در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر پس از اینکه نشانی دقیق محل را نوشت به سرعت آماده شد و لحظاتی بعد به سوی جنگل نوارک حرکت کرد. کمیسر نزدیک به یک ساعت پیادهروی کرد تا به آنجا رسید. در منطقهای زیبا یک استراحتگاه کوچک مشاهده میشد که از تکه سنگهای کوه ساخته شده بود و در فاصله 50 متری آن یک استخر که از آب چشمه پر شده بود و ساختمان کوچکی که مشخص بود سرویس بهداشتی است، دیده میشد. در مقابل ساختمان استراحتگاه، سه مرد جوان بهت زده نشسته و سر به زانو گرفته بودند. دو مامور پلیس هم در کنار آنها ایستاده بودند. در گوشه دیگر استراحتگاه، سروان آلکسی و یک مامور دیگر استراحتگاه، سروان آلکسی و یک مامور دیگر دیده میشدند.
سروان آلکسی با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از یک سلام و احوالپرسی گرم گزارش داد: ساعت حدود 3 و30 دقیقه جوانی که خودش را ریشارد معرفی میکرد با ما تماس گرفت و گفت حادثه بدی برای دوستش رالف در جنگل رخ داده است. به اتفاق سه نفر از ماموران با عجله حرکت کردیم و حدود ساعت 4 و30 دقیقه به اینجا رسیدیم و با مرگ دلخراش رالف روبهرو شدیم. بعد هم موضوع را به جنگلبانی و آتشنشانی اطلاع دادیم.
سروان آلکسی افزود: به نظر میرسد رالف براثر سقوط به داخل استخر جان سپرده است. البته جای شکاف عمیقی در سرش دیده میشود که گویا پس از سقوط، سرش به لبه سنگ خورده است. همین امر و خفگی در آب منجر به مرگ او شده است. دوستان او تاکید دارند رالف براثر زیادهروی در مصرف موادمخدر تعادل نداشته و همین عدم تعادل منجر به سقوط او و مرگش شده است.
سروان آلکسی در مورد استراحتگاه جنگلی گفت: این استراحتگاه که معروف به استراحتگاه کالامان میباشد یک محل قدیمی است که برای رفاه حال ورزشکاران ساخته شده است.
سروان آلکسی آنگاه به اتفاق کمیسر به بررسی اطراف منطقه پرداختند و سراغ جسد رفتند. کمیسر وقتی پتو را از روی جسد مقتول کنار زد با صورت کبود شده رالف روبهرو شد. جای شکاف باریکی در سمت راست پیشانیاش دیده میشد. روی صورتش نیز آثار خراشهایی مشخص بود. رالف هیکلی لاغر اندام و قدی نسبتا بلند داشت. او یک تیشرت طوسی رنگ و شلوارک کرم رنگ به تن داشت و پاهایش برهنه بود و اثری از کفش یا دمپایی دیده نمیشد.
سروان آلکسی توضیح داد: وقتی ما به اینجا رسیدیم جسد مقتول توسط دوستانش از استخر بیرون کشیده شده بود و در همین جا قرار داشت. کمیسر پس از این که بدقت جسد رالف را بررسی کرد نگاهی به استخر نسبتا بزرگ که آبی زلال داشت و از آب چشمه پر میشد انداخت. لبههای استخر صاف و با سنگ تزئین شده بود.
کمیسر پس از انجام بازرسی و بررسی سراغ دوستان رالف که بهت زده نشسته و در سکوتی عمیق فرو رفته بودند، رفت و به بازجویی از یکایک آنان پرداخت.
جوزف 24 ساله، دوست صمیمی رالف که رنگش پریده بود و میلرزید به کمیسر گفت: من و رالف و ریشارد و دیوید تصمیم گرفتیم برای تفریح به جنگل بیاییم. دیوید قبلا اینجا آمده و جنگل را میشناخت. او ما را ترغیب کرد که به اینجا بیاییم. دیروز غروب به اینجا رسیدیم و در استراحتگاه مستقر شدیم. ما تصمیم داشتیم دو شب در اینجا بمانیم لذا آذوقه کافی با خودمان آورده بودیم. بعد از استقرار در استراحتگاه، دیوید غذا را آماده کرد و دور هم خوردیم. بعد هم موادمخدر مصرف کردیم. متاسفانه در این کار زیادهروی کردیم و این امر باعث شد این حادثه تلخ و دردناک رخ دهد. ما تا نیمه شب بیدار بودیم و میگفتیم و میخندیدیم. بعد آنقدر خسته شده بودیم که یکی یک به خواب رفتیم. من هم تازه چشمانم سنگین شده بود که ناگهان با سرو صدای بچهها از خواب پریدم. ریشارد فریاد میکشید: بچهها، رالف سرش به لبه استخر خورده و در استخر افتاده و مرده است. اول فکر میکردم او شوخی میکند، اما وقتی توضیح داد رالف در استخر افتاده و جان سپرده است با عجله بیرون رفتیم و متوجه شدیم جسد رالف روی آب استخر است. او را بسرعت از استخر بیرون کشیدیم اما کار از کار گذشته و او جان سپرده بود. هر سه بهت زده شده بودیم. نمیتوانستیم تصمیم بگیریم تا این که بالاخره ریشارد گفت نمیشود دست روی دست گذاشت و باید به پلیس خبر بدهیم.
جوزف در پاسخ این پرسش که چند سال است مقتول را میشناسی، جواب داد: حدود دو سال. ما با هم در یک مهمانی آشنا شدیم.
کمیسر پس از شنیدن اظهارات جوزف پای صحبت ریشارد نشست. او به کمیسر گفت: همانطور که جوزف گفت ما تا پاسی از شب بیدار بودیم. متاسفانه رالف در مصرف موادمخدر زیادهروی کرد و باعث شد تعادلش را از دست بدهد. فکر میکنم ساعت حدود دو نیمهشب بود که بچهها خوابیدند و فقط من و رالف بیدار بودیم. رالف حالت عادی نداشت. بعد ازجایش بلند شد و گفت به دستشویی میروم. بعد هم استراحتگاه را ترک کرد. با رفتن او، من که خسته بودم چشمانم روی هم رفت.
دقایقی بعد وقتی دیدم از رالف خبری نشد بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم. وقتی به آنجا رسیدم اثری از رالف نبود. چند بار او را صدا زدم اما پاسخی نشنیدم. وحشت زده در اطراف به دنبال او گشتم تا اینکه یک لحظه چشمم به استخر افتاد و با نور کم چراغ قوه جسمی را دیدم که روی آب در حال تکان خوردن است. وقتی خوب دقت کردم پی بردم جسد رالف بیچاره است. سراسیمه به داخل استراحتگاه برگشتم و بچهها را بیدار کردم و گفتم رالف در استخر سقوط کرده و جان سپرده است. بعد هم با کمک بچهها جسد او را از استخر بیرون کشیدیم.
ریشارد افزود: من کاملا جنگل را میشناسم و شاید دهها بار تاکنون به اینجا آمده بودم. به درخواست من بچهها برای تفریح به اینجا آمدند. ریشارد در پاسخ این پرسش کمیسر که چند سال است با رالف دوست هستی، گفت: چند ماهی میشود که با رالف آشنایی دارم. این آشنایی هم از طریق دیوید انجام شد.
کمیسر چند سوال دیگر از ریشارد کرد و آنگاه سراغ دیوید رفت. دیوید که یک جوان بیست و سه ساله بود و قیافهای وحشت زده داشت، گفت: حرفهای من هم همان حرفهای جوزف است. من با فریادهای ریشارد از خواب پریدم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم و از این حادثه بسیار متاثر هستم. دیوید که پسرخاله رالف است، افزود: من نمیدانم جواب خانواده رالف را چه بدهم. مرگ ناگهانی او برای من بسیار سخت و دشوار است. ما با هم بزرگ شدیم و مثل برادر بودیم.
دیوید در حالی که اشک میریخت، افزود: رالف جوان خوب و مودبی بود و نمیدانم چقدر مواد کشیده بود.
کمیسر پس از بازجویی از دیوید رو به سه جوان پرسید: موادمخدر را چه کسی تهیه کرده بود؟
نگاه دیوید و جوزف به سوی ریشارد چرخید و در همان حال ریشارد سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. کمیسر لحظهای با خود اندیشید و پس از سکوتی طولانی رو به سروان آلکسی دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل دو دلیل داشت. اگر ماجرا را بدقت خوانده باشید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: