یک لحظه ترنم

چشم‌های قصه‌گو

کد خبر: ۵۱۲۸۷۱

به چشم‌های تو نگاه می‌کنم که مرا می‌برد به افسانه‌هایی که مردمان آینده زمزمه می‌کنند. مرا می‌‌برد به دریاهایی که پریانی شاعر سر از آب بیرون می‌آورند و غزل‌هایشان را در گوش ماه و آفتاب آواز می‌شوند.

به چشم‌های تو فکر می‌‌کنم که مات نگاه می‌کند به دور دست‌هایی که سبزی گندمزاران را هدیه می‌کند به مردمانی که زمستان زمستان زندگی را تجربه کرد‌ه‌اند.

به چشم‌های تو بر‌می‌گردم از خودم. فردا را می‌بینیم که آفتابی‌تر است در پناه دست‌هایی که با دلت برادرند.

به تو فکر می‌کنم بیش و پیش از همیشه. به اناری که چون دل من فشرده است بر دیواری آجری که با نیم‌بادی فرو می‌ریزد.

دختر فرداهای روشن، گیسوانت را به باد بسپار تا سرزمین‌های پایین دست حاصلخیز شوند.

این دیوار که با آجرهایی بی ملات بالا آورده‌ای، آن انار که با دهانی روزه‌دار به تو زل زده است، قابل اعتماد نیست.

به خودت برگردد. به دلت که هزار فرشته سفید در آن به تماشای خودشان ایستاده‌اند و خاستگاه باران‌های بومی
است.

من به تو فکر می‌کنم. به تو که هزار رکعت از خودت دور شده‌ای، به چشم‌های تو که پریانی قصه‌گویند، به فردایت که دریا دریا هراس از آن در چشم‌هایت موج می‌زند و من آفتابی می‌دانمش، به لبخند گمشده‌ات که کوه‌ها فردا به تو پس می‌دهند.

به تو فکر می‌کنم، جوانه می‌زنم و می‌دوم تا بهار.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها