حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
امیر هرگز فکر نمیکرد روزی به مجرمی سابقهدار تبدیل شود، اما اکنون برای سومین بار است که دستگیر شده و میداند این بار مجازات سنگینتری در انتظارش است.
او میگوید: من تک پسر خانواده هستم و دو خواهر دارم. پدرم تا روزی که زنده بود کار میکرد. او در یک بنگاه مشغول بود. مادرم هم خانهدار بود، اما الان هر دوشان فوت کردهاند و خواهرهایم هم متاهل هستند و با شوهرانشان زندگی میکنند و این فقط من هستم که سروسامان نگرفتهام.
امیر ادامه میدهد: کلاس اول دبیرستان که بودم، پدرم را راضی کردم دیگر مدرسه نروم و به جایش کار کنم به قولم هم عمل کردم و تا زمان سربازی در ویدئوکلوپ یکی از دوستانم کار میکردم. بعد از خدمت سربازی به سرم زد برای خودم کاسبی راه بیندازم. چند باری از کیش و بعد از بانه جنس آوردم و اتفاقا سود خوبی هم کردم بعد هم وارد کار بلور و کریستال شدم، البته مغازه نداشتم و زیرزمین خانهمان را انباری کرده بودم.
مرد جوان در رویای رونق کسب و کار هرروز جسارت بیشتری برای خطر کردن به دست میآورد تا اینکه ورشکست شد. او میگوید: ضربه سختی خوردم، مدتی را بیکار بودم و در همین دوران از طریق یکی از رفقای قدیمیام با تجارت جدیدی آشنا شدم که غیرقانونی بود، اما خطر زیادی نداشت. او لوازم دست دوم خودرو میفروخت اما جنسهایش همه مسروقه بود، ارزان میخرید و سر هر قطعه کلی سود میکرد. من مدت طولانی با او کار کردم و اتفاقا گیر هم نیفتادیم، بعدش تصمیم گرفتم مستقل کار کنم.
امیر تازه به مالخری روی آورده بود که چند سارق فروشنده جنس او را به پلیس معرفی کردند و دستگیر شد. او میگوید: آن موقع برایم جزای نقدی بریدند. پدرم خدا بیامرز خیلی کارهایم را پیگیری کرد و بعد از اینکه قضیه تمام شد، حسابی نصیحتم کرد و گفت بهتر است به کار و کسب درست و حسابی بچسبم که این بدبختیها را نداشته و پولش هم حلال باشد، اما حقیقتش این است که مالخری سود خیلی زیادی داشت، پیش خودم گفتم یک مدت دیگر این کار را ادامه میدهم تا سرمایه از دست رفتهام را به دست بیاورم و بعد این کار را رها میکنم و اینطور بود که برای دومین مرتبه دستگیر شدم. آن موقع پدرم فوت کرده بود و مادرم هم حال و روز خوبی نداشت.
چند روز بعد از آزادی امیر، مادر او فوت شد و مرد جوان تنها ماند و آزادی عمل بیشتری پیدا کرد. او میگوید: این دفعه پرکارتر از قبل شدم یک حسی داشتم. میخواستم سهم خودم را از زندگی و دنیا بگیرم. دیگر حسابی شناخته شده بودم. در این کار اگر سابقه داشته باشی به نفعت تمام میشود و همه حساب ویژه رویت باز میکنند و سارقان راحتتر اعتماد میکنند. این بار هرچه دستم میرسید، میخریدم.
مشتری هم خوب پیدا میکردم حتی بعضی وسیلهها را که امکانش بود در کارتن و جعبه میگذاشتم و میفروختم و کسی هم متوجه دزدی بودن آن نمیشد، اما باز هم دستگیر شدم و الان منتظر حکم هستم.
امیر میگوید: نمیدانم تقصیر را گردن چه کسی بیندازم. خودم به تنهایی مقصر این وضع نیستم. بعد از آن ورشکستگی کاملا بیپناه شدم و کسی نبود که دستم را بگیرد. خودم هم البته اشتباه کردم و به اندازه کافی تاوانش را دادهام و باز هم باید پس بدهم و از همه بدتر این که نمیدانم بعد از آزادی چه کار کنم. وقتی انگ مالخر به آدم بخورد آن وقت برگشتن به کسب عادی خیلی سخت میشود. واقعا در کار خودم ماندهام و هیچ وقت فکر نمیکردم به این حال و روز بیفتم.
حال و روزی که موجب شرمندگی من و خانوادهام شده است، امیدوارم هیچگاه کسی به سرنوشت من دچار نشود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....