دارند چون همیشه راهشان را خوب بلدند، طوفان که بشود حتی از شکافهای کوچک دیوار و پنجره ها هم خودشان را می کشند توی خانه.
چرا از اینجا نمی روید؛
کجا برویم ، هر جا بخواهیم برویم پول می خواهد اما زندگی مان را نگاه کن همه اش در یک فرغان ، جا می گیرد، کجا برویم.
شوهرت چه کار می کند؛
بیکاری و فقر و سختی زندگی آنقدر فشار آورده که روانی شده ، نشسته توی خانه و زل زده به سقف.
می گوید: خیلی ها شوهرهایشان از خجالت خانواده روانی شده اند و سر به بیابان گذاشته اند. زن می گوید: زابلی ها آدمهای مغروری هستند که جلوی هیچکس دست دراز نمی کنند، تا سال خشکی نیامده بود شوهرهایمان وضعشان خوب بود.
می گوید تو نمی فهمی ولی آنهایی که اینجا هستند می دانند. کسی که می گفت گرمشادی هستم یا ازمردم روستاهای این منطقه چقدر خودش حظ می کرد به خاطر زیبایی و سرسبزی اینجا و به خاطر ثروتی که داشتند.
اما حالا دیگر از آن سرسبزی و ثروت خبری نیست و بعد آرزو می کند؛ کاش باران بیاید. مرد جوانی که از اهالی روستاست با ناراحتی می گوید: حالا دیگر خرجمان از کمکهایی است که هلال احمر و یا کمیته امداد می دهد.
خیلی ها زده اند به سیم آخر و افتاده اند دنبال قاچاق بنزین و گازوئیل و هر چند وقت یکبار خبر تصادفشان می آید و جسدهای سوخته شان و یا بدنهای لمس (فلج) شده شان را برمی گردانند روستا و یا در درگیری با نیروی انتظامی می افتند پشت میله های زندان.
می گوید: مردم اینجا از بیکاری خسته شده اند، اگر خیلی خوش شانس باشند یک تراکتور یا یک مینی بوس یا ماشین دیگری دارند که سهمیه بنزین و گازوئیلش را می گیرند و می فروشند اما مگر با این کار می شود شکم زن و چند تا بچه ها را سیر کرد.

می شود کاری کرد
حالا دیگر شرایط به حدی در منطقه سخت و دشوار است که بازدید از آن بیشتر به کابوسی وحشتناک شبیه است. خشکسالی بلایی است که برای رفع آن از دست هیچ کسی کاری برنمی آید.
اما با این حال می شود برای کاستن از ابعاد فاجعه پنهانی که در منطقه در حال وقوع است کاری کرد. پیری بخشدار میانکنگی معتقد است قاچاق سوخت به عنوان مهمترین منبع درآمد مردم منطقه درآمده است.
متاسفانه فقر باعث شده است تا آنها به این کار رو بیاورند، بسیاری از آنها معتقدند به هر حال این کار از قاچاق مواد مخدر شرافتمندانه تر است.
در کنار آن با توجه به وجود مشکلات این مردم در برخی از موارد مجبوریم تا به خاطر آن که مردم منطقه بیش از این در رنج و عذاب نیفتند اغماض ها و چشم پوشی هایی هم صورت گیرد اما چقدر خوب بود دولت این کار را به صورت قانونمند در می آورد.
ما الان در کنار مرز کشوری هستیم که در حال بازسازی است و به هر چیزی که از ایران به آنجا برده شود نیاز دارد، اما متاسفانه همکاری نکردن برخی از مراکز باعث شده است تا هیچ سودی از این مزیت نصیب مردم فقیر منطقه نشود.
در سالهای گذشته چند بازارچه مرزی در منطقه راه اندازی شد که تا حدودی باعث رونق اقتصادی منطقه شد، اما گمرک از فعالیت آنها جلوگیری کرد و باز روز از نو ،روزی از نو.
پیری می افزاید: مردم این منطقه انسانهای شریف و غیرتمندی هستند که غیرتشان اجازه نمی دهد هیچ وقت دست کمک جلوی کسی دراز کنند.
اما واقعیت آن است که آنها بشدت در رنج و عذاب هستند و تنها جیره روزانه شان نان و چای شیرین و حداکثر هر چند روز یک مرغ است.

حامد فرحبخش
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها