باران که می‌بارد...

کد خبر: ۵۱۷۷۱۲

وقتی آسمان می‌گیرد، باران می‌بارد و باران که می‌بارد تازه یادت می‌آید که چترت را برنداشته‌ای. آن گاه تمام سر و گردن را در یقه بارانی نیمدارت پنهان می‌کنی و افسوس می‌خوری.

باران که می‌بارد، تازه یادت می‌آید که باید بدوی از همه و همهمه‌ای که دور و برت را گرفته و نمی‌گذارد صدای بال فرشتگان را هم بشنوی.

باید بدوی تا برسی. بدوی از خودت بدون چتر دونفره‌ای که جایت را خالی کرده است. ولی دستت به آن نمی‌رسد.

وقتی باران بندبند انگشتان درختان را می‌شمارد و از سرشاخه‌های فروتن بیدهای مجنون تا سرشانه‌های پرندگانی که زمینگیر شده‌‌اند فرود می‌آید تازه یادت می‌آید که باید برخیزی.

برخیزی و دور شوی، دور شوی از خودت، از آرزوهایت، از تمام اقتدار و غروری که نمی‌دانی در سایه کدام درخت جا گذاشته‌‌ای. برخیزی و بدوی تا چتر دو نفره‌ای که در کنارت به انتظار تو خمیازه می‌کشد.

حالا برمی‌خیزی. چتر در یک قدمی است، ولی تو هزار فرسنگ از یک قدم خودت فاصله داری.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها