خانه بر و بچه‌ها

پیامک به بروبچ

کد خبر: ۵۱۸۸۱۵

اشتباه فلسفی

خوبی غنیمته؟ قبول دارم... شاید باید بگم داشتم... که هیچی مثل خوبی نمی‌شه! هیچی مثل مهربونی، مثل دلسوزی نمی‌شه اما الان خیلی چیزا می‌بینم که دلم رو تا ته می‌سوزونه.

نمونة یه آدم خوب... مثل مادرم... که دستش رو عسل بزنه تا آرنج بذاره دهن دیگران بازم گازش می‌گیرن (این یه مثال بین شمالیاس). راستش کار دنیا که نه، کار آدما برعکس شده. هر چی بد باشی بیشتر طرفدارتن. نمی‌دونم، شاید بگی دیگران عملشون به خودشون ربط داره اما قلب آدما قانون سرش نمی‌شه. وقتی خوب باشی و بد ببینی دلت می‌شکنه چون جنس دل آدمِ خوب، از شیشه‌ست.

(حالا می‌گی اومدم بهش یه کلید دادماااا... رفته برام فلسفه می‌بافه).یه حوا

دِ نه دِ! نشناخته و هویجوری از دم، به هر کی خوبی می‌کنن آخه؟ ینی هوی‌جور در رو باز کنی و سلااااملیکم بفرما خوبیییی؟! د خ معلومه یه جا دستت می‌ره لا در! یکی، یه جا، یه گاز می‌گیره ازت! اصا بگو بینم، آدم عاقل می‌ره پیشونی برق سه فاز رو ببوسه؟! هوم؟ یا اشکای اسید رو با دست پاک می‌کنه؟ هیم؟ یا می‌گه خب... من آدم خوبی‌ام عسل سلامت خودم رو بذارم دهن غده‌های سرطانی، محبت کنم به میکروب و ویروس، انتظار مرگ و مرض هم نداشته باشم؟! آخه آدم نیش مار و دُم عقرب رو ناز و نوازش می‌کنه؟ (جای پاک کردن صورت مساله، جای تصحیح فکر، جای تکرار اشتباه، بیا و راه رو اشتباه نرو عی‌ز ماااادر! اول ببین یه باکتری حتی... مضره یا مفید؟ بعد بگو خوبی و مهربونی خوبه یا نه).

پازل

1-پاییز تمام شود و زمستان هم از راه برسد برایم مهم نیست! وقتی با فکر کردن به تو هر لحظه بهار می‌شود.

2-تکه‌تکه‌های قلب مرا کنار هم گذاشتی تا دوباره سر پا بایستم! اما عزیز من... قلبی که شکسته و تکه‌تکه شده پازلی نیست که دوباره کنار هم قرار گیرد! حتی با دستان تو!

(می‌شه هر هفته جای من و نوشته‌هام وسط صفحة بروبچ باشه؟! همیشه؟!)

برتینا

چرا نشه؟ پازلت رو درست کن، خوب و روون و قوی بنویس، یه طو که آخرش نگیم: حالا منظوووور؟!... خ پدرامون که کُشتی نگرفته‌ن!! می‌ری وسط کِشتی (دیگه هر چی کاشتی و کِشتی، خودت کاشتی و کِشتی!).

کلاه قرمزی وارد می‌شود​

شما درک نمی‌کنید چه می‌گویم... بحثم داشتن یک سرپناه است... داشتن یک جان‌پناه در حین بارش موشکهای کنایه. حرفم داشتن یک جای امن است برای در امان بودن از مین‌های سرکوفت!

کاش، ای کاش کسی بود که سکوت می‌کرد و گاهی زمزمه می‌کرد با صدای خشن که چیه...؟ هان؟ برم نفت بگیرم؟ برم نون بگیرم؟ و بعد من با آرامش تمام سرم را روی زانویش می‌گذاشتم و ریز ریز بلور اشک​هایم را او با کلاه نازکش پاک می‌کرد.

...اسطوره‌ای به نام پسرخاله!

احسان 87

ای‌ول! یه نگاه غیر معمول، به یه موضوع معمول! تو هم ترشی نخوری، یه چی می‌شی‌هاااا (یه چی نشی هم، نصف چی رو که دیگه می‌شی! بازم نه؟!).

زخم به توان2

باور کنیم گاهی ترحم و دلسوزی ما زخم​های جبران‌ناپذیری به دیگری وارد می‌کند؛ زخمی ناشی از حس ناتوان بودن، زخمی به خاطر این‌که فکر می‌کنند نتوانستند یا نشد کاری بکنند و حرفی بزنند. گاهی ما دیگران را با رگباری از مسلسل لطف و مرحمت خفه می‌کنیم! آنها را به آدمکهایی بدل می‌کنیم که فقط مجبورند دریافت بدارند و قبول کنند چون در غیر این صورت می‌دانند ما ناراحت می‌شویم.

نسیم صبح از دورود لرستان

پع! زخم ضخیم ندیدی پ! وقتی دلتم می‌سوزه، حرصم می‌خوری! آاااخ نگوووو!

بودن بدونِ نبودن

دور می‌زنم تمام بودن‌هایی را که «نون» نبودن گرفته‌اند: «زندگی نقطه سر خط».

دوباره شروع می‌کنم. خب حالا نیاز به تابلوی «ورود ممنوع» دارم که از ورود «حتی شما دوست عزیز» هم جلوگیری کند. این بار سرزمین ممنوعه‌ای می‌سازم که گاهی خودم را هم اشتباهی به جای «دوست عزیز» پشت در نگه دارم.

بهاره عاطفی از اهواز

اسم اون سرزمین ممنوعه رو هم بذار منطقة طرح نونافیک! دوربین بذار، دوست عزیز رو جریمه کن! اگه داری نبودن رو برا بودن و زیستن تعریف می‌کنی، تابلو ورود ممنوع نباس بذاری که، جاده‌های صفا و صمیمیت رو باس سه چار بانده کنی، عوارض رو حذف کنی، مدل ماشینا رو جدید کنی، راننده‌ها رو ماهر کنی... می‌گیری چیییی می‌گم؟ (خ ولش کن! د...! یقه می‌گیره... هییییسسسس! دِهَع!)

تلنگرِ شَدید

گاهی یه تلنگر کوچیک کافیه واسه به خود اومدن (البته واسه آدمای آماده! وگرنه خیلی​ها رو زلزلة هشت ریشتری هم نمی‌تکونه!) اول یه نفس عمیق بکشید و بعد با گام​های محکم و بدون استرس برید جلوی آیینه. خوب و با دقت تمام به چهرة درون آیینه زُل بزنید و ببینید «اون غریبه» کیه و واقعاً از شما «چی می‌خواد؟»!

توصیه: فقط اگه به نتیجة به درد بخوری رسیدین، نزنین آیینه رو «هزار تیکه» کنین، چون نهایتاً باز تو هر کدومش «عکس خودتون رو» می‌بینید!.

حدیث مطالبی

آاااه... بله... دیگه باس برم خودم رو بتکونم! راس می‌گه! من تحمل هشت ریشتر ندارم! هوووم... نفس عمیییق! وووع این آلودگیها چی بود؟ «هوی! تو کی‌ای؟»/ «هوی خودتی! منم خ خودتم! خودت کی‌ای؟»/ «خودم که این‌جام، خودت کی‌ای؟!»/ «خ خودم که خودم نیستم، خودتم دیگه. خودتم که می‌گی خودتی، پ خودم خودتم! چ نمی‌گیری تو؟!!»/ «چی‌چی خودم خودت خودش خودم؟! خودت خودم! عح! موخا اذیت کنی؟! بی‌گییییر که اوووومد!»/ شرررغ... دنگ... جیییرررییینگ!!/ «آه... هزار تیکه خودتون! خودمون! خودشون! خودمونیم! خود! خودم! من کجام؟ این کیه؟ ای‌واحی! آقای دوکتور، آقای جادوگر! چی؟ تیمارستان؟!!»

سهم بیشتر

تو سهم بیشتری می‌خواستی از من و فرصت​هایی که کمتر اتفاق می‌افتاد با هم باشیم، وقتی آن شب بی‌پرده در کنارم به اعتراف نشستی. من همان شب احساس کردم که تو همین‌ها را هم از من می‌گیری[...].

چرا در بازی‌ای که خودت قوانینش را وضع کرده‌ای جرزنی می‌کنی؟

این چند سالی که ندیدمت و حالا امروز، بعد [از] مدت​ها، من هم به دنبال سهم خودم هستم. سهمم از صداقتم و پایبندی‌ام به تو. می‌خواهم سرت داد بکشم. این‌بار می‌خواهم خودم آغازگر این قصه باشم تا دیگر تو مرا مدیون سکوت خودم نگذاری و دوست داشته شدنت را از من نگیری.

شاید کمی از من برَنجی اما اشکالی ندارد؛ یک بار هم تقصیر من.

پیمان مجیدی معین

باشه دیگه... ولی فقط همین یه بار هاااا... بقیه دفعات بی‌تقصیر بمون لُدفاً! چیه آخه قانونِ تلافی؟ به جا مونده از دورة دایناسورا؟ هوم؟ خ چشاتُ وا کن، مختُ به کار بنداز، یه پیمان جدید با خودت ببند که دیگه از گرگها انتظار صداقت نداشته باشی، چه رسه به حتی یه دونه سهم بیشتر! ساده‌ای؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها