در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این کوچههای عمودی انسانها را بالا میکشاند و فاصله طبقاتی را از بین میبرد. من یاد گرفتهام روی پای خودم در کوچههای افقی بدوم تا به مطلع خورشید برسم. آنجا که زبان شاعر از سرودن بیت زیرالکن است.
خانههاشان بلند و مردم پست
یا رب این هر دو را برابر کن
من با تمام دلم به ساختمانهایی پناه میبرم که به حریم آسمان دویدهاند و به درستی اسمشان «آسمانخراش» است. به ساختمانهایی که به فضای شب تجاوز کردهاند، برجهایی که به رج ایستادهاند تا ساکنانشان را، حتی اگر شده به ظاهر، آسمانی کنند.
حالا ساعت 4 بعدازظهر یک روز زعفرانی پاییز است و من در طبقه 123 یک برج سیمانی که چون بغض گره کرده زمین تا آسمان قد کشیده است رد بال گنجشکان را دنبال میکنم و این نگاه مرا میبرد تا رویایی که روزی داشتم:
کاشکی من هم کبوتر میشدم
یا شبیه غنچه پرپر میشدم
کبوترانی که روزی هزار بار از دل مادر چاه قنات خشکیده روستایمان به تصرف آسمان بال میگشودند و برای دانهای برشانههای عریان و زمخت زمین فرود میآمدند.
شهر در آوار خورشید، در رویش سایههای بلند تا 321 طبقه قد میکشد و من 321 بار کوچکی خودم را اقرار میکنم.
شهر با ساختمانهای موازی. خیابانهای موازی. پیادهروها و درختان موازی، جدولها و آدمهای موازی ما را به هم نمیرساند. ما در مجموعهای که به درستی «آسمانخراشش» میخوانند در امتداد هم که نه، برشانههای هم ایستادهایم تا بلندتر دیده شویم.
برفراز شانههای زخمی من ردپایی
یادگاری مانده است از دوستان مهربانم
این مردم که آوازهای گمشدهشان را در باد قصیده میکنند و فقط بلدند برای هم مرثیه بسرایند ما را از هم میربایند. ما شهرنشین شدهایم ولی شهروند نه، هنوز هزار رکعت مانده تا بدانیم شهروندی چیست؛ از باغ بریدهایم ولی هنوز به راغ نرسیدهایم.
من برای شهر، این جایی که همه کوچهها و درختان و خیابانها و ساختمانهایش راست است و قبلهاش کج، ساخته نشدهام. یا باید خودم را عوض کنم یا برگردم به روستا و مامن و موطن خودم، که همه درها و دیوارها و کوچههایش کج بود و قبلهاش راست.
بیا ز دود، ز ماشین ، زشهر برگردیم
به شوق آمده بودیم، به قهر برگردیم
من برای این شهر، این همه کوچه و خیابان و درخت و آدم موازی ساخته نشدهام. چرا که موازی بودن ابتدای به هم نرسیدن است.
من و تو چون دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو قسمتمان ز اول، به یکدگر نرسیدن بود
ما در این شهر، پشت این چراغهای قرمز همدیگر را پیدا کرده و با سبزشدن چراغی که 24 ثانیه طول میکشد، تا همیشه همدیگر را از یاد میبریم. این چراغهای قرمز ما را به هم نشان میدهد، معرفی میکند و چراغهای سبز ما را مجبور میکند همدیگر را بگذاریم و بگذریم.
بیا با دهان پر حرف نزنیم، همین که دلمان پر است کافیست تا پنج فصل سال را بباریم. بیا به خودمان برگردیم ما نمیتوانیم با این گلههای بز و بزغالهای که در ذهنمان میچرد، با این توله سگهای پشمالو که صدای عوعوشان به گوش صاحبشان هم نمیرسد. از این کوچههای عمودی ـ آسانسور ـ بالا برویم.
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: