می‌خواستم دیگر چشم باز نکنم

اد هان، اهل کالیفرنیا، پدر دختربچه شش ساله به نام اریکا و همسر زنی به نام مردیت است که به اتهام قتل اعضای خانواده‌اش دستگیر شده است. جسد بی‌جان همسر و کودک این مرد بیرحم حدود سه ساعت بعد از آن که با ضربات کارد آشپزخانه از پا درآمده بودند توسط مادرمردیت کشف شد و اد که با زخمی‌کردن خود قصد خودکشی داشت با رسیدن به‌موقع به بیمارستان از حادثه جان سالم به در برد.
کد خبر: ۵۱۱۶۸۸

«برای پدر خانواده یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که در زندگی وجود دارد امکان تامین مالی خانواده است. اگر مردی نتواند در این امر موفق باشد مطمئنا همواره در تلاطم است و سعی می‌کند هر طور شده راهی برای گریز از وضعی که دارد پیدا کند. اما برای من راه‌ها همه بسته شده بود. همسر و یک فرزند داشتم که امید زیادی به زندگی مرفه برای آنها داشتم، اما تلاش‌هایم همه بی‌نتیجه بود و بالاخره به خودم که آمدم متوجه شدم از پس زندگی و مخارجش بر نمی​آیم و شکست خورده‌ام. چیزی به اسم امید برایم باقی نمانده بود که به خاطرش زندگی کنم. می‌دانستم که به آخر خط رسیده‌ام و دیگر چیزی برای آن‌که به آن دلخوش باشم، وجود ندارد.

پس‌اندازی که برای روز مبادا کنار گذاشته بودم را هم خرج کرده بودیم و عملا دیگر هیچ چیز در زندگی نداشتیم. وقتی به همسر و فرزندم نگاه می‌کردم، احساس شرم داشتم؛ چون نتوانسته بودم زندگی‌ای که لیاقتش را داشتند برایشان مهیا کنم. از خودم بدم می‌آمد و دوست داشتم ماجرای دردناک زندگی‌ام هر چه زودتر تمام شود. فکر می‌کردم با مرگ همه‌مان داستان به آخر می‌رسد، اما این‌طور نبود. این بار هم بدشانسی آوردم و به جای این‌که من از پا دربیایم عزیزانم را از دست دادم.»

اد هان، اهل کالیفرنیا، پدر دختربچه شش ساله به نام اریکا و همسر زنی به نام مردیت است که به اتهام قتل اعضای خانواده‌اش دستگیر شده است. جسد بی‌جان همسر و کودک این مرد بیرحم حدود سه ساعت بعد از آن که با ضربات کارد آشپزخانه از پا درآمده بودند توسط مادرمردیت کشف شد و اد که با زخمی‌کردن خود قصد خودکشی داشت با رسیدن به‌موقع به بیمارستان از حادثه جان سالم به در برد. اد تمامی جزئیات مندرج در پرونده‌ و اتهام قتل را پذیرفته و هیچ دفاعی از خود نکرده است تا به اشد مجازات برسد. او که حدود 20 سال زندان پیش رو خواهد داشت، مشکلات مالی و زناشویی را مهم‌ترین علت برای رفتار وحشیانه‌اش عنوان کرده است؛ رفتاری غیرانسانی که هیچ جای بخششی برای آن وجود نخواهد داشت و ابراز ندامت اد نیز تا ابد بی‌فایده خواهد بود.

نباید این‌طور می‌شد

«وقتی با مردیت ازدواج کردم امید و آرزوی زیادی داشتم. می‌دانستم او همان زنی است که مرا خوشبخت می‌کند و همیشه با او خوشحال خواهم بود. تنها یک سال بعد از ازدواجمان بود که اریکا به دنیا آمد. وجودش در خانه نعمت بود و مدام خدا را برای هرچه داشتیم شکر می‌کردم. آن زمان هم من و هم مردیت کار می‌کردیم و حقوقمان نه‌تنها کفاف زندگی را می‌داد، بلکه این فرصت را هم داشتیم که پس‌انداز داشته باشیم. من در یک شرکت ساختمانی تکنسین بودم و همسرم که دوره‌های مخصوص نگهداری و مراقبت از پوست را دیده بود در کلینیک پوست کار می‌کرد. تولد دخترمان جای شادی بسیاری داشت و ما که‌ امید زیادی به آینده داشتیم، خوشبینانه به اتفاقات زندگی نگاه می‌کردیم، اما واقعیت چیز دیگری بود. دو سال بعد از تولد دخترمان بود که اوضاع ناگهان تغییر کرد. مردیت به خاطر سال‌های سال کار‌کردن در حال ایستاده بشدت دچار دیسک کمر شد و برای همیشه از کار خداحافظی کرد. در عرض چند ماه شرکتی هم که من در آن کار می‌کردم به دلیل اوضاع اقتصادی ورشکسته شد و من هم بی‌کار شدم.

به گفته مردیت جای نگرانی وجود نداشت و ما می‌توانستیم دوباره به زندگی خوبی که داشتیم برگردیم، اما من خوشبین نبودم. کار نکردن همسرم می‌توانست ضربه مالی بزرگی باشد، بخصوص که دخترمان هم بزرگ‌تر می‌شد و به تبع آن خرج‌های بیشتری داشت. من برای پیدا‌کردن کار لحظه‌ای درنگ نکردم، اما از بخت بدم درها همه به رویم بسته بود. هر چه بیشتر سعی می‌کردم نتیجه کمتری می‌دیدم. برای من که قرار بود نان‌آور خانواده باشم اوضاع وحشتناک بود و اصلا خوب پیش نمی‌رفت. دخترمان روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد و خواسته‌های بیشتری داشت که باید به آنها پاسخ می‌دادم، اما ناتوانی مالی مانع بزرگی سر راهم بود که بشدت آزارم می‌داد.

انگار طلسم شده بودیم. با این‌که به ده‌ها شرکت مختلف برای مصاحبه رفته بودم، اما حتی یک تماس مبنی بر این‌که من را قبول کرده‌اند وجود نداشت و من مستاصل به آینده تاریکی که داشتیم نگاه می‌کردم. همه ماه‌هایی که بیکار بودم از پس‌انداز استفاده می‌کردیم و می‌دانستیم دیر یا زود آن هم تمام می‌شود و دیگر حتی نانی برای خوردن نخواهیم داشت. مردیت سعی می‌کرد خونسردی‌اش را حفظ کند، اما من کلافه بودم. بالاخره کار به جایی رسید که به جای کار در شرکت‌ها به عنوان تکنسین سابقه‌دار به شغل‌هایی پایین‌تر همچون کارگری و نظافت رو آوردم، اما چون با روحیه‌ام سازگار نبود، مدام شغل عوض می‌کردم. اوضاع بسیار بدی بود و همان روزها بود که مرا به چنین جنونی رساند.»

قتل با چاقوی آشپزخانه

جسد بی‌جان مردیت و دخترش در حالی که ده‌ها ضربه کارد به بدنشان وارد شده بود توسط مادرزن هان کشف شد. این پیرزن 79 ساله که هر روز به دخترش سر می‌زد بعد از آن که وارد پذیرایی خانه این زوج شد با اجساد غرق در خون آنها روبه‌رو شده و فورا با پلیس تماس گرفت. بدن نیمه‌جان اد هم در وان حمام در حالی که ظاهرا رگ دستش را زده بود کشف و فورا به بیمارستان منتقل شد. به نظر می‌رسید تنها بازمانده این حادثه تلخ آقای هان باشد که مادرزنش او را عصبی و خشن توصیف می‌کرد و می‌توانست عامل قتل‌ها باشد. با تلاش پزشکان این مرد که به محض نجات از مرگ و به هوش آمدنش قتل‌ها را به گردن گرفته بود زنده ماند تا در برابر قانون پاسخگو باشد؛ مردی که مدعی است بیکاری علت رفتار حیوانی‌اش بوده و از آن بسیار پشیمان است.

مستاصل شده بودم

«از انجام کارهایی که در شأن من نبود خسته شده بودم. دخترم دیگر بزرگ بود و باید می‌توانستم به خواسته‌هایش پاسخ بدهم، اما توانایی‌اش را نداشتم. نمی‌دانم چرا این‌طور مستاصل شده بودم. مردیت بیش از هر کسی بیشتر متوجه شده بود حال خوبی ندارم و سعی می‌کرد هر طور شده مرا آرام کند، اما بی‌فایده بود. او حتی پیشنهاد داد برای این‌که خرجمان کم شود می‌تواند مدتی با فرزندمان از خانه برود تا تنهایی به زندگی‌ام ادامه دهم. حتی فکرش را هم نمی‌توانستم بکنم زندگی‌ای که تا این حد به آن خوشبین بودم به منجلابی فرو برود که هیچ نقطه روشنی برایش وجود نداشته باشد. روز حادثه بیش از هر زمان دیگری عصبی بودم. از یک‌سو به این فکر می‌کردم که شرایط مالی و رفتاری من سبب شده زنی که دوستش دارم به همراه فرزندم به فکر ترک کردنم بیفتد و از سوی دیگر هیچ راهی جلوی پایم نبود. از کارگری خسته بودم و می‌خواستم اوضاع مثل سابق شود، اما کاری از دستم بر نمی‌آمد.

دختر زیبایم را می‌دیدم که آینده‌ای برایش نبود و همسری که سال‌ها با من زندگی کرده بود، اما توانایی فراهم‌کردن کمترین‌ها را هم برایش نداشتم. می‌خواستم همه‌مان را از شرایط غم‌انگیزی که داشتیم نجات بدهم؛ این بود که مرگ را تنها راه دیدم. با کارد آشپزخانه تیزی که از قبل تهیه کرده بودم در یک لحظه همسر و دخترم را از پا درآوردم و سپس با تیغ رگ دستانم را بریدم. می‌خواستم دیگر هرگز چشمم را باز نکنم و به این دنیا که جز بدی و بدشانسی برایم چیزی نداشت بازنگردم اما وقتی به هوش آمدم ماموران پلیس را در اطرافم دیدم. آن زمان بود که متوجه شدم نه‌تنها خانواده‌ای برای خودم ندارم، بلکه باید به عنوان قاتلی بیرحم در دادگاه پاسخگو باشم. قاتلی که حتی به خانواده‌اش هم رحم نکرده و بی‌دست و پا بودنش سبب فروپاشی یک خانواده شده است.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها