حسن، پدر «اَسرا» چهار سال است بیماری اعصاب و روان دارد. او ماهی چند بار در بیمارستان روانی بستری میشود، چون شدت بیماریاش به حدی است که نمیتوانند در خانه نگهش دارند. حسن از دنیا بریده، نه اَسرا برایش مهم است نه همسرش آمنه. او وقتی مریضیاش عود میکند و از خود بیخود میشود مشتش را از قرصهای جورواجور پر میکند و همه را یک دفعه بالا میاندازد تا بمیرد.
او تا حالا بارها تا لب پرتگاه مرگ رفته و برگشته. آمنه هم مثل حسن بیماری اعصاب و روان دارد و بیماریاش آنقدر عمیق است که پزشکی قانونی حکم «محجوریت» برایش صادر کرده است.
آمنه نه میتواند برای «اَسرا» مادری کند و نه به تنهایی خودش را اداره کند.
حسن آنطرف، آمنه اینطرف، دو جزیره دور از هم و اَسرا سرگردان میان پدر و مادری نیمبند در خانهای اجارهای که چیزی برای خوردن در آن پیدا نمیشود.
دخترک هشت ساله را همسایهها نگه میدارند، اگر مردم نیکوکار پولی به حسن بدهند او هم برای دخترکش و آمنه خوراکی میخرد وگرنه دختر کوچک کشور ما گرسنه میخوابد و خوابهای پرتشویش میبیند.
«اَسرا» خیلی تنهاست، او در شهر خودش غریب است. خانه برای او ناامن است، آغوش مادری مجنون برایش گرم نیست، آغوش پدری که ناراحتی اعصاب دارد، برایش امن نیست.
«اَسرا» حالا به حمایت آدمهای خوب نیاز دارد.
مریم خباز / گروه جامعه
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....