هرکس ظرفیتی دارد که بیشتر از آن را نمیتواند تحمل کند. فرقی نمیکند فشارهایی که به انسان وارد میشود از چه سمت و توسط چه کسی صورت میگیرد. من و همسرم زندگی بدی نداشتیم. من در 33 سالگی برای ساختن زندگی و ادامه درست آن هر کاری که از دستم برمیآمد، انجام دادم. نمیدانم مردهای همسن و سال من که ازدواج کرده و بچه دارند چقدر تلاش میکنند زندگی زناشویی موفقی داشته باشند و از آن احساس خوشبختی کنند اما در مورد زندگی خصوصی خودم خوب میدانم هرچه در توانم بود را به کار بردم تا زندگی مناسبی برای همسرم و پسرهای دوقلوی سه سالهمان فراهم کنم. آنقدر که لازم بود کار میکردم و همه سعیام این بود که خانوادهام از من راضی باشند. اما انگار تلاش من کافی نبود.
باوجود همه زحمتهایی که میکشیدم و روزهای سخت و پرکاری که میگذراندم همسرم ایلین همیشه شکایت داشت. ما هیچوقت طعم واقعی خوشبختی را نچشیدیم. آن هم بهدلیل دخالتهای شبانهروزی که مادرزنم در زندگی مشترکمان میکرد، بود. این زن 69 ساله مدام در مورد همهچیز نظر میداد و نکات منفیای که در زندگیمان وارد میکرد سبب میشد لحظهای احساس خوشحالی نکنیم. همسرم در مقابل، گرچه خوب میدانست ما در دام دخالتهای بیمورد و همیشگی مادرش گرفتار شدهایم، اما کاری انجام نمیداد و حتی حاضر نبود یک تذکر کوچک هم به او بدهد.
اوایل سعی میکردم نادیده بگیرم و آنچه وظیفه خودم است انجام دهم و کاری به مادرزنم نداشته باشم، اما گذشت سالها کار را برایم سختتر کرد. من مانده بودم و زندگی که باید به جای آن که طبق خواستههای همسر و فرزندانم آن را بنا بگذارم، رضایت مادرزنم را که با ما زندگی میکرد هم در نظر میگرفتم و این کاری بسیار سخت و ناشدنی بود.
دعواها و مشاجراتی که میان من و ایلین صورت میگرفت همه به خاطر دخالتهای بیجای مادرش بود که دیگر نمیتوانستم آنها را تحمل کنم. جدالهایی که بالاخره مرا به مرز جنون رساند و سبب شد حرکت بسیار ناشایستی از خودم بروز دهم که اکنون به خاطرش باید پاسخگو باشم، رفتاری که از آن بسیار شرمندهام.
هرولد جانتان، مردی 33 ساله است که تاکنون دو بار در دادگاه حاضر شده تا پاسخگوی اتهامش باشد. این مرد جوان که صاحب دوقلوهای سه ساله است، متهم شده پس از جدال لفظی با همسرش ایلین 30 ساله با پرتکردنش از پلههای بلند طبقه دوم منزل ویلاییشان او را دچار خونریزی مغزی کرده و مرگش را رقم زده است. اتهامی که گرچه در اولین بازجوییها آن را تکذیب میکرد اما با وجود کشف مدارک بیشتر علیه این مرد و شهادتی که مادرزنش در دادگاه علیه او داد، وی بالاخره اعتراف کرد از عمد زنش را از پلههای بلند ساختمان محل سکونتشان به پایین پرت کرده است. حداقل 30 سال حبس در انتظار این شوهر بیرحم خواهد بود.
خستهام کردند
وقتی تصمیم به ازدواج با ایلین گرفتم، تصور میکردم هیچ اشتباهی در کار نیست و این همان زنی است که میتواند مرا خوشبخت کند. او مهربان بود و از کمک به دیگران شاد میشد و خصوصیات بسیار دیگری داشت که سبب میشد من علاقه بیشتری به او نشان دهم. وقتی آشنا شدیم او به من گفت پدرش را در نوجوانی از دست داده و از همان زمان به تنهایی با مادرش زندگی میکند. در ملاقاتهای اولیهای که با مادرش داشتم، متوجه شدم زنی سخت و متکبر است که همه سعیاش را میکند تا شرایط زندگی همانطوری پیش برود که طبق خواسته اوست.
با وجود خصوصیات اخلاقی بدی که همان چند ساعت اول از دیدارمان متوجه شدم، همسرم علاقه بیش از اندازه و حتی وابستگی غیرعادی به مادرش داشت که باعث تعجبم میشد.بعد از آشنایی بیشتر من و ایلین و تصمیممان به ازدواج، دخالتهای نابجای این زن شدت گرفت. او از همان روزهای اول نشان داده بود ما بر سر هر مساله کوچکی باید از او اجازه بگیریم و اوضاع همانطور که او میپسندد باید پیش برود. از کوچکترین جزئیات برگزارشدن مراسم ازدواج تا تصمیمهای بزرگتری همچون تغییر محل کار باید به تائید این زن میرسید و من که تازه وارد بودم از آن تعجب میکردم.
اما ایلین آنقدر به نظرم بیعیب و نقص میآمد که حاضر بودم به خاطرش مادرش را هم تحمل کنم و فکر میکردم این دوران سپری میشود و بعد از ازدواج که به خانه خودمان برویم همه چیز حل میشود.
به نظرم ایلین همان زن آرزوهایم بود که دوست داشتم با او ازدواج کنم و هیچچیز و هیچکس حتی مادرش هم نمیتوانست مانع رسیدن من به زندگیای که همیشه آرزویش را داشتم، شود. اما بتدریج فهمیدم اوضاع از آنچه فکرش را میکردم به مراتب بدتر است. ایلین تنها چند روز مانده به ازدواجمان گفت نمیتواند مادر پیرش را تنها بگذارد و چارهای نیست جز اینکه او هم خانهاش را بفروشد و با ما زندگی کند. هر قدر سعی کردم به ایلین بفهمانم دلیلی ندارد که مادرش در کوچکترین جزئیات زندگیمان دخالت کند و حضورش در خانهمان فاجعهبار خواهد بود بیفایده بود. ما همه با هم به یک خانه دوطبقه نقل مکان کردیم و مصیبت از آنجا آغاز شد.
خیلی زود روابط غیرعادی من با مادرزنم سایه سنگینی روی زندگیمان انداخت که ادامه آن را سخت و سختتر میکرد. به دنیا آمدن دوقلوها هم از سوی دیگر نهتنها از مشکلاتمان کم نکرد، بلکه آن را بیشتر و عمیقتر کرد. ایلین که هیچ کنترلی روی مادرش نداشت عملا همه چیز را به او سپرده بود و انگار ما مهمانانی دائمی بودیم که در خانه این زن زندگی میکردیم. نوع نگهداری از بچهها و اداره خانه کاملا از دستمان خارج شده بود. من که خسته شده بودم تنها راه را بیرون بودن از خانه میدیدم. اوایل از اینکه شبها دیر میآمدم و کمتر با مادرزنم رو به رو میشدم خوشحال بودم اما متوجه شدم این کار یک لذت بزرگ یعنی بودن در کنار فرزندانم را از من گرفته و ناخواسته از آنها دور شدهام. کلافه بودم و زندگیمان زیر یک سقف مشکلاتی پدید آورده بود که دیگر از حد انتظار و حتی تحمل من بیشتر بود. پشیمانی از ازدواج اشتباهی که کرده بودم بالاخره کار خودش را کرد و من عکسالعمل وحشیانهای از خودم نشان دادم که هرگز قابل بخشش نیست.
پرتاب از پلهها
مرگ زن جوانی که بر اثر ضربه مغزی جانش را از دست داده بود خیلی زود توسط پزشکان بیمارستان به اطلاع پلیس رسید. به گفته آنها ایلین که مادر دوقلوهای پسر بود به گفته شوهرش بهخاطر پیچخوردن پایش از پلهها به پایین پرتاب شده بود اما بررسیهای اولیه نشان میداد پاهای او سالم است و به نظر میرسد بعمد به پایین پرتاب شده باشد. مادر ایلین که همراه این زوج زندگی میکرد پس از حضور در برابر ماموران ادعا کرد گرچه هنگام وقوع حادثه در اتاقی مشغول خواباندن نوههایش بوده اما صدای جروبحث دختر و دامادش را میشنیده و اطمینان دارد هارولد این مرگ را رقم زده است.
شهادت مادربزرگ مبنی بر مشکلات دائمی دختر و دامادش و رفتارهای خشنی که هارولد طی سالها از خود نشان میداده در نهایت سبب شد ماموران با بازجوییهای دقیقتر متهم را به اعتراف کشانده و حقیقت را از زبانش بیرون بکشند. هارولد ادعا کرد پس از جدال لفظی با همسرش بر سر دخالتهای مادرزنش لحظهای کنترل اعصابش را از دست داده و همسرش را به پایین پلهها پرتاب کرده است؛ رفتاری نابخشودنی که دوقلوهای آنها را برای همیشه بدون مادر رها خواهد کرد.
نمیدانم چه شد
اوضاع زندگیام روزبهروز بدتر میشد و میدیدم کوچکترین تسلطی به زندگی، خانواده و حتی فرزندانم ندارم. میخواستم مثل همه مردهای دیگر برای زندگیام خودم تصمیم بگیرم، اما کوچکترین اجازهای به من داده نمیشد.
احساس میکردم کنترلم را از دست دادهام و دیگر بیش از این نمیتوانم تحقیرشدن در این زندگی را بپذیرم. این بود که در یک جدل همیشگی همسرم را هل دادم و زندگیاش پایان یافت. زندگیای که من از لحظه اول ازدواجمان آن را پایانیافته میدیدم.
منبع: کورت نیوز
مترجم: المیرا صدیقی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)