در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه مدتی است که در زندان هستی؟
در این پرونده دو سال و چند ماه. اما قبلا هم سابقه زندان داشتم واقعا این بار با دفعات قبل فرق دارد.
چرا؟
دفعه قبل که زندانی شدم میدانستم بالاخره از اینجا بیرون میروم اما این بار میدانم جنازهام از زندان بیرون خواهد رفت و به همین خاطر هم امیدی به زندگی ندارم.
یعنی برای جلب رضایت اولیایدم آنقدر ناامید هستی؟
آنها حاضر به مذاکره نیستند من واقعا نمیدانم دیگر باید چه کنم خیلی شرایط بدی دارم.
مقتول را میشناختی؟
بله اما رفاقتی با هم نداشتیم فقط هممحلی بودیم.
پس چرا او را کشتی؟
او را کشتم چون نتوانستم خودم را کنترل کنم. خیلی عصبی شده بودم نمیدانم چرا رفتارش ناراحتم کرد.
مگر او چه کرد؟
به من چپ نگاه کرد. او میخواست من را جلوی دوستانم خراب کند و همین هم باعث درگیری بین ما شد.
بیشتر توضیح بده چه اتفاقی افتاد؟
روز حادثه در خیابان میرفتم که سهراب (مقتول) به من چپ نگاه کرد. من در آن محل برای خودم بروبیایی داشتم و نمیخواستم تحقیر شوم به او گفتم چرا نگاه میکنی عصبانی شد و گفت که چی میگی ما با هم درگیر شدیم و باقی ماجرا.
کسی برای پایان دادن به درگیری شما دخالت نکرد؟
یکی از اهالی آمد که میانجیگری کند. مرد جوان و خوبی است او نزدیک ما شد و جدایمان کرد اما من که خیلی عصبانی بودم با قمه برگشتم.
چرا عصبانی بودی؟
گفتم که من در محل برای خودم بروبیایی داشتم و همه به من احترام میگذاشتند اما او حمله کرد و من را زد به همین خاطر هم عصبانی شدم و با قمه برگشتم.
پس راهی برای پایان دعوا بوده؟
بله بود اما من نمیخواستم دعوا را تمام کنم میخواستم او را سرجای خودش بنشانم و به همین خاطر هم قمه برداشتم.
بنابراین قصد قتل داشتی؟
نه این حرف درست نیست. بیانصاف نباشید من در بازجوییها هم گفتم که قصد قتل نداشتم و فقط میخواستم او را سرجای خودش بنشانم که این اتفاق افتاد.
شاهد پرونده که شما را از هم جدا کرده میگوید او تو را از سهراب جدا کرد اما در یک چشم بهم زدن دوباره برگشتی و با قمه سهراب را زدی و او نتوانسته جلوی تو را بگیرد این درست است؟
بله درست میگوید واقعا در یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد.
ادعا کردی قصد قتل نداشتی پس چرا طوری ضربه را به او وارد کردی که جانش را از دست بدهد؟
راستش را بخواهید من اصلا متوجه نشدم ضربه را به کجا میزنم حواسم نبود که باید بیشتر مراقب باشم عصبانیت مرا کور کرده بود.
حالا یادت هست ضربه را کجا زدی؟
بله ضربه به گردنش برخورد کرده البته من قصد داشتم ضربه را به دستش بزنم او یکدفعه تاب خورد و بدنش را خم کرد و این اتفاق افتاد.
بعد از قتل چه کردی؟
از محل حادثه دور شدم. البته میدانستم که بزودی بازداشت میشوم با این حال در خانه نشستم تا ماموران بیایند.
یعنی میدانستی مرتکب قتل شدی؟
میدانستم ضربهای که زدم خیلی بد بود اما فکر نمیکردم او مرده باشد. با خودم گفتم در حد زخمی عمیق است و باید دیه بدهم نمیدانستم اینطور گرفتار میشوم.
گفتی دوست نداشتی سهراب بمیرد و فکر میکردی زخم بر بدن او وارد کردی اگر واقعا چنین قصدی نداشتی پس چرا او را به بیمارستان نرساندی تا فوت نکند؟
راستش ترسیدم در آن لحظه نمیتوانستم ترسم را کنترل کنم. مغزم فرمان نمیداد پاهایم میدوید اما نمیدانستم به کجا میروم یکدفعه به خودم آمدم و دیدم که در خانه هستم.
وقتی بازداشت شدی به تو گفتند که سهراب کشته شده؟
اول که ماموران آمدند چیزی نگفتند، بعد که وارد کلانتری شدیم گفتند که متهم به قتل هستم. اول گفتند که با شکایت سهراب باید به کلانتری بروم در بازداشتگاه بود که متوجه شدم سهراب کشته شده و من با دستور بازپرس ویژه قتل بازداشت شدم.
وقتی بازداشت شدی چه گفتی؟
از همان ابتدای بازجوییها گفتم که سهراب را من کشتم و از کارم پشیمان هستم فکر نمیکردم این اتفاق بیفتد فکر نمیکردم این طوری شود و حالا هرچه اولیایدم بگویند قبول میکنم تا رضایت دهند.
چرا انکار نکردی؟
جای انکار نبود. پرونده شاهد داشت آنها قبل از بازداشت من شاهد را پیدا کرده بودند و او همه چیز را گفته بود. از طریق آن مرد بود که به من رسیدند و بازداشتم کردند قمه خونآلود را هم پیدا کردند من دیگر کاری نمیتوانستم بکنم راهی بجز بیان حقیقت وجود نداشت.
فکر میکنی بیان واقعیت به تو کمک کند؟
نمیدانم جانم را نجات دهد یا نه. اما از اینکه واقعیت را گفتم پشیمان نیستم حتی به من گفتند که میتوانم واقعیت را نگویم اما من قبول نکردم.
چه کسی این پیشنهاد را داد؟
همبندیهایم گفتند وقتی به دادگاه رفتی انکار کن اما من قبول نکردم و گفتم هر اتفاقی بیفتد فرقی نمیکند من راستش را میگویم.
در گفتههایت به این اشاره کردی که چندبار زندان رفتی قبل از اینکه به اتهام قتل بازداشت شوی این بازداشتها به چه دلیل بود؟
بیشتر به خاطر دعوا و درگیری بود. من برای خودم نوچه داشتم طرفدارانی داشتم که هرجا میرفتم کنارم بودند چندباری درگیر شدم و به همین خاطر هم بازداشتم کردند.
فکر میکنی راهی که در زندگی انتخاب کرده بودی راه درستی بود؟
متاسفانه بدترین راه را انتخاب کردم و نتیجهاش را هم دیدم. در سالهای جوانیام این طور بیکس و تنها شدم. زندانی شدم و روزهای بدی را میگذرانم. از کسانی که اطرافم بودند کسی نمانده و فقط مادرم و اعضای خانوادهام هستند که کمکم میکنند. آنها کسانی هستند که بارها از من خواستند راهم را در زندگی عوض کنم اما این کار را نکردم و به حرفشان گوش نکردم. مادرم راست میگفت که این راه درست زندگی نیست و من به جایی نمیرسم.
تلاشی برای جلب رضایت اولیایدم شده است؟
راستش را بخواهید مادرم خیلی تلاش کرده. خانوادهام میگویند خیلی مقابل خانهشان رفتند اما آنها قبول نکردند میگویند زمانی آرام میشوند که من را بالای طناب دار ببینند.
فکر میکنی امیدی هست؟
راستش نمیدانم چه بگویم به هر حال معلوم نیست تا لحظه آخر چه اتفاقی بیفتد. خانوادهام تلاش میکنند من هم به خدا توکل کردهام و هر روز برای شادی روح مقتول دعا میخوانم.
تصور کن اولیایدم رضایت دادند و تو از آنجا بیرون آمدی آیا واقعا زندگی یک انسان سالم را پی میگیری؟
من این راه را آمدم و میدانم پایانش چیست. چرا باید دوباره آن اشتباهات را تکرار کنم. همه کسانی که ادعای رفاقت و دوستی با من میکردند حالا در سختی کنارم نیستند و من میدانم که چقدر تنها هستم. اگر آزاد شوم دنبال یک زندگی شرافتمندانه میروم. ازدواج میکنم و به فکر خانواده و همسرم خواهم بود. قول میدهم که دیگر دست ازپا خطا نکنم و به دنبال دعوا و درگیری نباشم. من خطا کردم، گناه کردم و قبول دارم اما قصدم کشتن سهراب نبود در آن لحظه اصلا کارهایم دست خودم نبود. متاسفانه من از بچگی اینطور بودم وقتی عصبانی میشدم دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم و رفتارم دست خودم نبود و بالاخره هم این رفتار کار دستم داد و حالا باید لحظهها را تا مرگ بشمارم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: