ماموران کلانتری منطقه پس از اطلاع از این جنایت در محل حاضر و جسد بیجان الیزابت تاکت را در اتاق خوابش پیدا کردند.
شواهد نشان میداد پیرزن بیچاره در کمال قساوت و بیرحمی خفه شده است، ساعت 3 بعدازظهر کمیسر مارک لاورنس در محل جنایت حاضر و تحقیقات پیرامون این جنایت را آغاز کرد.
کمیسر پس از حضور در ویلا مشاهده کرد همه چیز در اتاقها و سالن ویلا به هم ریخته است. هیچ چیز سر جایش نبود. حتی مبلها واژگون و برخی از آنها نیز با یک شیء برنده پاره شده بود.
کمیسر پس از این که نظری به داخل سالن ویلا انداخت به اتاق خواب مقتول رفت. جسد پیرزن در حالی که بلوز و شلوار خواب به تن داشت روی تخت افتاده بود. صورتش کبود و آثار جراحت بر گلو و صورتش بوضوح دیده میشد.
شواهد نشان میداد که پیرزن برای نجات جان خودش تلاش بسیار کرده، اما عاقبت تسلیم مرگ شده و توسط جنایتکار بیرحم خفه شده است. در کنار پیرزن یک بالش که ظاهرا با آن خفه شده بود دیده میشد.
کمیسر پس از این که به دقت جسد را وارسی کرد، گوش به گزارش سروان جیمز شاندا معاون کلانتری منطقه سپرد. سروان در قسمتی از گزارش خود گفت:
ساعت حدود 2 بعدازظهر بود که به کلانتری اطلاع داده شد الیزابت تاکت، بیوه ثروتمند معروف جیمز پیرسون در ویلای مجلل خود به قتل رسیده است. خبر این جنایت را خانم مریا چریو، دوست نزدیک مقتول به کلانتری اطلاع داد.
ظاهرا وی وقتی با مقتول تماس تلفنی میگیرد و متوجه میشود او پاسخگو نیست، نگران شده و به سراغش میآید و با این صحنه دلخراش روبهرو میشود.
معاون کلانتری ادامه داد: براساس گزارش نماینده پزشکی قانونی و شواهد موجود، جنایت قبل از ساعت 10 صبح رخ داده است و متاسفانه هیچکس شاهد این جنایت هولناک نبوده و تحقیقات ما هم نتیجهای در برنداشته است. همچنین به نظر میرسد اشیاء و وسایل قیمتی از داخل ویلا به سرقت رفته است.
سروان جیمز شاندا ادامه داد: مقتول سه سال پیش همسرش را از دست داده و از آن تاریخ تنها زندگی میکرده است. البته ویکتوریا خدمتگزار ویلا نیز همواره در کنار او حضور داشته که امروز چون روز تعطیل بوده طبق معمول نزد خانوادهاش رفته و در زمان وقوع جنایت در خانه حضور نداشته است. مقتول با خواهرش بسیار نزدیک بود و هفتهای دوبار به ملاقات او که بیمار است سر میزده، اما رابطهاش با برادرش ادوارد که دو سال از خودش کوچکتر است، اصلا خوب نبوده و کمتر همدیگر را میدیدهاند. بخصوص این اواخر که برادر مقتول بدهی سنگینی به بار آورده و از مقتول تقاضای کمک کرده و الیزابت هم دست رد به سینه او زده بود.
علاوه بر اینها تنها فرزند مقتول هم در ایالت دیگری زندگی میکند. او جاناتان نام دارد و دو فرزند هم دارد. رابطه جاناتان با مادرش بسیار خوب بوده و هرازگاهی به اینجا میآمده است. ما موضوع را به او اطلاع دادیم که به سمت اینجا حرکت کرده است.
سروان یادآور شد: مقتول وضع مالی خوبی داشته و در کمال رفاه زندگی میکرده، ضمن این که طلا و جواهرات بسیاری هم در خانه نگهداری میکرده که اثری از آنها نیست. ظاهرا آنها را در گاوصندوق بزرگی که در پشت تابلو نقاشی در داخل دیوار تعبیه شده بود، قرار میداده که در گاو صندوق بسته است و چون رمز آن را نداریم، نمیدانیم که محتویات آن مورد دستبرد قرار گرفته یا خیر؟ اما با توجه به این که به نظر میرسد تابلو نصب شده روی آن جابهجا شده این فرضیه وجود دارد که قاتل پیرزن را مجبور به گشودن در گاوصندوق کرده و پس از سرقت اشیای قیمتی، مجددا در گاوصندوق را قفل کردهاند.
مقتول دیشب مهمان داشته و تا پاسی از شب بیدار بودند. خدمتکار خانه ساعت 9 صبح خانه را ترک کرده که بلافاصله وی را احضار و در حال حاضر در اینجا حضور دارد.
کمیسر چند سوال از وی کرد و سپس به سراغ مریا چریو دوست نزدیک مقتول که خبر قتل را به کلانتری اطلاع داده بود رفت. مریا همچنان سراسیمه و آشفته به کمیسر گفت: دیشب من و چند نفر از دوستان مهمان الیزابت بودیم و حدود یک نیمهشب خانه را ترک کردیم. او شاداب و سرحال بود. قرار بود ظهر با هم جایی برویم. به این خاطر الیزابت گفت ساعت یک بعدازظهر به دنبالت میآیم. وقتی ساعت یک خبری از او نشد، با ویلایش تماس گرفتم، اما پاسخی نداد. چند دقیقه بعد به تلفن همراهش زنگ زدم که باز هم پاسخی نداد. خیلی نگران شدم. وقتی به اینجا آمدم در ویلا نیمه باز بود.
الیزابت را صدا زدم، اما کسی جواب نداد، به ناچار وارد ویلا شدم و با این وضع آشفته و به هم ریخته روبهرو شدم. سراسیمه به جستجو پرداختم بعد هم جسد الیزابت را در اتاق خواب پیدا کردم. تا لحظاتی مات و مبهوت بودم. وقتی به خودم آمدم موضوع را به پلیس اطلاع دادم. مریاچریو توضیحاتی درخصوص دوستان و آشنایان مقتول داد و تاکید کرد تنها کسی که با الیزابت میانه خوبی نداشته، برادرش ادوارد و دو پسر او جان و جوزف بودند. آنها از الیزابت خواستههای غیرمعقولی داشتند که الیزابت زیر بار نمیرفت. این اواخر الیزابت کاملا از دست آنها عصبانی شده بود و حاضر به ملاقات با آنها نبود.
کمیسر دقایقی از او بازجویی کرد و آنگاه به سراغ ویکتوریا خدمتکار جوان مقتول رفت و به بازجویی از او پرداخت. ویکتوریا که وحشت کرده بود با صدای گرفتهای گفت: اصلا باورم نمیشود که خانم الیزابت به قتل رسیده باشد. او زن بسیار مهربان و در عین حال رئوفی بود. البته با برادرش اختلاف داشت و دائم با او درگیر بود. شاید هم برادرش دست به این جنایت زده باشد.
وی ادامه داد: ساعت 7 صبح وقتی از خواب بیدار شدم شروع به نظافت خانه کردم. بعد هم صبحانه خانم را آماده کردم و برایشان بردم. خانم هم مشغول آماده کردن خود برای رفتن بود. ساعت حدود 11 نامزدم جورج به سراغم آمد و با اجازه خانم ویلا را ترک کردم. همراه جورج ابتدا به بانک و سپس به گردش و تفریح رفتیم. دیگر خبری از خانم الیزابت نداشتم تا این که ساعتی پیش باخبر شدم که به قتل رسیده است. بعد هم با عجله خودم را به اینجا رساندم. جورج هم رفت که به کارهایش برسد.
ویکتوریا خاطرنشان کرد: موقع ترک ویلا مردی را دیدم که با لباس سیاه در کنار موتورسیکلتی روبهروی ویلا ایستاده بود. آن مرد تا من و جورج را دید روی خود را چرخاند. خیلی مشکوک به نظر میرسید. البته در آن لحظه فکر نمیکردم چه قصد شومی دارد، اما حالا که فکرش را میکنم، مطمئن هستم که قتل الیزابت توسط همان مرد سیاهپوش انجام شده است.
وی درخصوص شغل نامزدش گفت: جورج در یک شرکت خصوصی کار میکند.
او همچنین در پاسخ این سوال کمیسر که چند سال است در اینجا کار میکند. جواب داد: حدود شش ماه. البته قبل از من یک زن مسن خدمتکار خانه بود که 12 سالی برای خانم الیزابت کار کرده، اما به علت کهولت سن و بیماری جای خود را به من داد.
کمیسر ساعتی از او بازجویی کرد؛ آنگاه به سراغ ادوارد، برادر مقتول که تازه به ویلا رسیده بود، رفت. وی نیز وحشت کرده بود و نمیتوانست درست صحبت کند، ادوارد گفت: باورم نمیشود الیزابت بیچاره به قتل رسیده باشد. او سرش به زندگی خودش گرم بود و کاری به کار کسی نداشت.
ادوارد در مورد اختلاف خود با خواهرش گفت: من وضع مالی بسیار بدی داشتم. بخصوص این اواخر که دچار بحران شدید مالی شده بودم. برای همین از الیزابت کمک خواستم که او به جای این که وضع مرا درک کند، شروع به سرزنشم کرد و همین امر هم باعث بروز اختلاف بین ما شد. البته هر چه باشد او خواهرم بود و واقعا دلم نمیخواست که صدمهای به او برسد. ضمن این که مرگ او هم برای من سودی نداشت.
کمیسر چند دقیقهای از ادوارد بازجویی کرد و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر به دقت مرور کرد، آنگاه رو به سروان شاندا، دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت.
کمیسر حداقل سه دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت خوانده باشید. حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق