وقتی یک بار تجربه ازدواج ناموفق داشته باشی دیگر نمیتوانی به آسانی برای بار دوم تصمیمگیری کنی. برای من تصور این که دوباره زندگی مشترک با کسی را آغاز کنم، خیلی سخت بود و فکر میکردم هرگز نمیتواند امکانپذیر باشد، اما این اتفاق افتاد و من این تصمیم را گرفتم. بار اول که ملانی را دیدم در راهپلههای ساختمان مطب پزشک معالج افسردگیام بود. من گرچه چند سال بود که به این محل میرفتم و تقریبا همه را میشناختم، ولی تا به حال ملانی را در آنجا ندیده بودم. وقتی برای اولین بار با هم صحبت کردیم، او گفت که بتازگی به این شهر نقلمکان کرده و جدیدا تصمیم گرفته برای حل یک سری مشکلات قدیمیاش به روانشناس مراجعه کند. از نوع صحبت کردنش مشخص بود که از جمله افرادی نیست که بخواهد همه چیز را خیلی سخت و مشکل جلوه بدهد. او گفت که با دختر چهار سالهاش زندگی میکند و دو سال قبل از همسرش جدا شده و حضانت فرزندش را به عهده گرفته است. آشنایی ما با توجه به روزهایی که یکدیگر را میدیدیم، بیشتر شد و کم کم احساس کردم به او علاقهمند شدهام. تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم و برخلاف تصوری که همواره داشتم که دیگر نمیتوانم زنی را در زندگیام تصور کنم او را به عنوان همسرم پذیرفتم. انتخابی که شاید عجولانه بود و باید وقت بیشتری برایش میگذاشتم.
هومر جیز، مرد 37 سالهای است که به اتهام قتل ساینا دختر چهار ساله همسرش ملانی به 30 سال حبس محکوم شده است. این مرد متهم است با وجود رابطه بدی که با دختر ناتنیاش برقرار کرده و نفرتی که از او به دل گرفته بود، نقشه قتل او را طراحی و اجرا کرده تا بتواند او را از زندگی همسرش دور کند. رفتار وحشیانهای که با وجود مرگ دختربچه و تحقیقات پلیس خیلی زود این مرد بیرحم را به دام انداخت و راهی دادگاه کرد. تصمیمگیری نهایی تا چند هفته آینده در مورد پرونده آقای جیز که کارمند یک شرکت طراحی داخلی ساختمان است اعلام خواهد شد.
میخواستم خوشبخت باشم
«بعد از ازدواج ناموفق اولم فکر میکردم دیگر هرگز نمیتوانم به زنی اعتماد کنم. همسر اولم آنقدر عذابم داده بود و مشکلات زیادی برایم رقم زده بود که دیگر خسته بودم و میخواستم همه عمرم را تنها زندگی کنم، اما همه ماجرا این نبود. با دیدن زوجهای خوشحال میخواستم من هم خوشبخت باشم و زندگی را تا جایی که میتوانم به تنهایی پیش نبرم. با دیدن ملانی احساس کردم او همان زنی است که من دنبالش بودهام. ازدواج اولم آنقدر تلخ و سخت بود که یادگار خوبی از آن برایم نمانده بود، اما با وجود همه سختیهایش دلم میخواست شیرینی یک زندگی مشترک موفق را بچشم. آشنایی ما مدت زیادی نکشید. من بالاخره به او گفتم قصد ازدواج دارم. او مخالف بود و علت آن هم وجود دخترکش بود. او میگفت به خاطر مشکلات قبلی با همسرش آسیب روحی دیده و نمیتواند کس دیگری را قبول کند. میخواست به دخترش زمان بدهد تا همه چیز را درک کند و بار دیگر روحیه بگیرد. من ساینا را دیده بودم و میدانستم که بچهای عادی نیست. بشدت خجالتی بود و اصلا حرف نمیزد. اجازه نمیداد هیچ کس به غیر از مادرش به او نزدیک شود و حتی دستش را به کسی نمیداد، اما من با خودم فکر میکردم مشکلات یک دختربچه آخرین چیزی است که من باید بابت آن به خودم نگرانی راه بدهم و این چیزی نیست که بخواهد مانعی برای ما باشد. من همه سعیام را کردم تا هر طور شده زنی را که فکر میکردم میتواند کلید خوشبختی دوبارهام باشد را به دست بیاورم. غافل از این که فرزندش حتی یک روز خوش برای ما باقی نخواهد گذاشت.
وقتی با ملانی ازدواج کردم حس خیلی خوبی داشتم. او زن بسیار مهربان و فهمیدهای بود که همه چیز را درک میکرد. آرامش داشت و برخلاف همسر اولم، اهمیت زیادی به مادیات نمیداد و مدام به تجملات فکر نمیکرد. همسر اولم همیشه ناراضی بود و مدعی بود که من مرد بیعرضهای هستم که نمیتوانم زندگی بهتری را برای او مهیا کنم. اخلاق ملانی کاملا برعکس بود. او به خاطر همه چیز خدا را شکر میکرد و حتی در مورد همسری که با مشکلات زیاد از او جدا شده بود و اختلافات عمیقی با او داشت، هرگز به بدی حرف نمیزد. با این که میفهمیدم به خاطر آسیب روحیای که به او و فرزندش رسیده تا چه حد هر دوی آنها گرفتار بودهاند و در چه جهنمی دست و پا میزدهاند. وقتی ازدواج کردیم سعی زیادی کردم تا رابطه خوبی با ساینا برقرار کنم، اما هر چه سعی میکردم، بیفایده بود. او دختری بشدت بیمار بود که فقط عذابم میداد و لحظهای آرامش برای ما نمیگذاشت. همسرم که دیگر زن قانونیام بود و وظیفهاش ایجاد یک زندگی مشترک به تمام معنا بود همه وقتش را به فرزندش اختصاص میداد و اصلا مرا نمیدید. از رفتارهایشان تعجب میکردم و تازه فهمیدم که اشتباه کردهام.
همه چیز بشدت عجیب و به هم ریخته بود. آنچه برایم اهمیت داشت، تنها همسرم بود که وجودش به اندازه همه سختیهایی که داشتیم، برایم ارزش داشت.
او را از صمیم قلب دوست داشتم و چون میدانستم او هم همه زندگیاش سایناست، سعی خودم را میکردم تا در واقعیت هم نقش یک پدر خوب را برایش بازی کنم، گرچه هرگز موفق نشدم و در نهایت مصیبتی به بار آوردم که پایان ندارد.
مرگ دخترک بر اثر خفگی
جسد بیجان ساینا در حالی که در حیاط منزلشان افتاده بود توسط مادرش کشف شد. این دختربچه که با وجود مشکلات روحی زیادی که داشت مدام برای خانوادهاش ایجاد مشکل میکرد قبل از رسیدن ماموران امداد به محل جانش را از دست داده بود و تلاش برای بازگرداندنش به زندگی فایدهای نداشت. به محض تشکیل پرونده مرگ این دخترک، مادرش دستور انجام کالبد شکافی داد تا علت مرگ دخترکی که در همه زندگیاش زجر کشیده بود مشخص شود.
خفگی؛ خیلی زود علت مرگ ساینا اعلام شد و پلیس با ورود به ماجرا تحقیقات خود را آغاز کرد. روز حادثه دخترک نزد پدرخواندهاش مانده بود تا تنها چند ساعت مادرش به کلاس یوگا برود و در همین مدت جانش را از دست داده بود. هومر اصرار داشت هیچ چیز از مرگ فرزند خواندهاش نمیداند و به بهترین شکل از او مراقبت کرده، اما این طور نبود و چند بار بازجویی در نهایت توانست ارتکاب او به قتل را روشن سازد.
زندگیام را سیاه کرده بود
ارتباط من با دختر خواندهام با گذشت زمان به جای این که روند بهتر شدن را در پیش بگیرد، رو به بدتر شدن میرفت. ما هیچ حرف مشترکی نداشتیم و ساینا بوضوح از من میترسید و دوری میکرد. هر برنامهای که برای سرگرم کردنش میگذاشتم با شکست مواجه میشد. از سوی دیگر ملانی که همه زندگی و عشقش به فرزندش بود، از این که میدید اوضاع به جای بهتر شدن رو به بدتری میرود، روزبهروز ناامیدتر میشد. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. با خودم فکر میکردم مردی که در کار خود موفق است، چطور در ارتباط صمیمانه برقرار کردن با یک بچه بیمار این چنین درمانده شده است. نمیخواستم همسرم را از دست بدهم و حتی فکر آن هم عذابم میداد. چارهای نبود، باید راهی پیدا میکردم تا مشکلاتم را با دخترک برای همیشه حل کنم و این قائله را خاتمه دهم.
هر چه فکر میکردم به نتیجه کمتری میرسیدم. به ناچار همه راهها به مرگ ختم میشد. با خودم تصور میکردم با وجود مرگ ساینا مادرش تا مدتی ناراحت خواهد بود، اما بالاخره تمام میشود و ما میتوانیم زندگیای که همیشه آرزویم بود را از ابتدا شروع کنیم. فکر میکردم با وجود مشکلات روحی که ساینا دارد و قرصهایی که میخورد مرگش میتواند طبیعی جلوه کند، اما پزشکی قانونی همه چیز را روشن کرد و راه فراری برایم نگذاشت. من شرمنده همسرم هستم.
منبع: کورت نیوز
مترجم: المیرا صدیقی