نانوایی سنگکی

کد خبر: ۵۱۷۷۰۱

حدود یک ساعت بعد علی از خانه بیرون آمد و به طرف نانوایی سنگکی سر کوچه‌شان راه افتاد و چون فاصله‌اش با خانه آنها کم بود خیلی زود رسید و توی صف ایستاد و اولین کاری که کرد این بود که تعداد آدم‌های داخل صف را شمرد و متوجه شد نفر هشتم است و پیش خودش حساب کرد که حداقل نیم‌ساعتی طول می‌کشد تا نوبتش بشود.

علی برای این که حوصله‌اش سر نرود تصمیم گرفت با دقت به آقای نانوا نگاه کند تا ببیند او چطور نان‌ها را آماده می‌کند. نانوا ابتدا کمی خمیر را با دو دستش برداشت و آن را روی تخته مخصوص گذاشت و صافش کرد و در حالی که تکان‌تکان می‌خورد روی خمیر با انگشتانش به آرامی ضربه می‌زد و به آن شکل می‌داد و بعد آن را داخل تنور گذاشت. علی آن خمیر را که حالا داخل تنور و روی سنگ‌های کوچک در حال پختن بود از دور تماشا می‌کرد. رنگ خمیر کم‌کم داشت تغییر می‌کرد و مشخص بود در حال پختن است.

همکار آقای نانوا، نان‌ها را پس از پختن، یکی‌یکی از داخل تنور بیرون می‌آورد و روی میز فلزی توری که جلوی مشتری‌ها گذاشته بودند، می‌انداخت و هر مشتری هم پس از جدا‌کردن سنگ‌های داغ پشت نان، نانش را برمی‌داشت و می‌رفت. علی جداکردن سنگ‌های کوچولوی داغ را از پشت نان‌ها در حالی که باید خیلی احتیاط می‌کرد تا دستش نسوزد خیلی دوست داشت و همین‌طور که به نوبتش نزدیک می‌شد خودش را برای این کار آماده می‌کرد. صف کم‌کم جلو می‌رفت. او همچنان سفر نان‌ها را از خمیر تا پختن دنبال می‌کرد. توی همین فکرها بود که ناگهان یک نفر با صدای بلند گفت: سلام علیکم.

همه کسانی که آنجا بودند بی‌اختیار برگشتند تا ببینند صاحب صدا چه کسی است؟ پیرمردی که بسختی حرکت می‌کرد آرام‌آرام رفت و آخر صف ایستاد و به عصایش تکیه داد. علی کمی نگاهش کرد و به نظرش آمد ایستادن برایش سخت است و پیش خودش گفت کاش جایی می‌توانست بنشیند. پسرک سرش را برگرداند تا ببیند نوبتش شده است یا نه اما تمام حواسش پیش پیرمرد بود و یک لحظه به یاد بابابزرگش افتاد و با خودش فکر کرد آیا می‌تواند کاری برای او انجام بدهد. نفر جلویی علی، نانش را گرفت و رفت و حالا نوبت او بود و همکار آقای نانوا از او پرسید چند نان می‌خواهد. علی نگاهی به مرد انداخت و بعد برگشت و نگاهی هم به پیرمرد کرد و تصمیمش را گرفت و گفت: آقاببخشید، می‌شه من نوبتمو بدم به اون حاج‌آقا؟

او بعد از این حرف علی به انتهای صف نگاه کرد و بعد گفت: برای چی؟!

همین که علی خواست حرفی بزند و جوابش را بدهد خودش دوباره گفت: چرا نمی‌شه پسرجون؛ حاج‌آقا تشریف بیارین جلو.

و بعد از همه مشتری‌ها اجازه گرفت و نان پیرمرد را به دستش داد. پیرمرد تشکر کرد، اما او در جوابش علی را نشان داد و تما م ماجرا را تعریف کرد و آن مرد پیر هم با مهربانی دستش را روی شانه علی گذاشت و گفت: خیر ببینی پسرم.

و با لبخند خداحافظی کرد و رفت.

علی خواست برود و ته‌صف بایستد، اما آن آقا صدایش کرد و گفت: کجا میری پسر با معرفت، دیگه نمی‌خواد صف وایستی، بیا نونتو ببر؛ اصلا با این کاری که کردی امروز مهمون منی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها