پرواز میکنند که
عطای سرشاخههای
تهیدست درختان را به لقایشان
بخشیدهاند و دل سپردهاند به رفتن، و حرکت را بر یکجانشینی و دلسپردگی به خلوت سرشاخهها ترجیح دادهاند.
وقتی قلهها را در ذهنم مجسم میکنم، به فکر بلندیها میافتم، ناخودآگاه یا بالاپوش سفید دماوند فکرم را به خود مشغول میکند یا سبزی ردای جنگلی سلسله جبال البرز در گیلان مرا با خود میبرد تا مهآلودگی رازناک صبحگاهی.
نمیتوانم، هیچگاه نمیتوانم پرنده بیپر، درخت بیبرگ و کوهستان بیبرف و درخت را تصور کنم تا چه رسد به این که به ذهن بسپارم.
وقتی به انسان میرسم، او را خورشیدی میبینم که از گوشه ابری سیاه، که هزار باران نباریده در خود دارد، سر برآورده و زمین و زمینیان را به تماشا کشانده است.
به تماشا سوگند، در طول تاریخ در عرض جغرافیا گوهری گرانبها را بدون پوشش و بستهبندی مناسب در غرفه یا ویترینی برای نمایش نگذاشتهاند که ببینم.
به تماشا سوگند، کدام دُرّ شاهوار را دیدهایم که از صدف کون و مکان
بیرون باشد که انسان
این اشرف مخلوقات، که زن،
این زلال ابدی، بدون حجاب
تن بسپارد به چشمهایی که
فقط بلدند نگاه کنند. کوهستان با برف،
شاخه با برگ، پرنده با پر،
مروارید در صدف و تو
با حجاب زیباتری.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)