در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
راویان کهن اسطورهها، اما اگر حالا زنده بودند و جلوی یکی از ایستگا ههای مترو میایستادند لابد از تعجب زبانشان بند میآمد از دیدن کرور کرور جمعیتی که هر چند دقیقه یکبار از جهان زیر زمین بیرون میریزند یا به آن هجوم میآورند.
جهان زیر زمین ما به آن اندازه که اساطیر یونان تعریف کردهاند هولناک و تاریک هم نیست و اتفاقا برای آدمهای دنیای مدرن مجالی است برای گپزدنهای چند دقیقهای کوتاه؛ مکالمههای کوتاه و بیسلامی که معمولا با یک لبخند آغاز میشود و با باز شدن درها در ایستگاهی دیگر نیمهکاره و بیخداحافظی، تمام.
مکالمه من با او یکی از همان آشناییهای بیسلام و خداحافظی بود.
گفت: «گوشواره... انگشتر... النگو» و صفحهای پر از گوشوارهها و انگشترهای بدلی را از جلوی مسافران با سرعت گذراند و چشمهای من رفت پی برق دستهایش که تا آرنج از النگوهای فلزی بدل پر شده بود.
خواست برود که دو تا از آن گوشوارهها، دو تا نقطه ریز قرمز و درخشان روی صفحه مقوایی، به دلم تلنگر زد. «اینها چند؟»، لبخند نشست روی لبش، «فقط هزار».
گوشوارهها را خریدم، خندید و من، تازه لبه روسریاش را دیدم؛ لبه روسریاش که پر از گلسرهای ریز رنگی بود.
«گلسر هم میفروشی؟»، گفت: «پنج تا هزار.» گلسرها را که ریخت توی کیسه نایلونی و داد دستم، گفتم: «اما به تو نمیآد شغلت این باشه...»
جلوی در ایستاده بود که پیاده شود، اما برگشت. «چی نمیآد بهم؟»، مانتویی ساده پوشیده بود و روسری را جلو کشیده بود.
آهسته حرف میزد و حتی خجالت میکشید توی چشم خریدارها نگاه کند. که گفتم « توی مترو دستفروش باشی. حیف تو نیست؟...» حرفم را نصفه گذاشت که «چرا به من نمیآید؟ خدا لعنت کند روزنامهنگار جماعت را... تقصیر آنهاست که مردم اینطور فکر میکنند.» خندیدم. گفت: «چرا میخندی؟ تو که نمیدانی چی نوشته بودند.
نوشته بودند زنهای دستفروش مترو مواد مخدر پخش میکنند، دزدند، مشکل اخلاقی دارند و... حرفهایی نوشته بودند که اگر شوهرم میدید...»، بعد ساکت شد و با سرانگشت با دو تا از گوشوارههای بدلی روی صفحه مقوایی ور رفت.
تا دو ایستگاه بعد، مکالمه ما ادامه داشت. او نفهمید روزنامهنگارم، من اما فهمیدم لیسانس مهندسی کشاورزی دارد.
به هر دری زده نتوانسته در رشته تحصیلیاش کاری پیدا کند، پدرش کارمندی بازنشسته است و شوهرش هم دانشجوی فوقلیسانس که در یک موسسه کنکوری درس میدهد و نمیداند زنش توی مترو دستفروشی میکند.
خواست پیاده شود که دلم نیامد نگویم روزنامهنگارم. باز برگشت و بغض کرد: «تو را به خدا ننویس از زندگی من! ننویس! پدرم اگر بفهمد سکته میکند. شوهرم خیال میکند منشی دکتر شدهام.»
درها باز شد. زنها بیخیال و شلوغ به داخل واگن هجوم آوردند. مثل کسی که توی رودخانه افتاده باشد به یکی از میلهها چنگ انداخت و صفحه مقوایی گوشوارهها و النگوها را به سینهاش چسباند. گفت: «اصلا بنویس. اما نگو ما دزد و قاچاقچی هستیم. من فقط یک فارغالتحصیل دانشگاهم. دانشجوی ممتاز بودم. نه آشنا دارم برای کار، نه پول غرفه اجارهکردن. بقیه هم شرایطشان شبیه من است. چه کاری از دستم بر میآید؟»
در ایستگاه بعدی، او خواست پیدا شود که جمعیت مثل موجی تند آمد و به عقب هلش داد و صفحه مقواییاش از دستش افتاد و او زانو زد تا از روی زمین برداردش.
پیش از آن که بلند شود از میان جمعیت گذشتم و چند ثانیه مانده به بستهشدن درها خودم را از واگن بیرون انداختم و ایستادم به تماشای قطار که دور میشد و او که پشت یکی از پنجرههایش، باز صفحه مقوایی پر از گوشواره و انگشتر را میان مسافران میچرخاند.
مریم یوشیزاده - گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: