قاسم در خانوادهای کشاورز متولد شد و سالهای سال زندگی عادی داشت او میگوید: «سه خواهر و دو برادر دارم و زندگیمان از راه کار روی زمین میگذشت و همه چیز عادی و معمولی بود. هیچ کدام از اعضای خانواده خلاف نداشتند. من هم سرم به زندگی خودم گرم بود تا این که یکی از خواهرانم فوت شد».
متهم برای این که بتواند در کارهای کشاورزی به خانوادهاش کمک کند، کلاس سوم راهنمایی ترکتحصیل کرد. او توضیح میدهد: «خودم هم به درس خواندن اهمیتی نمیدادم. بعد از این که دیگر مدرسه نرفتم شروع کردم به کار کشاورزی. بعد از چند سال از رازهای زندگی خواهرم باخبر شدم. زهرا زندگی خیلی سختی داشت و شوهرش بهرام خیلی او را اذیت میکرد.
همیشه کتکش میزد و بدرفتاری میکرد. طوری که خواهرم واقعا زجر میکشید. اوایل در این باره حرفی به من نمیزد، اما وقتی طاقتش تمام شد، شروع کرد به درددل کردن. او میدانست هیچ وقت روی خوشبختی را نمیبیند برای همین هم دلش نمیخواست بچهدار شود. میگفت بچهاش هم مثل خودش بدبخت میشود. این وسط کار زیادی از دست من برنمیآمد و فقط میتوانستم با بهرام صحبت کنم تا بلکه دست از این رفتارها بردارد».
قاسم میگوید: «بارها با شوهر خواهرم حرف زدم و به او گفتم مرد نباید روی زنش دست بلند کند. حتی تهدیدش کردم ولی فایدهای نداشت و اخلاق او عوض نمیشد. بیچاره خواهرم میسوخت و میساخت تا این که بالاخره مرد. البته مرگش دلیل دیگری داشت. مشکل کبدی داشت و همین هم جانش را گرفت مریضی آنقدر پیشرفت کرد تا او را از پا انداخت و نفساش را برید».
مرد جوان از مرگ خواهرش بشدت متاثر شد و بعد از آن بود که تصمیمی جنونآمیز گرفت. خودش ماجرا را این طور شرح میدهد: «هر وقت به زهرا فکر میکردم و یادم میافتاد چه بدبختیهایی کشید دلم ریش میشد.
بالاخره به سرم زد تلافی همه آنها زجرها را دربیاورم. باید از بهرام انتقام میگرفتم برای همین هم نقشه قتل او را کشیدم من میدانستم چه ساعتهایی سر زمین میرود. یک روز کلاشینکف را برداشتم و سراغش رفتم و از فاصله نزدیک چهار تیر توی بدنش خالی کردم بعد هم فراری شدم».
قاسم بعد از تیراندازی سلاحش را زیر خاک مدفون کرد و از شهر محل سکونتش واقع در استان خراسان رضوی گریخت او میگوید: «بهرام دو روز در بیمارستان زنده بود تا این که مرد. آن موقع من به مشهد فرار کرده بودم و دنبال کار میگشتم. بعد از چند روز سرگردانی با اسم و مشخصات جعلی در کارخانهای مشغول به کار شدم ولی این ترس با من بود که یکی از آشنایان مرا ببیند و به پلیس خبر بدهد. برای همین صلاح ندانستم در مشهد ماندگار شوم و راهی زابل شدم».
متهم صورتش را میان دو دست پنهان میکند و آرام آرام اشک میریزد. او بعد از چند دقیقه سکوت میگوید: «تا قبل از آن قتل، کشاورز سادهای بودم. اصلا هیچ وقت فکر نمیکردم در زندگیام چنین کاری انجام بدهم ولی به هر حال کاری بود که شده و چارهای هم نداشتم. در زابل دنبال کار گشتم و در همان ایام با چند قاچاقچی مواد مخدر آشنا شدم و چون راه دیگری برایم باقی نمانده بود افتادم توی خط قاچاق».
قاسم سه سال تمام زندگی مخفیانه خود را ادامه داد و در این مدت از طریق اعمال مجرمانه زندگیاش را سپری میکرد تا این که به دام افتاد. وی درباره چگونگی دستگیریاش میگوید: «من را در استان فارس با 450 کیلو جنس گرفتند وقتی بازجویی شدم اسم و مشخصاتم را دروغ گفتم تا معلوم نشود قاتل فراری هستم، اما بالاخره لو رفتم. بعد که همه چیز معلوم شد من را فرستادند خراسان و الان بلاتکلیف هستم و میدانم به احتمال زیاد اعدام میشوم دیگر کاری ندارم جز این که منتظر مرگ باشم».